مسعود کیمیایی در مصاحبه ای مفصل به روزنامه شرق گفته است:

*در دوران نوجوانی در کارخانه‌ای کار می‌کردم به نام «آسیای گندمکار» در جاده تهران- شاه‌عبدالعظیم. چند وقتی می‌شد که پدرم ورشکست شده بود و در آن کارخانه آردسازی شریک شده بود. پیمانکار شرکت نفت بود که ورشکست شد. من هم رفته بودم همان‌ کارخانه وردست او تا کار کنم. در آنجا خیلی به ادبیات فکر کردم. به سینما خیلی فکر کردم. در کارخانه گونی‌های آرد با تسمه نقاله بار گاری‌ها می‌شد. پشت همه گاری‌ها نقاشی بود. نقاشی‌هایی از شاهنامه. رستم بود. اسفندیار بود. دیو سفید بود. من صاحبان آن گاری‌ها را نمی‌شناختم. از آن نقاشی‌ها می‌فهمیدم که هر گاری متعلق به کیست. من 10ساله بودم. کارم شمارش کیسه‌هایی بود که بار گاری‌ها می‌شد. در 18سالگی تجربه اداره یک کمپ را در یک شرکت کسب کردم. شرکت «نوکار»در جاده قزوین -زنجان. نوجوانی من اینچنین به تجربه در اجتماع گذشت.

*من در جایی زندگی کرده‌ام که بوی مقابله در آن به مشام می‌رسید. مقابله هم بوی باروت می‌داد. بوی جنگ. خیاط محل در مغازه‌اش را باز می‌گذاشت. صدای رادیوی بزرگ لامپی‌اش را بلند می‌کرد. تا همه محل بشنوند. مردم جلو خیاطی جمع می‌شدند. تا اخبار بشنوند. یا نطق نمایندگان مجلس. دو روحانی جوان از آن سر خیابان رد می‌شوند که یکی از آنها شال سبزی به گردن دارد. هر دو اسلحه به دست دارند می‌شوند سه‌نفر، می‌شوند پنج‌نفر. یکی از آنها دیوار‌به‌دیوار خانه ماست. همسایه است. - «خلیل طهماسبی» - آن‌سوتر گروهی در حال ظهورند؛ که می‌گویند خدا را قبول ندارند- اینها کمونیست‌ها هستند.- من 10ساله‌ام و همه این وقایع دارد پیرامون من رخ می‌دهد. همه این صداها را می‌شنوم و همه این تصاویر را می‌بینم. در همان سال‌هاست که صدای گلوله در شهر می‌پیچد. می‌گویند سی‌ام‌تیر است. دارد اتفاقی در شهر می‌افتد. به یکباره کرکره مغازه‌ها پایین می‌آید. گروهی از این‌سو و گروهی از آن‌سو به خیابان می‌آیند تا با دشنام و چماق به جان هم بیفتند. خون‌ها که ریخته می‌شود، غایله هم ختم می‌شود. کرکره‌ مغازه‌ها بالا می‌رود. در میانه این هیاهو، مراقبی نانی که در بغل گرفته‌ای، آسیب نبیند. سالم به خانه برسد. از سینه‌کش دیوار که می‌گذری همه‌چیز را می‌بینی.
دوران نسل ما، دوران پراضطرابی بود که این اضطراب به نسل ما لطمه زد. این اضطراب از مشروطه تا حال با ماست. اما فرازوفرود داشته است. هنرمندی که در جامعه‌ای مضطرب زندگی ‌کند. قطعا مضطرب است. او از آن اضطراب سهم گرفته است. نتیجتا اثرش هم اثر مضطربی است.

*  «فروغ فرخ‌زاد» در حادثه رانندگی سرش به جدول می‌خورد و کشته می‌شود. باید فردا برویم از پزشکی‌قانونی جنازه‌اش را تحویل بگیریم و تشییع کنیم. اتومبیل خواهرم را می‌گیرم. 19ساله‌ام. تصدیق رانندگی ندارم. همه سوار می‌شوند. «محمدعلی سپانلو»، «مهرداد صمدی»، «اسماعیل نوری‌علا» و «احمدرضا احمدی». راه می‌افتیم به سمت پزشکی‌قانونی. جنازه را با آمبولانس حمل می‌کنند. تند می‌رود. همه جا می‌مانند. جا مانده‌ها می‌روند ظهیرالدوله. ما به‌دنبال آمبولانس می‌پیچیم زرگنده، آنجا یک غسالخانه هست. مردی از غسالخانه بیرون می‌آید. می‌گوید: غسال ‌زن نداریم. باید به مرحوم محرم شوید. خطبه‌ای خوانده می‌شود. دونفر از ما به فروغ محرم می‌شویم. می‌شویم برادران او. روی او آب می‌ریزیم.

* من «بیگانه بیا» را ساخته بودم. بدون آقای بهروز وثوقی در ساخت آن. من در «خداحافظ تهران»  دستیار «ساموئل خاچیکیان» بودم. آقای «وثوقی» در آن بازی می‌کرد. ابتدا آقای وثوقی با دیدن من تصور کرد که برای بازی در فیلم آمده‌ام. به من نزدیک نمی‌شد. بعد که فهمید من دستیارم، رفاقت کرد. آنجا به بهروز گفتم. تو بازیگر خوبی هستی اما بازیگر این سینما نیستی. با تو می‌شود یک کار دیگری کرد. یک کار اساسی. به او گفتم یک سناریو دارم. اینطوری و اینطوری است. بعد او را بردم نزد برادران«اخوان» که پیش‌تر سر صحنه «خداحافظ تهران» از من برای ساخت فیلم دعوت کرده بودند. موقعی نزد آنها رفتیم که استودیوی فیلمسازی‌شان تعطیل شده بود. استودیویی هم بود به نام «آریانا فیلم» که به شکل تعاونی اداره می‌شد. جلال مقدم و چند فیلمساز دیگر در آن سهم داشتند. بهروز هم آنجا رفت‌وآمد می‌کرد. از دوستان «عباس شباویز» بود. با شباویز من را آشنا کرد. من سناریوی «قیصر» را برای او تعریف کردم. عباس شباویز خودش در مصاحبه‌هایش ماجرا را شرح داده است. او که تهیه‌کننده بود هیچ دخالتی در فیلم نکرد و این فیلم ساخته شد. روز نخست اکران «قیصر» همه در «آریانافیلم» بودیم. آقای «بهروز وثوقی» هم آنجا بود.

تا ساعت سه‌بعدازظهر خلوت بود. از ساعت چهار، «عباس شباویز» که گوشی را گذاشت، گفت: «یک چیزی اتفاق افتاده. می‌گویند همه از سینما که می‌آیند بیرون دوباره می‌روند توی صف!» آقای شباویز همه اینها را در مصاحبه‌هایش گفته که با بهروز و دیگران ذوق کردیم و توی سروکول هم زدیم. از فردای آن‌روز فروش فیلم رفت بالا. آن زمان اگر فیلمی فروشش از یک‌میلیون‌و200هزارتومان بالاتر می‌رفت، می‌گفتند فروش بسیار بالایی داشته است. فروش «قیصر» بالای آن بود.

210هزارتومان خرج فیلم شده بود. در تهران یک‌میلیون‌و250هزارتومان فروخت. آن را برداشتند. بلافاصله بعد از مدتی دوباره گذاشتند که بار دوم بیشتر فروخت. سینمادارهای شهرستان‌ها کپی «قیصر» را به مرکز پس نمی‌دادند. فیلم را برمی‌داشتند. فیلم دیگری می‌گذاشتند. بعد دوباره آن فیلم را برمی‌داشتند قیصر را مجددا می‌گذاشتند. از نظر تعداد تماشاگر فکر می‌کنم رکوردی است برای خودش.

*در این 35 سالی که آقای وثوقی آمریکا رفته کار نکرده است. من خیلی متاسفم برای استعداد بازیگری‌اش که حیف شد. آقای وثوقی در تولید یا ساخت یک فیلم تا حالا نبوده است. اصلا هیچ‌وقت نبوده است. آقای وثوقی آن لحظه که کارگردان می‌گوید دوربین، حرکت، قطع؛ آن لحظه فوق‌العاده است. بقیه‌اش یک آدم کاملا عامی و عادی است. من خیلی برای او زحمت کشیدم. خیلی با او کارکردم خیلی زیاد. فرضا فیلم‌های قبل او را ببینید متوجه می‌شوید بازیگری بوده که می‌خواسته در فیلم‌هایی که بازی می‌کند پا جای پای «فردین» بگذارد. آواز می‌خوانده، می‌رقصیده، همه این کارها را می‌کرده است. بلد هم نبوده است. نمی‌توانسته. البته یک‌سوی دیگرش بازیگر خوبی بود. یعنی هست. منتها اندازه‌های استعداد خودش و جایگاه خودش به‌عنوان بازیگر را نمی‌شناسد.

*تنها پشیمانی‌ای که دارم از ساخت فیلم «خاک» است .چون پر از تنش بود. پر از اضطراب بود. آن زن چرا اینطوری شد؟ آن مرد چرا آنطوری شد؟ در صورتی که من کاغذ گرفته بودم آزادم هر کاری می‌خواهم بکنم. کاغذش هم هست هنوز. یعنی اقتباس آزاد گرفتم از ایشان. از «بهرام بیضایی» عزیز هم کاغذ گرفتم برای اقتباس آزاد از «شب سمور» که «خط قرمز»را از روی آن ساختم. «بیضایی» هیچ‌وقت نگفت چرا اینجایش اینطور شد یا آنجایش آنطور. تنها کسی که واکنش نشان داد. آقای «دولت‌آبادی» بود. آن هم به این دلیل که هنوز این وقار و سنگینی حالا را نداشت. هنوز اوایل بود. به‌هرحال جوانی است.

 * در یک جایی ایشان(دولت آبادی) راجع‌به چند فیلم حرف‌هایی زده‌اند. که آن فیلم از من سرقت شده یا آن فیلم دیگر. نام «گوزن‌ها» را هم آورده است و گفته است که از من سرقت شده است. این کلمه «سرقت» را ایشان به کار برده بود که به من خیلی برخورد و من ناچار به پاسخگویی شدم همان متنی است که همان‌موقع منتشر شد. وقتی می‌گویی «سرقت‌شده» یعنی دزدی با وقاحت یا دزدی وقیحانه. واژه سرقت، مفهومی را که در ذهن متبادر می‌کند خوشایند نیست. می‌توان به ناگاه وقیح شد. وقاحت که تحصیلات نمی‌خواهد. آن نوشته‌ای که ایشان گفته است «گوزن‌ها» از آن وام گرفته است کتاب لاغری است به نام «تنگنا» که اصلا بعد از «گوزن‌ها» منتشر شده است. تا آنجا هم که یادم هست آن یک داستان روستایی و «گوزن‌ها» یک داستان شهری است. همه اجزای این دو با هم فرق دارند و شباهتی نمی‌توان بین این دو داستان پیدا کرد. حالا چرا پس از سال‌ها دوباره این موضوع را تازه کرده‌اند؛ نمی‌دانم دلیلش چیست؟ من متاسفم از اینکه یک نویسنده و کارگردان سینما راجع‌به یک نویسنده دیگری اینجوری حرف بزند. یا اینکه با هم اینجوری حرف بزنند. به آقای «بیضایی» بگوید از من برداشته. به من بگوید از من برداشته. هر فیلمی را ببیند بگوید از من برداشته. از قلبم می‌گویم. برای اینکه آقای «دولت‌آبادی» حیف است که بخواهد از اینها برای خودش یک اتفاق بسازد.


*یک بار برای فیلم «بلوچ»به ساواک احضار شدم. یک بار برای فیلم «خاک» بود و یک‌بار هم برای «گوزن‌ها». هیچ‌وقت هم چیزی نگفتم. هیچ‌وقت هیچی نگفتم. حتی به نزدیک‌ترین رفقایم. بیشترش برای «بلوچ» بود. و «گوزن‌ها» در زمان «گوزن‌ها» یک دوست سینمایی من را بیرون آورد.یک کسی که آن‌موقع در سینما بود و من خیلی دوستش داشتم واسطه شد تا آزاد شوم. خود تیمسار نصیری- رییس ساواک- من را آزاد کرد. گفت برو. با لحن بدی گفت برو. فحش داد. یک روز آمدند به استودیو میثاقیه. فیلم را بردند. من را هم بردند. می‌توانستند بگویند بیا. من بروم. آنها مرا دستبند زدند و بردند. آن‌روزها «احمد نجفی» جوانی بود که به‌دلیل آشنایی‌اش با مدیر پخش استودیو -آقای «رستاق» - به آنجا رفت‌وآمد داشت. آن روز او شاهد این ماجرا بود. پیش‌تر با «احمد نجفی» بحث‌هایی داشتم. اهل خرمشهر بود. جوان علاقه‌مندی بود. «جاگوار» سفیدرنگی داشتم که آن روز «احمد» سوار آن شد. اتومبیل که حرکت کرد. یکی از ماموران پرسید کسی را که دنبال ما می‌آید می‌شناسی؟ برگشتم ببینم کیست؟ مامور گفت: تو نباید نگاه کنی. اما دیدم. «احمد نجفی» بود. دنبال ما آمد. تا آنجا که مرا به بازداشتگاه بردند. حتی همان‌جا آن بیرون نشست. علت دوستی من با «احمد نجفی» به همین دلیل بود که بعدا باهم کار کردیم، البته تا یک جایی.

*سال 1358 از من خواسته شد که به تلویزیون بروم. از من خواسته شد بروم. من رفتم. با «صادق قطب‌زاده» معامله‌ام نشد. برگشتم. باز از من خواسته شد که بروم. من رفتم. دوام نیاوردم. چند ماهی بیشتر نماندم.

*سال1355 فیلم سفرسنگ  نوشته شده است و سال1356 فیلمبرداری شده است. آخر سال1356 هم نشان داده شده است. این را یکی،دوبار گفته‌ام، در «فستیوال کن»، یک «کنفرانس مطبوعاتی» بود برای این فیلم. یک انگلیسی و یک تونسی در آن کنفرانس از من سوال کردند که این فیلم، یک فیلم رئالیستی است. ولی آخرش یکدفعه ایده‌آلیستی می‌شود. سنگ راه می‌افتد و به کاخ می‌خورد و آن را خراب می‌کند. آیا شما فکر می‌کنید واقعا این اتفاق می‌افتد؟ مترجم گفت من این را ترجمه نمی‌کنم و رفت. او از سفارت ایران در فرانسه آمده بود. مرحوم «گیتی پاشایی» - مادر «پولاد» - که انگلیسی‌اش خوب بود گفت من ترجمه می‌کنم. آمد کنار من نشست. ترجمه کرد و من جواب دادم که: «بله این موضوع به‌زودی اتفاق خواهد افتاد.» این را گفتم. سوار هواپیما شدم و برگشتم ایران. گمان می‌کنم اردیبهشت سال57 بود.

*‌بعد از انقلاب راه برای ما باز بود که برویم. مثل همه دوستانی که داشته‌ام - دوست کمرنگ و پررنگ- آنها همه رفتند. انتخابی که ما کردیم، در باورمان بود این انقلاب. باورمان بود. ما الان داریم می‌بینیم. فیلم من آنقدر مستقل است که بودجه آن را که یک بیلبورد در خیابان بزند ندارد. فیلم «متروپل» را در سینمایی گذاشته‌اند که هنوز یکی دو سانس آن متعلق به فیلمی است که چند ماهی هست که روی پرده است. این نفس فیلم را می‌گیرد. با فیلم «مهرجویی» همین رفتار را کرده‌اند. اصلا فیلم مهرجویی باید اینجوری نمایش داده شود؟! مگر «هامون» یادتان رفته است؟ اینقدر راه دوری نیست. یا «اجاره‌نشین‌ها» یادتان نیست؟ زمان زیادی نگذشته است.چطور می‌شود که انگار می‌رسی ته صف. به تو می‌گویند بفرمایید منزل. من یا داریوش مهرجویی یا ناصر تقوایی می‌خواهیم فیلم بسازیم. شما باید صندلی‌ ما را مهیا کنید تا بنشینیم روی آن فیلممان را بسازیم. با این کارها می‌خواهید به ما بگویید دیگر فیلم نساز؟ سرگروه فیلم «اشباح» سینما آزادی است. خود سینما «آزادی» یک سانس در روز فیلم آقای مهرجویی را نشان می‌دهد. اسف‌بار است دیگر. از آن طرف یکدفعه 80سالن می‌دهند به یک فیلم که شغل آن خنداندن مردم است. خنداندن الان شده است یک شغل. هنر نیست. یکسری الان شغلشان شده است این. در تلویزیون در سینما. حتما وقتی یک‌جا، بلیت برای خنداندن می‌فروشند و یک جایی برای تفکر. قطعا مردم دستشان را به گیشه‌ای می‌برند که قرار است بخندند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم خرداد 1393ساعت 18:23  توسط علی رضاخادمی  | 

 

فرانک هافمن عضو دپارتمان نیروی دریایی آمریکا اعتقاد دارد «عصر‌نوین ماهان» فرارسیده است این ادعا اگرچه به‌واسطة مشاهدات و حقایق عینی نظامی قابل تایید نیست اما در اقتصاد به سهولت مورد پذیرش قرار می‌گیرد چرا که دو سوم تجارت نفت و 77 درصد بازرگانی بین‌المللی از طریق دریا انجام می‌شود لذا کنترل بر دریا می‌تواند سبب مدیریت شریان‌های اقتصادی شود.

چنین واقعیتی برای کشوری مانند ایران که دو سوی جغرافیای آن را آب فراگرفته و در‌حال تحریم نیز هست، اهمیت مضاعفی می‌یابد. افزایش تلاش‌های این کشور درتوسعة نیروی دریایی در خلیج فارس و آب‌های آزاد از سال 2001 موید این امر است که با‌ شدت گرفتن جنگ اقتصادی علیه ایران، احاطه و کنترل مسیرهای دریایی در محیط پیرامونی برای ایران با تاکید آیت‌الله خامنه‌ای محتاج «نیروی دریایی راهبردی» است. همانطور که به گفته آلفرد ماهان در نزاع بین بازیگران، کشورهایی که در موقعیت دریایی برتری قرار دارند از امکانات بیشتری برای در دست گرفتن ابتکار عمل برخوردار هستند.
محدودیت‌های ایران در محیط پیرامون و نظام بین‌الملل ایجاب می‌کند که از‌ یک‌سو، بواسطه نیروی دریایی ارتش برای کسب پرستیژ و تضمین بازرگانی بین‌المللی چشم‌اندازهای دریایی جدیدی برای نیروی دریایی ایران در محیط منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای تعریف و عملیاتی شود و از‌سوی دیگر از طریق نیروی دریایی سپاه در محیط پیرامونی تامین امنیت خطوط ساحلی و ایجاد بازدارندگی با تکیه بر‌اصل جنگ نامتقارن در دستور کار قرار گیرد.

 در راستای این استراتژی، نیروی دریایی ارتش جهت ایفای نقش فعال در آب‌های آزاد به سمت تجهیز با شناورهای سنگین و نیمه‌سنگین سوق یافت تا جایی‌که با راه‌اندازی خط تولید ناوشکن در بندرعباس و بندرانزلی در‌حال افزایش تعداد ناوچه‌های خود است. ولی برعکس فرمانده نیروی دریایی سپاه ضمن بهره‌گیری از شناورهای تندرو سبک و فوق‌سبک حتی احتمال استفاده از سلاح‌های سنگین توسط این نیرو را منتفی دانسته آنها را مناسب برای جنگ نامتقارن نمی‌داند.

لذا، دو بازوی نظامی ایران با دو رویکرد متفاوت در تلاشند منافع دریایی ایران را در راستای منافع ملی و در دو جهت متفاوت به پیش برند. نیروی دریایی ارتش با گسترش حوزه ماموریت ناوگان دریایی ایران به منطقه‌ای فراتر از خلیج فارس و دریای عمان، دریای سرخ را محیط پیرامونی امنیتی ایران محسوب می‌‌کند تا بر‌این‌مبنا با بیش از 30 ماموریت بین‌المللی موفق، فرمانده نیروی دریایی ارتش در آینده نزدیک از ورود ناوگروه‌های ایران به اقیانوس اطلس خبر دهد. پایه‌های این اعتماد بنفس از سال 1387با اعزام اولین ناوگروه نظامی ایران به خلیج عدن گذاشته شد تا جایی‌که عبور از کانال سوئز و حضور در مدیترانه برای اولین با در تاریخ این نیرو محقق شد. در‌این‌میان، مبارزه با تروریسم و دزدان دریایی، اعزام زیردریایی به شرق اقیانوس هند و دریایی سرخ و آزمایش موشک در شمال اقیانوس هند در راستای ژئواستراتژی نیروی دریای ارتش در آب‌های آزاد تحلیل می‌شود تا جایی‌که فقط ناوگروه بیست‌و‌هشت نیروی دریایی ارتش با دریانوردی بالغ بر 22000 مایل دریایی، 12 فروند کشتی تجاری را اسکورت و 64 یگان نظامی شناور و پروازی فرامنطقه‌ای را شناسایی کرده است.

ماحصل این حضور کم‌سابقة ایران در آب‌های آزاد علاوه‌بر ثمرات نظامی و اقتصادی موجب شکل‌گیری دیپلماسی دفاعی ایران از طریق نیروی دریایی شده است تا جایی‌که همکاری دریانوردی میان ایران و روسیه، عمان، قطر،جیبوتی، کشورهای شبه‌قاره هند،جنوب شرق آسیا و آسیای مرکزی و... را سبب شده است.

از طرف دیگر، توانمندی دریایی سپاه در دفاع از خطوط ساحلی از طریق جنگ نامتقارن با تکیه بر شناورهای تندرو به‌حدی است که رابرت گیتس وزیر دفاع پیشین آمریکا در واکنش به استراتژی نامتقارن سپاه پاسداران آن را عامل تضعیف قدرت دریایی آمریکا در خلیج فارس می‌داند. وجود 5000 شناور تندرو با سرعت 60 نات که توان حمل موشک کروز و موشک‌های زیرسطحی را دارند بر توان بازدارندگی این نیرو افزوده است و باعث شده برغم حضور ناوگان پیشرفته آمریکا در خلیج فارس تاکنون تهدید چندانی متوجه آب‌های سرزمینی ایران نشده باشد.

با‌ وجود ‌این، از منظر همسایگان ایران و در محیط پیرامونی پر از سوءتفاهم خاورمیانه پیگیری موارد یاد شده می‌تواند باعث مسابقه تسلیحات دریایی در این منطقه شده، برای جلوگیری از برتری ایران انگیزه ایجاد موازنه و اتحادهای چند‌جانبه علیه ایران را سبب شود اما تداوم سیاست‌های همگرایانه ارتش و سپاه در توسعه دریانوردی با کشورهای منطقه و نیز عملیات ضدتروریستی علیه دزدان دریایی به‌نفع کشورهای منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای می‌تواند اعتمادساز و رافع سوءبرداشت‌ها باشد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم خرداد 1393ساعت 18:15  توسط علی رضاخادمی  | 

آیین رونمایی از دو اثر تازه انتشارات سازمان حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس ارتش جمهوری اسلامی ایران پیش از ظهر روز 17 اردیبهشت 93 با حضور امیر سرتیپ دوم ابراهیم گلفام، رییس سازمان حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس ارتش و گروهی از مسوولان و فعالان فرهنگی ارتش برگزار شد.

در این مراسم شاداب عسکری در معرفی اثر خود با عنوان «اسارت» گفت: در این کتاب به مقایسه‌ای میان رفتار ارتش ایران با اسیران عراقی و رفتار متقابل آنان با اسیران ایرانی پرداخته‌ام. «اسارت» اثری مستند محسوب می‌شود و آن را بر پایه آماری نوشته‌ام که در این‌باره موجود است.

وی پرداختن به موضوع اسارت عراقی‌ها در ایران را موضوعی مغفول‌مانده دانست و گفت: در نتیجه رفتار ارتش جمهوری اسلامی ایران که مسوولیت نگهداری از اسیران عراقی را بر عهده داشت، 25‌هزار نفر از اسیران عراقی‌ درخواست پناهندگی کردند و 500 نفر نیز در مقابل رژیم بعث عراق به شهادت رسیدند.

سپس امیر سرتیپ گلفام به سید اسیران ارتش جمهوری اسلامی ایران، شهید حسن لشگری پرداخت و گفت: این شهید، مدت 18 سال را در اسارت سپری کرد و در این مدت بارها با شکنجه‌های روحی، جسمی و وعده‌های دنیوی از او خواسته شد که خود را متجاوز به خاک عراق، پیش از حمله این کشور به خاک کشورمان معرفی کند، اما او از این کار امتناع کرد. نیاز است که به زندگی اسیران ایرانی در عراق به طور ویژه‌ در قالب کتاب پرداخته شود.

علیرضا اخلاقی نیز در این برنامه گفت: وقتی فیلمنامه «اسپند و آتش» را نوشتم، از من خواسته شد  نام قهرمانان ارتش را از اثرم حذف کنم و همان‌جا بود که به مظلومیت ارتشی‌ها پی بردم و مصمم شدم بیش از پیش به رشادت‌های آنان بپردازم. افتخار این را دارم که هم‌صحبت با مردانی بوده‌ام که لحظات بی‌بدیل تاریخ را تجربه کرده‌اند.

وی که رمان‌های مروارید و «سرزمین محبوب من» را درباره نیروی دریایی ارتش نوشته است، گفت: خوشحالم که بار مالی انتشار اثرم را ارتش بر عهده گرفت و از این نهاد سپاسگزارم. «اسکورت» سومین رمان من در این باره است که به بزرگ‌ترین عملیات دریایی که با مشارکت نیرو‌های هوایی و زمینی صورت گرفت می‌پردازد.

در پایان این مراسم از دو کتاب «اسارت» و «اسکورت» رونمایی شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393ساعت 13:48  توسط علی رضاخادمی  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 13:44  توسط علی رضاخادمی  | 

 

سید علی اصغر صائم کاشانی در توصیف خلیج همیشه فارس قصیده‌ای بلند که از 70 بیت تجاوز می‌کند سروده که به مناسبت 10 اردیبهشت روز خلیج فارس آن را در ذیل می خوانید:

«خلیج فارس! تو را سر بر آسمان برسد

و جاودانه نگاهت به کهکشان برسد

به سرفرازی نامت، نمی‌رسد گردون

زمین کجا به تو ای برتر از زمان برسد

خلیج فارس! تو را نام، جاودان باشد

همیشه سایه جانان به جاودان برسد

و جایگاهِ تو پهلو زند بدان جایی

که پای وهم، محال است تا بدان برسد

نشانه‌های سرافرازی تو از ایران

به بامِ هستی و بر مُلکِ لامکان برسد

الا صلابتِ ایران باستان، سرها

تو را به ساحتِ ایوان و آستان برسد

همیشه گاته زرتشت، حرزِ جانت باد

مباد تا که گزندی تو را به جان برسد

سیَلک، آینه‌دارِ صفای باطنِ توست

تو را نژاد، به اقوامِ کاسیان برسد

زند ز جامِ تو جمشیدِ جم، مُدام مدام

تو را به دوده جم، نامِ دودمان برسد

هنوز نامِ تو را پیرِ دیر می‌خواند

دعای خیرِ تو از دولتِ مُغان برسد

و از تبارِ فریدون و پورِ دستانی

تو را نژاد، به آن طُرفه پهلوان برسد

و از قبیله نوشیروان و دارایی

تو را سلاله به ساسان و اردَوان برسد

به اردشیر رسد نسبتت، که آتشِ عشق

همیشه شعله‌ور از سوی بابکان برسد

برای دیدنِ رُخسارِ خویش، در جامت

سکندر آید و خورشیدِ خاوران برسد

تو خاستگاهِ بشر هستی و به دامانت

هنوز جلوه جانانِ مهربان برسد

به ژرفناکیِ تو، غبطه می‌خورد عمّان

و قطره‌ای‌ست که بر ساحلِ گمان برسد

و از نخست، تو را بوده "فارس" نام، کجا

ترازِ نامِ بلندت، به این و آن برسد

امینِ عشق، فکنده است سایه بر سویت

ز چارسوی جهانت، خطِ امان برسد

و از دیارِ سناباد و هشتمین خورشید

به آب‌های تو، خورشیدِ بی‌کران برسد

و کاوه دگری آید و به قلّه عشق

درفشِ عاطفه آیینِ کاویان برسد

سیاوشِ وطنت، ارغوان کند ایثار

و آرش آید و صد تیرش از کمان برسد

چگونه نقشه برایت کشند شیطان‌ها

به دست‌بوسیِ تو نقشه ی جهان برسد

چگونه نسبتِ بیگانگی دهند تو را؟

تو را که نام به ایرانِ باستان برسد

به پای‌بوسیِ تو، میرِ خاور از خوارزم

به دست‌بوسیِ تو، شاهِ دیلمان برسد

و شاد زی که تو را عصرها قرین بشود

و شاد زی که تو را قرن‌ها، قران برسد

همیشه خیلِ ملک، بر سرِ تو بال‌افشان

همیشه بر تو ز یزدانِ عشق، جان برسد

خلیج فارس! تو را دوست‌تر ز جان داریم

و عشق، تا به هوایت، نفس‌زنان برسد

و نقشِ رستم و پاسارگاد و کورش را

به شوقِ توست اگر سر بر آسمان برسد

ز تنب و هرمز و لاوان و از ابوموسی

صلای نصرت و آوای جاودان برسد

و قشم و کیش ز فانوسِ باورت روشن

و موج خیزِ نگاهت، به هر کران برسد

و چشم آبیِ مو بور، سخت درگیر است

که ما هلاک شویم، او به آب و نان برسد

و چشم آبی موبور کرده حیلت‌ها

که تا  زیان به تو از سوی تازیان برسد

برایت آن چه بخواهند، شب‌دلان، ما هم

دعا کنیم که بر شب‌دلان همان برسد

به جای باده افسون و خونِ رز خواهیم

به جامِ دشمنِ بدکیش، شوکران برسد

تو با بهار، هم‌آغوش و یارِ دیرینی

کجا به وسعتِ جامت، لبِ خزان برسد

ز جامِ توست که بر عاشقان رسد شادی

ز نامِ توست که بر شب‌دلان، هوان برسد

به دوستی که تو را دوستان هوادارند

به راستی که نشانت، به راستان برسد

و دوستدارِ تو از چین و خطّه ماچین

و خاکسارِ تو از خاکِ قیروان برسد

و دستِ توست که بر دامنِ ظفر جاری‌ست

و پای توست که بر فرقِ فرقدان برسد

هزار کُرد و لر و گیلک و بلوچ و عربُ

به مرزبانیت ای آبیِ جهان برسد

هزار مردِ خردآفرین ز خوزستان

هزار رستم دستان ز سیستان برسد

هزار مردِ غیور از دیارِ کردستان

که هست در رگشان، خونِ ارغوان برسد

هزار عالمِ دین، از دیارِ خون و قیام

و شیرمرد ز قزوین و شیروان برسد

و از دیارِ دلیرانِ آذری گفتار

همیشه آیتِ غیرت، نگاهبان برسد

تو را سلام ز شیراز و هگمتانه و یزد

تو را درود ز ایلام و زاهدان برسد

ز طاقِ دلکشِ بستان و مُلکِ کرمانشاه

سلامِ عشق، چه شیرین و دلستان برسد

رسد ز خطه قومس، تو را صلا هر دم

سپاس خوانِ تو، سمنان و دامغان برسد

ز اردبیل و ز گیلان و از ارومیه

و از هویزه پیروز، قهرمان برسد

غمت مباد ز گیلان‌غرب و سوسنگرد

شهیدِ عشق تو را با خلوصِ جان برسد

ز شوش و شوشتر و شاهرود و شاه‌پسند

هزار مردِ شرافت به هر زمان برسد

ز ماهشهر و ز بوشهر و لنگه و دیلم

متاعِ عاطفه، هر لحظه رایگان برسد

ز ترکمن برسد، تُرکِ من بر اسب، سوار

و شاخِ گل، ز گلستانت ارمغان برسد

صفا ز خاکِ لرستان و خطّه زنجان

طلوعِ عشق ز تهران و سیرجان برسد

و ایلیاتی دانادل و خردآیین

خیامِ عشق زند، تا بدان مکان برسد

چگونه وصفِ تو را با سخن توانم گفت؟

بیان، تو را نتواند که بر عیان برسد

هزار شاعر شیدا ز غزنه و لاهور

برای وصف تو با گنجِ شایگان برسد

حکیمِ توس، تو را شاهنامه‌خوان باشد

و رودکیِ تو از جوی مولیان برسد

هزار حافظ و سعدی تو را غزل خوانند

که وصفِ مهرِ تو باید به شاعران برسد

یقین که خواجوی کرمان، غزل به یادِ تو گفت

چنان که خواجه عمادت گهرفشان برسد

به پاسِ نام تو از شهرِ شاعران، کاشان

حکیم افضل و رکنای نکته‌دان برسد

صبا و محتشم و فیضِ نامدار از کاش

و صد جمال و کمالت ز اصفهان برسد

و آن که نیست بدیلش به شعر، خاقانی است

به صد شتاب ز شروان قصیده‌خوان برسد

و از دیارِ نشابور، حضرت خیام

به پیشگاهِ تو با میراُرسلان برسد

و آن که بود بر آیینِ شاعری، حجت

به پای شوق، ز مُلکِ قبادیان برسد

و خَز بپوشد و خیزد ز جا منوچهری

مسمّط آورد و مست از رزان برسد

ز قلّه‌سارِ دماوند تا به ساحلِ تو

بهار، شاعرِ نام‌آورِ جهان برسد

و شهریارٍ غزل، شاعرِ حوالیِ عشق

ز باغِ شاه گلی، با غزالکان برسد

کویرِ شوق، از امواجِ آبیت، رقصان

ترانه‌سازِ تو نوروز و مهرگان برسد

و آسمان به تو بخشیده است باران را

و هر نگاهِ تو، بر بامِ کهکشان برسد

و از دیارِ «سخن»آورانِ مهرآیین

ز شوق، «صائمِ کاشان»، چکامه‌خوان برسد

خدا نهاده تو را نامِ فارس، خرّم باش

به دادخواهیِ تو صاحب‌الزمان برسد»

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 10:6  توسط علی رضاخادمی  | 

 

داگلاس مک‌آرتور متولدشده در ژانویه 1880 در ارکانزاس و متوفی در آوریل سال 1964‏ در شهر واشنگتن یکی از افسران ارشد امریکایی در زمان جنگ دوم جهانی بود .

 وی فارغ‌التحصیل اکادمی نظامی  وست پوینت و در جریان جنگ کره فرمانده قوای ملل متحد در کشور مزبور بود. او همچنین نائل به دریافت مدال افتخار برای انجام خدماتش در فیلیپین شد.

این ژنرال پنج ستاره امریکایی مامور اداره کشور ژاپن در زمان اشغال توسط آمریکایی‌ها در بعد از جنگ جهانی دوم بود .

در زیر تصاویری از وی را مشاهده می نمایید.

+ نوشته شده در  شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعت 13:58  توسط علی رضاخادمی  | 

 

ویلیام کلارک گیبل نخستین روز فوریه سال ۱۹۰۱ در «کادیز اوهایو» به دنیا آمد. پدر او «ویلیام هنری گیبل» یک کارگر حفار چاه نفت و مادرش «آدلین هرشلمن»، یک مهاجر آلمانی بود.

مادر «کلارک» هنگامی که او ۶ ماهه بود، وی را در کلیسای کاتولیک رم غسل تعمید داد و هنگامی که «کلارک» تنها ۱۰ ماه سن داشت، در پی رشد شدید تومور مغزی از دنیا رفت. پس از مرگ مادر بر سر نحوه تربیت «کلارک» خردسال بین خانواده‌های والدینش، اختلاف نظر شدیدی به وجود آمد. هنگامی که «کلارک» پا به دوره نوجوانی گذاشت، زندگی خانوادگی اش در پی ورشکستگی پدر دچار تلاطم و سختی‌های بسیار شد. در پی آن وی ترک تحصیل کرد و در کارخانه لاستیک سازی شهر محل سکونتش، آکرن، مشغول کار شد. در این سال‌ها بود که «کلارک» نوجوان پس از دیدن نمایش «مرغ بهشت»، به بازیگری علاقه‌مند شد. در سن ۲۱ سالگی «کلارک» مادرخوانده مهربان خود را نیز از دست داد و پس از پرسه زدن در شهرهای مختلف و کار کردن در کارخانه‌ها و نیز میدان‌های نفتی، سرانجام به سوی گروه‌های تئاتری کشیده شد. ازدواج با  لورا کروز هم بازی، مربی و مدیر پرنفوذ کلارک پای او را به هالیوود در حال شکوفایی دهه ۱۹۲۰ کشاند. اولین فیلم‌های «کلارک گیبل» صامت بود. در ابتدا مدیران استودیوهای هالیوود نظر مثبتی درباره این بازیگر سبزه رو و گستاخ نداشتند. غافل از آن که همین ویژگی‌ها به علاوه صدای بم و چهره مردانه «کلارک گیبل» به شدت مورد اقبال تماشاگران قرار می‌گیرد. «مترو گلدوین مایر» استودیوی معتبر هالیوود که «کلارک» را در استخدام داشت، به تدریج و ناباورانه متوجه تاثیرگذاری وی بر تماشاگران سینما شد. اگرچه مدیران استودیو، باز هم خطر میدان دادن به این جوان گستاخ ولی دوست داشتنی را نپذیرفتند. سال ۱۹۳۱ «گیبل» برای آزمودن بخت خویش، روانه استودیوی برادران وارنر شد. داریل زانوک  مدیر اجرایی استودیو، پس از تست اولیه «کلارک»، در حاشیه فرم استخدامی وی نوشت: «گوش‌های او بیش از حد بزرگ است و در واقع به یک میمون تنومند شباهت دارد.» به این ترتیب برادران وارنر یکی از ارزشمندترین جواهرات هالیوود را از دست داد، زیرا گیبل نزد مترو گلدن مایر و مدیر جدید و آینده نگر آن «ایرونیگ» بازگشت. تنها ظرف ۲ سال «کلارک گیبل» به یکی از درخشان‌ترین چهره‌های هالیوود مبدل شد و ازدواج دومش با گرتا گاربو او را در حد یک ستاره سرشناس مطرح کرد.

این در حالی بود که بداخلاقی و ناسازگاری وی با تهیه کنندگان، به سوژه نشریات مبدل شد و جالب آن که محبوبیت او را نیز افزایش داد. در سال‌های دهه ۱۹۳۰ حضور «کلارک گیبل» در هر فیلمی، به معنای هجوم تماشاگران مشتاق به سالن‌های سینما بود و رسانه‌های گروهی و تماشاگران به او لقب «سلطان هالیوود» را دادند، لقبی که تا آن زمان به کسی داده نشده بود. پس از آن نیز کسی یارای تصاحب این عنوان را نیافت.

سال ۱۹۳۴ «کلارک گیبل» با نقش آفرینی به یادماندنی خود در فیلم در یک شب اتفاق افتاد، علاوه بر کسب جایزه بهترین بازیگر سال سال، قامت بازیگری اسطوره‌ای را یافت. براساس گزارش‌های مطبوعاتی و نظرسنجی‌های آن سال‌ها، نقش آفرینی وی در این فیلم تاثیر چشمگیری بر نحوه لباس پوشیدن، رفتارهای اجتماعی و سبک زندگی مردان در آن سال‌ها و حتی دهه‌های بعد گذاشت و شکل خاص سبیل او تا چند دهه بین مردان رایج شد. نقش «گیبل» در این فیلم هم چنین الهام بخش «فرتیس فرلنگ» طراح و کارگردان سرشناس انیمیشن، برای خلق شخصیت کارتونی «باگزبای» شد. یک سال بعد «گیبل» برای حضور درفیلم «شورش در کشتی بونتی» نامزد دریافت اسکار شد، گرچه آن را به دست نیاورد. او خود این فیلم را بهترین اثر کارنامه حرفه‌ای اش توصیف کرد. «گیبل» برای جاودانه شدن نیاز به برداشتن یک گام دیگر و شاید مهم‌ترین گام زندگی اش داشت. این امکان سال ۱۹۳۹ برای او فراهم شد زمانی که «دیوید سلزنیک» بی پروا تصمیم گرفت تا شاهکار عظیم«مارگرت میچل» را به تصویر بکشد. به این ترتیب تولید «بربادرفته» با شکوه‌ترین فیلم تاریخ سینما آغاز شد. براساس نتایج نظرسنجی‌ها، «کلارک گیبل» بهترین فرد برای ایفای نقش «رت باتلر» گستاخ و جذاب بود. «مارگرت میچل» خالق «بربادرفته» نیز گیبل را خود «رت باتلر» می‌دانست. اما «متروگلدوین مایر» با آگاهی از حساسیت عمومی در این باره، شرایط سختی را برای قرض دادن ستاره خود به «سلزنیک» مطرح کرد. از این رو «سلزنیک» بر آن شد تا از گری کوپر برای ایفای نقش «رت باتلر» بهره بگیرد. «سلزنیک» بعدها در این باره گفت: «هم «گیبل» و هم «کوپر» از چهره‌های شاخص زمان خود بودند. «کلارک» بسیار خوش لباس بود و هیبتی مردانه داشت و «گری» نماد یک آمریکایی واقعی بود.»

کوپر این پیشنهاد را رد کرد و در نهایت «سلزنیک» مجبور شد تا در مقابل ۵/۱ میلیون دلار و ۱۵ درصد از درآمد خالص فیلم «کلارک گیبل» را از متروگلدوین مایر قرض بگیرد، و در عوض، لویی بی. میر،پدرخواندهٔ سلزنیک و رئیس کمپانی متروگلدوین‌میر، نیمس از هزینهٔ ساخت فیلم را بر عهدا گرفت. چنین توافقی برسر یک بازیگر در کل تاریخ سینما بی سابقه‌است. از قول «گری کوپر» درباره دلیل رد کردن پیشنهاد «سلزنیک» چنین نقل شده‌است: ««بربادرفته» بزرگ‌ترین شکست تاریخ هالیوود خواهد بود. خوشحالم از این که به جای من، دماغ کلارک گیبل به خاک مالیده خواهد شد.»

فیلم «بربادرفته» با تمام مشکلات و موانع پیش روی خود ساخته شد و به خلاف پیش بینی گری کوپر نه تنها بزرگ‌ترین شکست تاریخ هالیوود نبود، بلکه به پرفروش‌ترین و محبوب‌ترین فیلم تاریخ سینما مبدل شد. با این وصف نه تنها بینی «کلارک گیبل» -آن طور که «گری کوپر» انتظار داشت- به خاک مالیده نشد، بلکه شگفتی آفرید. «گیبل» دهه ۱۹۵۰ در مصاحبه‌ای گفت: «هر گاه تصور می‌شود دوره افول من فرارسیده‌است، پخش مجدد فیلم «بربادرفته» مرا به لحاظ حرفه‌ای دوباره زنده می‌کند.»سال ۱۹۴۲ و در بحبوحه جنگ جهانی دوم «کلارک گیبل»، پس از مرگ همسر محبوبش «کارول لومبارد» به نیروی هوایی ارتش آمریکا پیوست. وی به ماموریت‌های متعددی برفراز اروپا -میدان اصلی جنگ جهانی دوم- و حتی بر فراز خاک آلمان اعزام شد. آدولف هیتلر پیشوای رایش سوم، «کلارک گیبل» را بزرگ‌ترین بازیگر سینما می‌دانست و برای کسی که «سرگرد کلارک گیبل» را دستگیر کند و سالم تحویل ارتش آلمان دهد، پاداش بسیار چشمگیری تعیین کرده بود.پس از جنگ جهانی دوم «گیبل» به هالیوود بازگشت. گرچه نقش‌های او در این دوره از نظر خود وی جالب نبودند. «سلطان هالیوود» دیگر پا به سن گذاشته بود. وی طی این سال‌ها برای پنجمین و ششمین بار نیز ازدواج کرد.۱۶ نوامبر ۱۹۶۰«کلارک گیبل»، در پی چهارمین حمله قلبی خود در لس آنجلس درگذشت. گفته می‌شود نقش‌های سنگین و پرتحرک او در فیلم‌های آخرش، وی را از پا درآورد. «گیبل» در سال‌های پایانی زندگی اش بسیار چاق شده بود. هنگام ساخت فیلم «بربادرفته»، گیبل ۸۶ کیلوگرم وزن داشت و با توجه به قد ۱۸۵ سانتی متری خود از اندام بسیار متناسبی برخوردار بود. حال آن که در سال‌های پایانی وزن او به ۱۰۴ کیلوگرم رسیده بود. وی برای حضور در آخرین فیلمش -ناجورها- ۱۶ کیلوگرم از وزن بدنش را کم کرد. استفاده مفرط از قرص‌های لاغری و استعمال شدید دخانیات (گیبل به مدت ۳۰ سال به طور متوسط روزانه ۳ پاکت سیگار می‌کشید) سلطان هالیوود را تسلیم مرگ کرد. چهار ماه پس از مرگ وی، تنها پسرش «جان کلارک گیبل» به دنیا آمد.

" پس از ازدواج با «کارول لومبارد»، کلارک گیبل به معنای واقعی خوشبختی را در زندگی مشترک تجربه کرد. مرگ ناگهانی «کارول لومبارد» در پی یک سانحه هوایی و در یک هواپیمای نظامی، کمر گیبل را شکست. به گفته یکی از دوستانش، کلارک هیچ گاه پس از مرگ «کارول لومبارد» احساس خوشبختی نکرد و در واقع شعله قلبش برای همیشه خاموش شد. جسد سلطان هالیوود به وصیت وی در کنار «لومبارد» دفن شد.

" پس از اعلام خبر فوت گیبل، نیویورک تایمز نوشت: «سلطان هالیوود مرد. او همتایی نداشت و نخواهد داشت. لقب سلطان هالیوود نیز همراه او دفن شد...» او به لحاظ تکنیکی بهترین بازیگر تاریخ سینما نبود و از ظرافت و کمال تئاتری‌های بریتانیایی هالیوود نیز بی بهره بود. اما «کلارک گیبل» اینک یک مقیاس سنجش است و ستارگان سینما چه در گذشته و چه در حال و چه در آینده با او مقایسه می‌شوند. او نماد مردانگی بود و خشونت فرهنگ آمریکایی.

" لس آنجلس تایمز نیز نوشت: «کلارک گیبل از خصوصیات انسانی نادری برخوردار بود مردانگی و در عین حال شوخ طبعی، خوش طینت و برخوردار از درک و فهم بالا، و آسان گیری و در عین حال تکلف و ملاحظه کاری. علاوه بر این‌ها «کلارک گیبل» به لحاظ حرفه‌ای فردی بااصالت و به لحاظ شخصیتی یک رنگ و صادق بود، خصوصیاتی که در عرصه سینما کمتر مشاهده می‌شود.»

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 17:16  توسط علی رضاخادمی  | 

مطالب قدیمی‌تر