کشف لاشه کشتی افسانه‌ای "سن ‌خوزه"

 

کلمبیا از کشف لاشه کشتی افسانه‌ای "سن ‌خوزه" در سواحل این کشور خبر داده است. این کشتی در سال ۱۷۰۸ در حالی که گنجینه گرانبهایی را به سمت اسپانیا حمل می‌کرد، غرق شد. ارزش این محموله دست‌کم یک میلیارد دلار تخمین زده می‌شود.

به گزارش دویچه وله، یک تیم کارشناسی شامل پژوهشگران کلمبیایی و خارجی موفق شدند تا بقایای کشتی افسانه‌ای "سن خوزه" را که ۳۰۷ سال پیش به زیر آب فرورفته بود، در آب‌های سواحل کارائیب متعلق به کلمبیا پیدا کنند.

خوان مانوئل سانتوس، رئیس‌جمهور کلمبیا، در یک نشست خبری گفت که "این ارزشمندترین گنجینه‌‌‌ای است که در تاریخ بشریت کشف شده است".

این کشتی بادبانی اسپانیایی که در اصطلاح به آن "گالئون" می‌گویند، بخشی از ناوگان فیلیپ پنجم، پادشاه وقت اسپانیا بود که در سال ۱۷۰۸ به فرمان وی محموله‌های ارزشمندی از طلا، نقره و دیگر اشیای گرانبها را از مستعمرات اسپانیا در قاره آمریکا بار زده تا از طریق اقیانوس اطلس به اسپانیا بیاورد.

گالئون به نوعی کشتی بادبانی بزرگ گفته می‌شود که دارای سه یا چهار دکل بود و در نیمه دوم سده شانزدهم و نیز در سده هفدهم به عنوان کشتی‌های جنگی یا بازرگانی مورد استفاده قرار می‌گرفت.

کشتی سن‌‌ خوزه در مسیر خود به سوی اسپانیا با کشتی‌های بریتانیایی روبرو شد که برای بدست آوردن گنجینه ارزشمندش به روی آن آتش گشودند. کشتی سن‌خوزه با ۶۰۰ ملوان روی عرشه، به شدت آسیب دید و غرق شد.

تنها تعداد انگشت‌شماری از ملوانان توانستند از این مهلکه جان سالم به در ببرند. 

تا کنون تیم‌های کارشناسی متعددی به امید یافتن بقایای کشتی سن‌خوزه راهی آب‌های اقیانوس اطلس شده بودند، اما همه آنها در نهایت ناکام مانده و تنها توانسته بودند تا لاشه کشتی‌های دیگر را کشف کنند.

تیم پژوهشی بین‌المللی که اینک موفق به کشف لاشه سن‌خوزه شده، جریان وزش باد و حرکت موج‌ها، در مسیر حرکت کشتی سن‌خوزه در ۳۰۷ سال پیش را مورد بررسی قرار داده است. در کنار آن کارشناسان دست به تحقیقات گسترده‌ای نیز در آرشیو‌های تاریخی اسپانیا و کلمبیا زدند.

مانوئل سانتون، رئیس‌جمهور کلمبیا، گفته است که لاشه سن‌خوزه روز ۲۷ نوامبر امسال، در محلی یافت شده که تا پیش از آن گمان آن نمی‌رفته است. وی اضافه کرده، که در کنار لاشه سن‌خوزه، بقایای دستکم پنج کشتی غرق شده نیز پیدا شده است.

شهردار کارتاگنا، شهری که لاشه سن‌خوزه در سواحل آن یافت شده، این کشف را "رویدادی بی‌سابقه برای کشور" توصیف کرده است. گفته می‌شود گنجینه بارشده روی این کشتی، احتمالا بزرگترین و ارزشمندترین گنجینه‌ای است که تا کنون به زیر آب رفته است.

سانتوس در نشست خبری خود ارزش سکه‌های طلا، نقره، جواهرات و سنگ‌‌های قیمتی موجود در کشتی سن‌خوزه را دستکم یک میلیارد دلار کنونی برآورد کرد. کلمبیا ارزش این محموله طلا و جواهرات را ۴ میلیارد دلار تخمین می‌زند.

یک شرکت آمریکایی که از سال ۱۹۸۱ ادعای مالکیت بر بخشی از گنجینه سن‌خوزه را دارد، ارزش آن را ۱۷ میلیارد دلار اعلام کرده است.

کارشناسان تیم تحقیقاتی گفته‌اند که کشتی سن‌خوزه را از روی توپ‌های برنزی منحصربه‌فرد روی عرشه‌اش شناسایی‌کرده‌اند. روی این توپ‌ها و صندوق‌های بار زده شده نقش دلفین حکاکی شده بوده است.

ارنستو مونته‌نگرو، رئیس مؤسسه تاریخ و انسان‌شناسی کلمبیا، گفته است که هیچ تردیدی وجود ندارد که لاشه یافت شده متعلق به کشتی سن‌خوزه است.

معروفترين افسر پليس ايران رئيس پليس تهران شد

نهم آبان سال 1358 احمد ايزدپناه معروفترين افسر پليس ايران كه در سال 1340 مرد سال «مجله اميد ايران» شده بود از سوي دولت انقلاب، رئيس پليس تهران شد.
شهرت ايزدپناه که پیش از انقلاب درجه سرهنگي داشت به اين لحاظ بود كه در پي براندازي 28 امرداد1332، به دستور شاه كه او را از هواداران دكتر مصدق مي دانست در اختيار وزارت كار قرار گرفته بود و سالها از ترفيع عقب افتاده بود. با وجود اين، مجبور شدند كه در سال 1338 براي پايان دادن به اجبار برخي زنان فقير، زنان ربوده شده و بعضا فريب خورده به روسپيگري در محله بدنام تهران (شهر نو) و گسترش قتل و چاقو كشي و باج خوري در منطقه ده پايتخت (محله بدنام و نواحي اطراف آن معروف به دروازه قزوين) وي را كه در عين حال فارغ التحصيل رشته قضايي دانشكده حقوق بود كلانتر پليس اين ناحيه كنند و وي مسائل را حل كرد كه در آن زمان شق القمر به نظر مي آمد، زيرا كه مفسدين اين محله پس از شركت در براندازي28 امرداد، انجام هر گونه عمل خلاف قانون و اخلاق را حق خود مي دانستند. از آن پس آمار قتل و قاچاق و سرقت هر منطقه تهران كه بالا مي رفت ايزدپناه را كلانتر آنجا مي كردند و ....
ايزدپناه که 14 ارديبهشت 1387 (چهارم ماه مه 2008) از بيماري سرطان پروستات فوت شد در گورستان بهشت زهرا مدفون است. وي که در شهريور 1308 (1929 ميلادي) به دنيا آمده بود 79 سال عمر کرد. پس از انقلاب، ايزدپناه به درجه سرتیپی ارتقاء يافته بود. وي مدتي هم رئيس كل سازمان آگاهي پليس کشور بود.

خاطرات امیر عباس هویدا از بحران پناهجویان در اروپا

در ماه گذشته آلمان و اتریش مرزهای خود را به روی هزاران پناهجویی باز کردند که از سوریه آمده بودند. پناهجویانی که خواستار اقامت در کشورهای اروپای غربی به ویژه آلمان هستند، از مرز صربستان وارد مجارستان می‌شوند اما دولت مجارستان با ایجاد حصارهای محکم مرزی درصدد متوقف کردن ورود پناهجویان از مرز صربستان برآمد که نتیجه آن، ازدحام چند هزار پناهجو در مناطق مرزی داخل صربستان بود. صربستان قبل از تجزیه جمهوری فدراتیو یوگسلاوی، جزئی از آن کشور بود. در سال ۱۳۳۵ پس از سرکوب انقلاب مجارستان توسط نیروهای شوروی، هزاران مجار به اتریش و یوگسلاوی پناه بردند.

به گزارش «تاریخ ایرانی»، رئیس اداره امور بین‌المللی و روابط کمیساریای عالی سازمان ملل در امور پناهندگان در آن زمان یک ایرانی بود که برای بررسی وضعیت پناهجویان مجار راهی یوگسلاوی شد. او «امیرعباس هویدا» بود که ۸ سال بعد نخست‌وزیر ایران شد و ۱۳ سال در این سمت ماند. هویدا در سال ۱۳۳۹ زمانی که معاون رئیس هیات مدیره شرکت ملی نفت ایران بود خاطراتش را درباره مهاجریان مجارستانی برای سالنامه «دنیا» نوشت:

***

سال ۱۹۵۶ سال پر تشویشی بود. مردم جهان نگران خاورمیانه بودند و دل‌هایشان پر بیم بود. دولت‌های بزرگ هر یک به دلیلی خونسردی خود را از دست داده بودند و چشم امید جهانیان به سازمان ملل دوخته شده بود.

من در آن موقع رئیس اداره امور بین‌المللی و روابط کمیساریای عالی سازمان ملل جهت پناهندگان بودم و چند روز پیش از وقایع سوئز سفرم به مصر و سایر کشورهای عربی خاتمه یافته بود و به ژنو یعنی مرکز اداره مزبور بازگشته بودم. کمیسر عالی سازمان ملل چندی پیش از آن در بازی تنیس فوت کرده بود و معاون او به نام رد (Reod) به آمریکا سفر کرده بود زیرا در آن موقع بودجه کمیساریای پناهندگان در مجمع عمومی سازمان ملل متحد مطرح بود.

مقارن همین احوال شورشی در مجارستان پیش آمد و جمعی از مردم آن کشور به اطریش و یوگسلاوی پناه بردند. کمیساریای عالی پناهندگان نمایندگانی به اطریش و یوگسلاوی اعزام داشت ولی دولت یوگسلاوی اجازه نداد که نماینده کمیساریا وارد آن کشور شود و به کار بپردازد.

من از ژنو به نیویورک شتافتم تا در آنجا با مقامات سازمان ملل درباره پناهندگان مصری که بعد از وقایع کانال سوئز از مصر فرار کرده بودند و روشن ساختن ملیت آنان تصمیماتی بگیریم. از طرفی نیز در نیویورک بین مقامات سازمان ملل و یوگسلاوی مذاکراتی شده بود تا توافقی بر سر ملیت نماینده اعزامی به عمل آید زیرا چنانکه می‌دانید ملیت نمایندگانی که از طرف موسسات سازمان روانه کشورها می‌شوند اهمیت زیادی دارد و با آنکه مامورین سازمان هرگز تحت تاثیر تعصبات ملی قرار نمی‌گیرد باز هم دولت‌ها بیشتر راضی هستند که نماینده بی‌طرفی کشورشان را مورد بازدید قرار دهد.

به هر حال من کارهای خود را دنبال می‌کردم و کاری بدین امور نداشتم و در پی ماموریت خود به ژنو بازگشتم و در آنجا معلوم شد که باید به یوگسلاوی سفر کنم و گزارشی از وضع پناهندگان مجار تهیه نمایم. از این رو به وین رفته و پس از بازدید وضع زندگی و حال و روز آن دسته از پناهندگان مجار که به اطریش پناه آورده بودند با هواپیما به بلگراد پایتخت یوگسلاوی رفتم. ماموریت من آن بود تا با عده‌ای نزدیک به بیست هزار نفر از مردم مجارستان که به یوگسلاوی پناه برده بودند تماس بگیرم و ببینم چه کمک‌هایی می‌توان در حق آن‌ها روا داشت.

موقعی که من وارد یوگسلاوی شدم تصور می‌کردم که وضع پناهندگان در این مملکت نیز مانند وضعی است که هم‌میهنانشان در اطریش داشتند. در اطریش پناهندگان در وضع سختی بسر می‌بردند و من پیش خود فکر می‌کردم که حتما وضع آنان در یوگسلاوی به مراتب بدتر از اطریش است. دولت یوگسلاوی پناهندگان مجاری را در نواحی اطراف Voyvodina و Novi Sad و Somboo جا داده بود.

من به مراکز نوی‌ساد و سومبو رفتم و در آنجا توانستم با پناهندگانی که مرتبا از راه می‌رسیدند تماس بگیرم. از این تماس‌ها دریافتم که مقامات مرزی مجار به هیچ‌وجه جلوی کسانی که قصد فرار از میهن را داشتند نمی‌گرفتند و مردم روستاهای نزدیک مرز دسته دسته می‌گریختند. نیز معلوم شد که فقط عده‌ای از فراریان به علل سیاسی میهن را ترک می‌گویند و عده‌ای بر اثر وحشت و به صرف اینکه می‌دیدند دیگران می‌گریزند به راه افتاده بودند یا از آن رو که عده‌ای از نوجوانان راه فرار را در پیش گرفته بودند پدران و مادرانشان هم اجبارا به دنبال آن‌ها آمده بودند.

چیزی که موجب شگفتی بود این نکته بود که یوگسلاوی چگونه از این پناهندگان که تعدادشان روز به روز افزایش می‌یافت پذیرایی خواهد کرد. دولت یوگسلاوی در مهمان‌نوازی سنگ تمام گذاشته بود. پناهندگان مانند جهانگردان خوش احوال در هتل‌های ساحل آدریاتیک زندگی می‌کردند و از آن‌ها پذیرایی گرمی به عمل می‌آمد. درست مانند پذیرایی‌هایی که از ثروتمندان می‌شود. من چون اصلا به فکرم نیز نمی‌رسید که پناهندگان چنین وضعی داشته باشند دچار حیرت شده بود و نتوانستم این حالت خود را از مقامات یوگسلاوی پنهان دارم و موضوع را با آنان در میان گذاشتم. یکی از این مقامات به من گفت: پس می‌خواستید وضعشان را بدتر کنیم؟ واقعا به خوبی دیده می‌شد که روح مهمان‌نوازی شرقی در میان ملت یوگسلاوی وجود دارد.

نکته‌ای که برای پناهندگان فوق‌العاده جالب بود موضوع ایرانی بودن من بود. به هیچ‌وجه باور نداشتند که نماینده سازمان ملل یک نفر ایرانی باشد از این رو دور من جمع شده بودند و مرتب سؤال می‌کردند.

مشکل اساسی کار ما ایجاد ارتباط بین پناهندگان بود. توانستیم با کمک مقامات یوگسلاوی ترتیبی دهیم که بین افراد خانواده‌ها تماس برقرار گردد. صلیب سرخ یوگسلاوی در این مورد ما را یاری بسیار دارد.

از خاطرات جالب من موضوعی است که در یکی از هتل‌های معروف در Sombor اتفاق افتاد. ما در حالی که سرگرم پناهندگان بودیم ناگهان دیدیم از بوداپست یک نفر تلفن می‌کند و مدیر میهمان‌خانه را می‌خواهد. وی با شتاب خود را به تلفن رساند. فکر می‌کردیم موضوع تازه‌ای است و خبری شده است ولی کسی که در آن طرف سیم بود درست مثل مردمی که برای گذراندن تعطیلات جای خود را در هتل‌ها رزرو می‌کنند به او گفته بود برایش جایی در هتل در نظر بگیرد چون خیال دارد همان شب به یوگسلاوی فرار کند.

خاطره دیگر من از ایام اقامت در یوگسلاوی موضوع شلپوویتس است. شلپوویتس نام مشروبی است که مردم آن دیار صبح و ظهر و شام می‌نوشند و رسمشان همچنین است که اگر صد گیلاس هم به کسی تعارف کنند باید بخورد و الا اوقاتشان تلخ می‌شود. من هم در میان عده زیادی گیر کرده بودم که چون خیلی دلشان می‌خواست از من خوب پذیرایی کنند مرتب شلپوویتس به من می‌دادند و من نمی‌دانستم چه کنم تا آنکه دوستی به من گفت باید قبلا مقداری روغن زیتون خورد و آنگاه به جنگ شلپوویتس رفت.

اشخاصی که در راس امور یوگسلاوی قرار داشتند بیشتر جوان بودند و اغلب از جمله کسانی به شمار می‌رفتند که در ارتش مقاومت ملی تیتو شرکت داشتند. این کوشش و شور و نشاطی که در میان ماموران دولتی یوگسلاوی به چشم می‌خورد برای من فوق‌العاده جالب بود.

خبرنگاران نیز دست از سر من بر نمی‌داشتند، دائما به سراغم می‌آمدند، و می‌پرسیدند که چه کرده‌اید؟ چه می‌خواهید بکند ولی دستور سازمان ملل برای ماموران خود همواره چنین است که تا قبل از تحویل گزارش به سازمان سخن نگویند و به هیچ کس توضیحی ندهند. از این جهت من هم از شرکت در کنفرانس‌های مطبوعاتی خودداری کردم ولی یک روز اتفاقا غافلگیر شدم و نیم ساعتی اسیر خبرنگاران بودم. مرتب سؤال می‌کردند و من پاسخ می‌دادم و این نیم ساعت برای من از سخت‌ترین لحظات بود زیرا می‌خواستم به همه پرسش‌ها پاسخ دهم و ضمنا چیزی هم نگویم و نکته‌ای را از گزارش بروز ندهم.

در آن موقع سفیر ایران در یوگسلاوی آقای میکده بود که چند بار ایشان را در بلگراد دیدم و از آن موقع تاکنون هرگز بنای سفارت ایران را از یاد نمی‌بردم که بیش از اینکه به سفارت ایران شباهت داشته باشد شبیه سفارت چین بود. یعنی در واقع عمارتی بود که اصلا مطابق اسلوب چینی‌ها ساخته بودند و معلوم نبود چرا چنین بنایی برای سفارتخانه انتخاب شده بود.

در ایامی که در یوگسلاوی بودم توانستم به کمک مقامات دولت یوگسلاوی ترتیبی برای پناهندگان بدهم که به خیر آنان بود و من مطمئن هستم که همیشه یادشان خواهد ماند که یک ایرانی به نمایندگی از طرف سازمان ملل به وضعشان رسیدگی به عمل آورده و گزارش درستی تسلیم مقامات جهانی نموده است.

چون در آن فصل سال هوای یوگسلاوی خیلی سرد بود و بنده هم فراموش کرده بودم با خود کلاه ببرم همراهان یوگسلاوی بنده یک کلاه پوستی هدیه کردند. من هنوز این کلاه را دارم و بدان نام کلاه تیتو داده‌ام و هر وقت به اسکی می‌روم آن را بسر می‌گذارم.

سرانجام به ژنو بازگشتم و گزارشی تقدیم اداره مربوط به پناهندگان کردم. این گزارش برای یوگسلاوی بسیار مفید بود و من سعی کرده بودم تا مراتب مهمان‌نوازی و بشردوستی مردم آن کشور را به خوبی نمایان سازم. مقامات یوگسلاوی از این گزارش فوق‌العاده مسرور بودند و چون به هر حال یکی از کشورهای پشت پرده آهنین به حساب می‌آمد آن را مغتنم شمردند. ناگفته نماند که همین گزارش مساعد موجب شد تا سازمان ملل اداره‌ای در یوگسلاوی تاسیس کند و بعدها نیز تجارت با این کشور رونق بیشتری یافت.

در همین احوال بود که به واسطه شغل تازه‌ای که از طرف وزارت خارجه دولت شاهنشاهی ایران به بنده واگذار شد ژنو را ترک گفتم و هنگام بازگشت از یوگسلاوی گذر کردم. مقامات وزارت خارجه این کشور به محض اطلاع از موضوع و اینکه من از کشورشان عبور می‌کنم از این مرز تا آن مرز همه جا از من پذیرایی کردند و اندازه محبت را از حد بیرون بردند.

این بود مختصری از خاطرات من در ایامی که برای رسیدگی به وضع پناهندگان مجار به یوگسلاوی سفر کرده بودم.

ناجی گروگان‌های آمریکایی در تهران درگذشت

کن تیلور در سن ۸۱ سالگی درگذشت. نقش او در عملیات مخفیانه برای نجات شش شهروند آمریکایی در اوج بحران گروگانگیری ایران در سال ۱۹۷۹، او را به قهرمانی در دو سوی مرزهای کشورش مبدل کرد. عملکرد او در تهران مبنای فیلم هالیوودی «آرگو» شد، اگرچه این فیلم بابت کم توجهی به نقش کانادا در این عملیات مورد نقد قرار گرفت.


به گفتهٔ رالف لین که از دوستان خانوادگی او به شمار می‌رود، تیلور در ماه آگوست به سرطان روده مبتلا شد و در روز پنجشنبه در بیمارستان پرزبترین نیویورک از دنیا رفت. رالف لین در تماس با کانادین پرس گفت: «من اینجا نشسته بودم و گریه می‌کردم. باورتان می‌شود؟ من مرد مسنی هستم که هرگز گریه نمی‌کند، ولی این‌ بار اشک می‌ریختم. نزدیکانش دوست خوبی را از دست دادند ولی کانادا یک قهرمان را از دست داد. من این بخت را داشتم که در کنار او باشم.» به گفتهٔ لین، پت همسر تیلور در هنگام مرگ کنار او بوده است. تیلور یک پسر به نام داگلاس دارد، همسر او دنا و دو فرزندشان بازماندگان او هستند.

او در سال ۱۹۳۴ در کلگری به دنیا آمد. نقش او در کمک به نجات آمریکاییان در عملیات مخفیانه مورد تقدیر قرار گرفت، دولت کوتاه مدت جو کلارک نیز از این عملیات پشتیبانی کرد. پسر او داگلاس می‌گوید که تیلور در ابتدا نمی‌خواست که خانواده‌اش سروصدای فراوانی برای سلامتی او به راه بیاندازند، اما سرانجام تسلیم سرنوشت شد و اجازه داد که آن‌ها در بیمارستان به دیدارش بروند: «او قبول کرد که زمان چندانی باقی نمانده است، مسلماً دوستان و خانواده‌اش برایش بیشترین اهمیت را داشتند. همگی در هفته‌های گذشته به عیادتش می‌آمدند و او از هر کدام خاطره‌ای تعریف می‌کرد. تا آخرین لحظه حضور ذهن داشت و شوخ طبعی‌اش را حفظ کرده بود.»


با اعلام خبر درگذشت تیلور پیام‌های تسلیت سرازیر شدند. بروس هیمن، سفیر ایالات متحده از «نبوغ و دلاوری» او در نجات شش آمریکایی تقدیر کرد، شجاعتی که مدال طلای کنگره را برایش به ارمغان آورد. استیون هارپر رهبر محافظه‌کاران در کمپینی در شهر تتفورد تسلیت گفت: «اعمال دلاورانهٔ جناب سفیر - تیلور - نمونه خوبی است از رابطهٔ خاصی که میان کانادا و ایالات متحده وجود دارد. تیلور در سال ۱۹۷۹ به عنوان سفیر کانادا در ایران شجاعت فراوانی به خرج داد تا از جان گروگان‌های آمریکایی محافظت کند. یاد او همیشه در تاریخچهٔ دیپلماسی کانادا زنده خواهد ماند.»

اما تیلور با تصمیم دولت هارپر برای تعطیل کردن سفارت کانادا در ایران در سال ۲۰۱۲ و سختگیری در رابطهٔ دیپلماتیک با ایران مخالف بود. تیلور گفت که کانادا چشمانش را بر کشوری می‌بندد که باید آن را مورد نظر قرار داد. او گفت: «به نظر من یک دیپلمات هرگز نباید از پای بنشیند.»


تام مولکر، رهبر حزب دموکراتیک نو (NDP)، تیلور را اینگونه توصیف می‌کند: «یک دیپلمات قهرمان، آموزگار و تاجر کانادایی». همسر تیلور از او به عنوان فردی باسخاوت یاد می‌کند. او در مصاحبه‌ای تلفنی گفت: «او هر کاری که در توانش بود برای همه کس انجام می‌داد بدون انتظار هیچ‌گونه چشم‌داشتی.» او می‌گوید: «ماجرای تهران نیز به همین دلیل رخ داد. یک لحظه هم شک نکرد. فقط جلو رفت و کار را انجام داد. میراث او این است: آنچه انجام می‌دهید مهم است نه آنچه که در قبالش دریافت می‌کنید. این همان روشی بود که در برابر دوستانش نیز اتخاذ می‌کرد.»

ماجراهای سال ۱۹۷۹، درامی سیاسی که بهایش مرگ و یا زندگی بود، بعدها موضوع فیلم «آرگو» شد. شکایت تیلور از کم اهمیت نشان دادن نقش کانادا در این فیلم خبرساز شد. فیلمی برندهٔ جایزهٔ اسکار که به نقش تونی مندز مأمور سی‌آی‌ای در نجات گروگان‌ها می‌پرداخت.

بن افلک در کنفرانس مطبوعاتی جشنوارهٔ فیلم تورنتو گفت: «کسانی بودند که نمی‌خواستند سرشان را از لانه‌هایشان بیرون آورده و کمک کنند ولی کانادایی‌ها به یاری آمدند. آن‌ها گفتند ما زندگی خودمان و روابط دیپلماتیک‌مان را به خطر می‌اندازیم تا جان این شش آمریکایی را نجات دهیم بی‌آنکه به آن‌ها مدیون باشیم، زیرا این کار درست و اخلاقی است.»


مالکوم مک کچنی، سفیر سابق کانادا در اسپانیا که در نیویورک با تیلور همکاری داشت، می‌گوید که دوستش نمی‌خواست اعتبار این عملیات به نام خود او تمام شود، فقط در پی آن بود که خدمت کشورش شناخته شود: «او گفت کانادا استحقاق آن را دارد که نقشش در عملیات فرار گروگان‌ها شناخته شود؛ او تمامی حرفش را در این پیش‌زمینه مطرح می‌کرد. او سفیر کانادا بود و این عملیات را با پشتیبانی کامل دولت کانادا انجام داد.»


رسانه‌های آمریکایی همچون سی‌ان‌ان و ان‌پی‌آر نیز پیام‌های تسلیت را پوشش دادند. جان کری وزیر امور خارجهٔ آمریکا نیز در توییتر خود نوشت: «از خبر درگذشت کن تیلور، که از جان شش آمریکایی در ایران محافظت کرد، متأثر شدم... عملی متهورانه که دوستی آمریکا و کانادا را مستحکم‌تر کرد.»


در سال ۲۰۱۳ داستان تیلور بار دیگر برای آیندگان بازگو شد، این بار در جشنوارهٔ فیلم تورنتو در فیلم مستندی با عنوان «مردان ما در تهران». لین از چگونگی آشنایی‌اش با تیلور در سال ۱۹۸۲ برایمان گفت: «من کن را در هواپیمایی دیدم که به سمت سرزمین‌های شمالی می‌رفت. او یک کت ورزشی و کفش‌های گوچی بر تن داشت و عازم ماهیگیری بود.» این سفرهای ماهیگیری بیش از بیست سال ادامه یافتند و بسیاری از چهره‌های شاخص سیاسی و ورزشی از جمله مایک هریس، جورج دبلیو بوش رئیس‌جمهور آمریکا و قهرمان هاکی وین گتزکی نیز در آن‌ها حضور یافتند.


لین گفت: «من و سیتر روز دوشنبه به مدت یک ساعت با کن در بیمارستان بودیم. از هوش می‌رفت و به هوش می‌آمد. می‌دانست که بازی تمام شده است. فقط اندکی زمان باقی مانده بود. اما شکایتی نداشت. پت کنار او بود. او دربارهٔ نوه‌هایش با ما حرف زد. آن‌ها مایهٔ افتخار و سرخوشی‌اش بودند.»

منبع: تورنتو سان

من عاشق ایرانم

 

 نشست خبری "خولیو ولاسکو" ، سرمربی سابق تیم ملی والیبال ایران با پخش یک فیلم ویدیویی از عملکرد او در سه سال گذشته آغاز شد. پخش این فیلم با تم احساسی آن موجب شد تا برخی از کارمندان فدراسیون که در جلسه حاضر بودند، گریه کنند. ولاسکو هم بغض کرده بود و کاملا مشهود بود که سعی می‌کند که جلوی گریه‌اش را بگیرد.

"خولیو ولاسکو" با بیان جمله فارسی "سلام ، صبح بخیر" صحبت‌هایش را آغاز کرد و اظهار کرد: این برای من خیلی سخت است که امروز در آخرین نشست مطبوعاتی به عنوان سرمربی تیم ملی والیبال ایران صحبت کنم. از دیروز موج احساسات نسبت به من آغاز شده است. صبح خیلی سعی کردم که خودم را برای این جلسه آماده کنم، اما پخش این فیلم ویدیویی همه چیز را خراب کرد. دوست داشتم می‌توانستم تا پایان قهرمانی جهان در کنار ایران باشم. اعضای تیم ملی ایران می‌توانند به جایگاه بزرگی در والیبال برسند. اما تیم والیبال زادگاهم در ماه دسامبر ماه گذشته از من خواسته تا به آنها کمک کنم.

ولاسکو ادامه داد: من هرگز همکاری خود را با تیم ملی والیبال ایران به پایان نمی‌برم. این فقط همکاری با یک تیم جدید است. آرژانتین یک قصه دیگر برای من دارد و آن زادگاهم است. 31 سال از این کشور دور بودم و به مردم خودم احساس دین دارم، متاسفانه هیچ فرصت دیگری برای من باقی نیست. این آخرین شانس من برای خدمت به تیم ملی کشورم است و نمی‌خواهم آن را از دست بدهم. سه سال قبل می‌خواستم به ایران بیایم، اما برای این انتخاب چند دلیل داشتم.

وی با اشاره به پتانسیل تیم ملی ایران خاطر نشان کرد: اولین بحث برای قبول تیم ملی والیبال ایران حرفه‌ای‌گری بود. وقتی وارد ایران شدم متعجب شدم، زیرا شرایط و پیشرفت والیبال در این کشور بهتر از آن چیزی بود که تصور می‌کردم . تعداد بازیکنان مستعد ایران هم بسیار خوب بود، اما دلیل دیگری که ایران را برای مربیگری انتخاب کردم، بحث فرهنگی بود. دوست داشتم فرهنگ متفاوتی از آنچه را که در آمریکای جنوبی و اروپا دیدم مشاهده کنم. بسیار خوشحالم که به نتیجه‌ قطعی برای هدایت تیم ملی ایران رسیدم و یکی از بهترین تجریباتم را کسب کردم. من از این فرصت استفاده می‌کنم و از همه مردم ایران تشکر می‌کنم.

خولیو ولاسکو یادآور شد: نه فقط کسانی که با من در فدراسیون و تیم ملی کار می‌کردند، بلکه همه همسایگان و مردم و به ویژه اصحاب رسانه و خبرنگاران حوزه والیبال با من مهربان بودند. در کشورهای آرژانتین و ایتالیا مردم سوالات زیادی درباره تیم ملی والیبال ایران می‌پرسند. همچنین در مورد کشور ایران هم سوالاتی می‌کنند. آنها اطلاعات درستی از ایران ندارند، من نه تنها درباره والیبال بلکه درباره فرهنگ ایران هم با آنها صحبت می‌کنم. هر چند که زمان خداحافظی فرا رسیده است، اما هرگز ارتباط همکاری خود را با تیم ملی ایران قطع نمی‌کنم. به بازیکنانم گفتم که "یک مربی ، یک استاد خوب است".

 وی با تاکید بر این که " یک مربی خوب، یک استاد خوب است"، خاطر نشان کرد: اگر به عنوان یک معلم درس خود را خوب داده باشم، بازیکنانم دیگر نیازی به تکرار آن چه که گفته‌ام ندارند. شاید مربیان حرفه‌ای فکر کنند که اگر از تیمی بروند و آن تیم نتیجه‌ نگیرد خوب کار کرده‌اند. اما موفقیت یک مربی زمانی است که وقتی تیم را ترک می‌کند بازیکنانش نوار موفقیت‌ها را تکرار می‌کنند.

 سرمربی سابق تیم ملی والیبال ایران با اشاره به گفت و گوی "لورنزو برناردی" با فدراسیون والیبال برای قبول هدایت تیم ملی ایران خاطر نشان کرد: من 12 سال است که "برناردی" را می‌شناسم . وقتی که 17 سالش بود مربی‌اش بودم و با اخلاق و رفتار او آشنایی کامل دارم. او تصمیم گرفته بعد از این سال‌ها که بازیکن موفقی بود به عنوان سرمربی کارش را ادامه دهد، به همین دلیل ایتالیا را ترک کرده و در لهستان هدایت یک تیم را بر عهده گرفته است، هر چند که "برناردی" جوان است و تجربه زیادی ندارد، اما انگیزه زیادی دارد، البته فرمواش نکنیم در زمانی که در سال 1989 کارم را در تیم ملی ایتالیا آغاز کردم تنها 39 سال داشتم. الان فکر می‌کنم که برناردی برای شروع گزینه مناسب‌تری از من است. هر چند که آسان نیست تیمی را که مدت‌ها نتیجه‌ خوبی گرفته در دست بگیری.‌ اما فکر می‌کنم که هر کسی که عاشق ایران است باید به شرایط جدید تیم ملی ایران کمک کند.

 ولاسکو تاکید کرد: تصمیم من برای پیوستن به تیم ملی آرژانتین اصلا حرفه‌ای نیست. وضعیت تیم آرژانتین هم بهتر از تیم ایران نیست، ‌همچنین کشور آرژانتین هم اوضاع اقتصادی بهتری از ایران ندارد اما وقتی من جوان بودم در آرژانتین به صورت رایگان تحصیل کردم و سال‌ها در این کشور زندگی کردم و نسبت به آن احساس دین دارم.

سرمربی سابق تیم ملی والیبال ایران، خاطر نشان کرد: وقتی که کشورم را ترک کرده و به ایتالیا آمدم حرفه و کار جدیدی را در دنیای ورزش آغاز کردم و باعث شد که مشهور شوم و پول زیادی را به دست آورم.‌ بدون این که حتی مقداری از آن را به کشورم برگردانم و الان موقع آن است که آن چیزی که آرژانتین به من داده در قبال آن دین خود را به وطنم ادا کنم. و این تنها دلیل من برای رفتن به آرژانتین است، اما همیشه ایران در قلب من خواهد ماند. حتی این را دیروز به بازیکنان گفتم که اگر به پیروزی‌های خود درآینده ادامه دهید، این بزرگ‌ترین موفقیت برای من خواهد بود.

در ادامه خولیو ولاسکو در پاسخ به سوال خبرنگاری مبنی بر این که چه پیشنهادی برای خبرنگاران ورزشی دارید تا بتوانند به "برناردو" نیز کمک کنند تا او نیز در کارش موفق شود،؟ گفت: فکر می‌کنم که هیچ یک از مربیان جدید دوست ندارند درباره مربی قدیمی صحبت کنند و یا بالعکس. من از همه شما تشکر می‌کنم که همواره به من لطف داشتید. اما وقتی که دیگر کارم تمام شده، لطفا درباره این کار با من صحبت نکنید. تا نفر جدید بتواند کار خود را با آرامش آغاز کند. به اعتقاد من فقط یک راه یا یک حقیقت برای هدایت یک تیم وجود ندارد. کما این که یکسری از این تیم‌ها شکست خوردند فقط فکر می‌کردند که یک راه وجود دارد.

وی افزود: مثالی که می‌توانم بزنم تیم والیبال ژاپن است که فکر کرد تنها یک راه برای ادامه موفقیت وجود دارد، اما دیدیم که در نهایت شکست خورد. همین طور تیم لهستان که در دهه هفتاد توانست موفقیت‌های زیادی در رقابت‌های المپیک و جهانی کسب کند، اما چون فقط یک ایده و یک راه داشت، در نهایت نتیجه‌ای جز شکست حاصلش نشد. بنابراین این اشتباه است که مربی جدید هم بخواهد به راه گذشته ادامه دهد. هر مربی جدیدی که به تیم ملی بیاید روش‌های خاص خود را دارد و دلیلی ندارد راه‌های نفر قبلی را ادامه دهد.

سرمربی سابق تیم ملی والیبال در پاسخ به سوال خبرنگاری که گفت شما خودتان هم می دانید که تصمیمتان برای رفتن به آرژانتین کاملا حرفه‌ای نیست، آیا نمی‌توانستید چند ماه صبر کنید تا ریسک تصمیمتان برای فدراسیون والیبال و همچنین شخص شما کاهش یابد؟ پاسخ داد: شما درست می‌گویید. من ترجیح می‌دادم که بمانم و کارم را به پایان برسانم. حتی از فدراسیون آرژانتین هم خواستم تا پس از مسابقات قهرمانی جهان صبر کند، اما اگر این پیشنهاد را در حال حاضر نمی‌پذیرفتم آنها مجبور بودند تا مربی دیگری برای رقابت‌های المپیک استخدام کنند. من نمی‌دانم که درصد موفقیتم با تیم آرژانتین چقدر خواهد بود، چرا که وقت کمی هم در این زمان دارم، اما این خطری است که آن را پذیرفتم، چون آرژانتین کشور من است.

وی با بیان این که قطعا تمامی اطلاعات بازیکنان و تیم ملی والیبال ایران را در اختیار مربی جدید خواهم گذاشت، ادامه داد: من همکاری خود را با تیم ملی ایران ادامه می‌دهم. کما این که تاکنون هم صحبت‌های زیادی درباره بازیکنان و در مجموع تیم ملی والیبال ایران با "برناردی" داشتم. قطعا می‌دانید که این کاری است که باید انجام می دادم. هر چند که سرنوشت سختی برای من بود.

ولاسکو در پاسخ به این سوال که آیا امکان دارد که در آینده در کنار تیم ملی ایران باشید و همچنین در انتخاب ترکیب اصلی تیم ملی در آینده نقشی داشته باشید، نیز اظهار کرد: قطعا من در این باره تصمیم گیرنده نیستم و فقط می‌توانم مشاوره بدهم. وضعیت حال حاضر مطمئنا بهتر از سه سال پیش است که این به "برناردی" کمک زیادی می‌کند، چرا که در آن زمان کسی نبود که من بتوانم اطلاعات زیادی از تیم ملی والیبال ایران را از او بگیرم. من تمام فیلم‌ها و مستندات تیم ملی والیبال را به او می‌دهم تا بتواند تصمیم گیری بهتری داشته باشد.

وی خاطر نشان کرد: مطمئنا آرژانتین آخرین تیمی خواهد بود که به صورت حرفه‌ای مشغول به مربیگری خواهم شد، البته شاید پس از آن به عنوان مدیر فنی بتوانم ادامه بدهم و فقط مدیریت تیم را بر عهده بگیرم. اما بهتر است درباره قضیه همکاری من با تیم ملی ایران بعد از مسابقات برزیل صحبت کنیم. من دیگر جوان نیستم و دوری از خانواده زندگی سختی را برای من به وجود آورده بود. خیلی سخت است که بتوانم همزمان سه کشور را مدیریت کنم. فرزندان و نوه‌های من در ایتالیا و دوستانم در آرژانتین هستند و همچنین در یک کشور سوم هم فعالیت می‌کردم، این مدیریت در سه کشور بسیار سخت است، اما همان طور که گفتم مدیریت فنی یک تیم قطعا راحت‌تر از سرمربیگری خواهد بود و دیگر حضور در سه کشور لازم نخواهد بود. اگر بعد از اتمام کارم با آرژانتین با این شرط که اگر مدیریت فنی از طرف ایران پیشنهاد شود آن را قبول می‌کنم اما هرگز کشور چهارمی را انتخاب نخواهم کرد.

 ولاسکو درباره احساس خود از ایران پس از سه سال فعالیت گفت: من وقتی سه سال پیش به ایران آمدم، هرگز فکر نمی‌کردم که این چنین بتوانم احساس نزدیکی با مردم ایران داشته باشم. البته می‌دانستم که تجربه مفیدی برای من خواهد بود، اما هرگز فکر نمی‌کردم که این رابطه تا این میزان احساسی شود. الان حس می‌کنم که عواطف بسیار قوی در وجودم نسبت به ایران شکل گرفته است و این اتفاق به خاطر حسی بود که مردم ایران به من به عنوان یک شخص و نه سرمربی تیم ملی داشتند.

ولاسکو افزود: وقتی کارم را با فدراسیون والیبال ایران شروع کردم، داورزنی نیز در طول این مدت رفتار بسیار خوبی با من داشت و او شخصی بود که مسائل را مدیریت می‌کرد و نه فقط این کار را درست انجام می‌داد، بلکه به من نیز محبت زیادی داشت، حتی هنگامی که دخترم برای بازدید به ایران آمد ، او از فرزند خود خواست تا در کنار دختر من باشد و از خانواده من استقبال بسیار خوبی داشتند و تمام نقاط دیدنی ایران را به خانواده من نشان دادند. در حالی که این جزو وظایف کاری او نبود. همچنین سرپرست تیم ملی نیز کارهای زیادی را برای من انجام داد و من همیشه سعی می‌کردم بتوانم سازمان والیبال ایران را در سطح بالای جهانی ببینم، بعضی از مواقع که ضعف‌هایی در کار مشاهده می‌کردم که این مانع کار می‌شد بسیار ناراحت می‌شدم. از نظر روابط شخصی خوش خبر ، سرپرست تیم ملی همیشه عالی بود. نگاه ایشان به من اول به عنوان یک انسان و بعد سرمربی تیم ملی ایران بود. من از تک تک اعضای تیم که با من همکاری بسیار نزدیکی داشتند همچنین از مردم و رسانه‌های ایران تشکر و قدردانی می‌کنم. حتی همسایگان نیز رابطه بسیار گرمی داشتند. همان طور که مهمان نوازی در فرهنگ شما نیز هست آنها با آغوش باز به من غذا تعارف می‌کردند. آنها حتی غذایی را تهیه می‌کردند که با ذائقه من منطبق باشد و چیزهایی که دوست نداشتم را در این غذاها اضافه نمی‌کردند و تمامی این مسائل است که باعث شده است من عاشق ایران باشم.

ولاسکو از ایران می رود

 

پس از قطعی شدن جدایی خولیو ولاسکو از تیم ملی والیبال ایران مسئولان فدراسیون با چند گزینه از جمله مک‌کاشین، آناستازی، برناردی، لوزانو، پرندی و آلکنو مذاکراتی را انجام دادند که در نهایت توافقات نهایی با بهترین بازیکن قرن حاصل شد و قرار است لورنزو برناردی تا پایان المپیک 2016 برزیل هدایت تیم ملی ایران را برعهده گیرد.

پیش از این اکثر رسانه‌ها نام آندره آناستازی، پرندی و حتی سیچلو و بانیولی را برای جایگزینی ولاسکو مطرح کرده‌ بودند و می‌گفتند که قرارداد آناستازی نهایی شده است و وی را سرمربی تیم ملی ایران می‌دانستند.

مسئولان فدراسیون والیبال با مشاوره‌های خولیو ولاسکو تصمیم گرفتند تا مذاکرات خود با برناردی را جدی‌تر دنبال کنند و در نهایت توافقات نهایی با وی حاصل شد و حالا مسئولان منتظر امضای قرارداد توسط وی هستند تا لورنزو برناردی رسماً هدایت تیم ملی والیبال ایران را برعهده بگیرد.

برنادری ایتالیایی که از شاگردان خولیو ولاسکو بوده است سابقه 306 بازی ملی در کارنامه خود دارد و به عنوان برترین بازیکن قرن فدراسیون جهانی والیبال انتخاب شده است که با این شرایط به نظر می‌رسد اتفاقی میمون در والیبال رخ داده و اهالی این رشته نباید نگران رفتن ولاسکو از ایران باشند.

لورنزو برناردی که به همراه کارچ کرالی عنوان بهترین بازیکنان قرن را به خود اختصاص دادند در سال 1968 در ترنتو ایتالیا به دنیا آمد و والیبال را از سال 1980 و با پست پاسور شروع کرد، اما بعدها تغییر پست داد و به دریافت کننده قدرتی تبدیل شد. این بازیکن 306 بازی ملی در کارنامه خود ثبت کرده که اولین بازی ملی‌اش را در سال 1987 یعنی زمانی که فقط 19 سالش بود انجام داد.

یک مدال نقره در بازی‌های المپیک 1996 آتلانتا، دو مدال طلای قهرمانی جهان در سال‌های 1990 و 1994، سه مدال طلای لیگ جهانی و یک مدال طلای جام جهانی در سال 1995 حاصل حضور درخشان از مدت زمان حضورش در تیم ملی ایتالیاست. همچنین وی توانسته با تیم‌های باشگاهی خودش 9 بار قهرمان لیگ ایتالیا بشود. از افتخارات دیگر برناردی این است که در سال‌های 1992 و 1996 در لیگ جهانی و در سال 1994 در قهرمانی جهان به عنوان بهترین بازیکن مسابقات انتخاب شده است.

زمانی که تیم ملی والیبال ایران برای برگزاری دیدار با ایتالیا در لیگ جهانی در مودنا حضور داشت لورنزو تماشاگر ویژه تمرینات خولیو ولاسکو بود و در اظهار نظری جالب گفت: من برای دیدن دوست عزیزم، خولیو ولاسکو و تماشای تمرینات او در تیم ایران به سالن آمده‌ام. این تمرینات برای من بسیار آموزنده است. خیلی وقت بود که تمرینات او را ندیده بودم. آمدم تا از آن درس بگیرم. خولیو به غیر از یک مربی خوب و بزرگ، یک شخصیت بزرگ است.

برناردی ادامه داد: روش و سبک ولاسکو در دنیا منحصربه‌فرد است. ولاسکو روی ذهنیت بازیکنان کار می‌کند و این روشی است که در دنیا خاص خولیو است. ایران باید قدر این مربی بزرگ را بداند. از اینکه تیم خولیو به این خوبی بازی می‌کند خیلی خوشحالم. این پیشرفت، منحصربه‌فرد و خاص ولاسکو است. به تیم ایران به خاطر این پیشرفت تبریک می‌گویم. تا دو سال پیش ایران در سطح تورنمنت‌های بین‌المللی دنیا نبود ولی امروز با بهترین مربی دنیا در بهترین تورنمنت‌های والیبال شرکت می‌کند و نمایش خوبی هم از خود ارائه می‌دهد.

این صحبت‌ها نشان می‌دهد که برنادری با ولاسکو دوستی قدیمی دارد و بدون شک سرمربی سابق تیم ملی در انتخاب لورنزو به مسئولان فدراسیون والیبال کمک کرده است. 

مسئولان فدراسیون جهانی هم نگاه ویژه ای به برناردی دارند و در مراسمی که چندی پیش در لهستان برای قرعه‌کشی رقابت‌های جهانی برگزار شد لورنزو یکی از ارکان اصلی مراسم بود و حالا همه امیدوارند که وی جایگزین مناسبی برای ولاسکویی شود که قطعاً تا همیشه در ذهن ایرانی‌ها ماندگار خواهد شد.

 

 

پیرمرد دوست داشتنی هوای رفتن دارد

 

انگار کروش تنها سرمربی رفتنی نیست.خولیو ولاسکو هم هوای برگشت به خانه به سرش زده.هرچند کروش به خاطر نارضایتی بعداز جام جهانی می رود،اما ولاسکو را پیشنهادی وسوسه انگیزهوایی کرده؛آن هم کار در کشورش. رویایی که نمی خواهد در حسرتش بماند.او که 35 سال پیش از آرژانتین به ایتالیا کوچ کرد،هیچ وقت فرصت کار برای وطن خودش را نداشته.به همین دلیل هم هست که حالا نمی خواهد این فرصت را از دست بدهد تا شاید دلتنگی،نفس کشیدن در وطن و به قول خودش دوری 35 اش جبران شود.پیرمرد 62 ساله که انگاربرنامه بازنشستگی اش را چیده ، بدش نمی آید پرونده مربیگری اش را در آرژانتین ببندد.حالا هم بهترین فرصت است تا رویایش رنگ واقعیت بگیرد.

قصه از آنجا شروع شد که مدتی پیش مردم و رئیس جمهور آرژانتین از رئیس فدراسیون والیبال شان خواستند تا والیبال این کشور را نجات دهد.آن هم با حضور خولیو ولاسکو . فدراسیون والیبال آرژانتین که انگار مترصد این فرصت بود، بدون معطلی  نامه ای به  ایران داد تا با حضور ولاسکو در تیم ملی آنها موافقت کند اتفاقی که با واکنش مستقیم و قابل پیش بینی ایرانی ها روبرو شد:«نه» با این حال آرژانتینی ها نا امید نشدند.رئیس فدراسیون والیبال آرژانتین دوباره  از همتایش ؛داورزنی خواست با رفتن ولاسکو برای نجات والیبال آنها موافقت کند که داورزنی هم این قول را به آنها داده:« بررسی می کنم.»با این چراغ سبز خولیو ولاسکو سرمربی تیم ملی والیبال 25 بهمن ماه به تهران می آید تا هم درباره این مسائل با فدراسیونی ها آخرین چانه زنی هایش را انجام دهد ، هم برنامه های تیم ملی را هماهنگ کند  و البته بازیهای لیگ را هم از نزدیک تماشا کند.

البته چیزی که مشخص است این است که ایرانی ها به این راحتی قید ولاسکو را نمی زنند و برای جدا شدن او شرط دارند. امیر خوش خبر سرپرست تیم ملی والیبال که ازاین قضیه حسابی دمق است می گوید:«فدراسیون به آرژانتینی ها قول داده این مساله را بررسی کند و البته به شرطی رضایت می دهد که  با مربی خوبی  برای جانشینی اوبه توافق برسد.» او تنها دلیل ولاسکو برای برگشت را به برآورده شدن آرزویش می داند:«یکی از بزرگترین آرزوهای ولاسکو برگشت به آرژانتین  و ادای دین به کشورش است.مساله ای که در سه سالی که ولاسکو سرمربی تیم ملی است بارها از زبانش شنیده ام  .او معتقد است این یک شانس است و باید از آن استفاده کند. چرا که شاید هیچ وقت دیگر شانس در خانه اش را نزند و در حسرت مربیگری تیم ملی کشورش بماند.»

به خاطر همین 11 روز دیگر خودش را به تهران می رساند تا همه حرفهایش را با داورزنی بزند. البته کارهای تیم ملی را هم انجام دهد.خوش خبر معتقد است نمی شود مربی را به زور نگهداشت: مربی باید برای کار در تیمی انگیزه داشته باشد. اگر دلش نباشد و نخواهد نمی توان طبق چارچوب قرارداد او را نگهداشت. فایده ندارد. فدراسیونی ها به خاطر همین دست بکار شده اند تا جانشین ولاسکو را انتخاب کنند: آقای داورزنی رایزنی ها را با هماهنگی ولاسکو  شروع کرده اما کسی جانشین ولاسکو می شود که بتواند کار او را ادامه دهد. اسم بزرگی داشته باشد و شخصیتی محکم.مرد بزرگی که بچه ها قبولش داشته باشند .آن وقت ولاسکو همه اطلاعات کافی و کامل درباره بچه ها را به او می دهد.

او احتمال سرمربیگری سیچلو را رد می کند:«به طورحتم سرمربی  تیم ملی به خوان سچلو نمی رسد.مربیانی مثل آناستازی،پرندی و... در لیست فدراسیون هستند.» سرپرست تیم ملی  شرایط والیبال ایران را بهتر از سه سال قبل برای انتخاب مربی بزرگ می داند:«حالا شرایط خیلی بهتر است.ولاسکو هم این را می گوید.او معتقد است والیبال ایران حالا راهش را پیدا کرده است. شاید سه،چهار سال بعد به خاطر پشتوانه ضعیف به مشگل بخوریم اما حالا نه.بازیکنان بزرگ شده اند و تفکراتشان هم . او ایمان دارد که حالا بازیکنان همان طور که می خواسته تغییر کرده اند وآمادگی تغییرات تاکتیک و تکتیک را دارند.»

فضای سینمای کشورم را غمگین می‌بینم

 

پیام دکتر حسن روحانی را در مراسم افتتاحیه جشنواره فیلم فجر، علی جنتی خواند.

او در این پیام با تاکید بر این که بازگرداندن تماشگر قهر کرده از سینما، ضرورى ترین وظیفه مسئولان سینماست، آورده است:«  سینما بدون تماشاگر معنا ندارد و جشن و جشنواره از آن روز معنا می‌یابد که بدانیم مردم از سینماى بومى راضى هستند.»

روحانى در پیام خود خاطرنشان ساخت: «خواسته‌ام این است که از آنجه گذشته است، فاصله بگیریم و دوران جدیدى را آغاز کنیم، وقت آن است که با کرامت از آنچه در سینما گذشت، بگذریم، اگرچه آن عبرت‌ها را فراموش نکرده‌ایم.»

رئیس جمهور ایران در این پیام اعلام کرد که از این به بعد هر سال جایزه ملی ریاست جمهورى در جشنواره فیلم فجر اهداء می‌شود این جایزه قرار است به فیلمی داده شود که توان خود را برای آشتی دادن مردم با سینمای ملی و فرامرزی و میان فرهنگی بگذارد. 

او با بیان این مطلب که امروز بعد از آنجه که در سال‌هاى گذشته بر فرهنگ و هنر مملکتم گذشت، فضاى سینماى کشورم را غمگین مى‌بینم، در پیام خود آورده است:«سینماگر کشورم مى‌گوید حالا که انسان ایرانى حماسه ٢٤ خرداد را خلق کرده به من ازادى بده و بگذار واقعیت‌هاى تلخ را نشان دهم. من به او مى‌گویم آن واقعیت‌ها را که همگان کم و بیش مى دانند، بیا تا نقطه هاى روشن حقیقت را نشان دهیم.»

فردا صبح

 

یاد من باشد تا از فردا صبح

جور دیگر باشم

بد نگویم به هوا،  آب ، زمین

مهربان باشم،  با مردم شهر

و فراموش کنم،  هر چه گذشت

خانه ی دل،  بتکانم ازغم

و به دستمالی،  از جنس گذشت

بزدایم دیگر ، تار کدورت، از دل

مشت را باز کنم، تا که دستی گردد

و به لبخندی خوش

دست در دست زمان بگذارم

 یاد من باشد فردا دم صبح

به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم

و به انگشت نخی خواهم بست

تا فراموش، نگردد فردا

زندگی شیرین است، زندگی باید کرد

گرچه دیر است ولی

کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ، شاید

به سلامت ز سفر برگردد

بذر امید بکارم، در دل

لحظه را در یابم

من به بازار محبت بروم فردا صبح

مهربانی خودم ، عرضه کنم

یک بغل عشق از آنجا بخرم

 یاد من باشد فردا حتما

به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم

بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در

چشم بر کوچه بدوزم با شوق

تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود

و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

 یاد من باشد فردا حتما  

باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست

و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا

و بدانم که شبی خواهم رفت

و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی

 یاد من باشد

باز اگر فردا، غفلت کردم

آخرین لحظه ی از فردا شب ،

من به خود باز بگویم این را

مهربان باشم با مردم شهر

و فراموش کنم هر چه گذشت.

 

 

یادی از سریال سرکار استوار

 

افتتاح موزه مطبوعات دولت دهم در قبرستان قدیم تهران

 

 حرکت‌ های شتابزده دولت دهم در واپسین روزهای عمرش، حوزه مطبوعات را هم بی نصیب نگذاشت اما این بار نه با فشار سیاسی به جراید بلکه با راه اندازی موزه مطبوعات در قبرستان قدیمی تهران ، موزه ای که درب سبزرنگش از روز افتتاح تاکنون همچنان بسته است!

خبر راه اندازی اولین موزه مطبوعات بین المللی کشور آن هم توسط موسسه خصوصی نشریات بین المللی خبر در شیراز کافی بود تا دولت دهم که علاقه عجیبی به انجام کارهای جدید داشت و به دنبال زدن سند ششدانگ کارهای خلاقانه به نام خود بود، طرح راه اندازی موزه ای به نام مطبوعات و صدالبته در شکل و شمایلی غریب و در مکانی دور از ذهن هر فرد رسانه ای را بچیند.

 موزه ای که مجوز آن در  بهمن ماه سال 91 به نام حسین واحدی پور صاحب امتیاز نشریات بین المللی خبر توسط اداره کل موزه های سازمان میراث فرهنگی کشور صادر شده بود. اما با این حال دولت دهم در اقدامی عجولانه وقتی در تیرماه سال 92 از طریق وزارت ارشاد وقت در جریان راه اندازی این موزه در شیراز قرار می گیرد با اجاره قبرستان قدیمی تهران از اوقاف به مبلغی گزاف و گذاشتن تابلویی آبی رنگ با مضمون «موزه مطبوعات ایران» در سردر قبرستان، تاریخ مطبوعات کشور را در عرض کمتر از چند روز به هم می آورد و با قاب گرفتن چند روزنامه دولتی و پوستر و تعدادی تصویر به همراه نمایش چند دوربین عکاسی و یک ماشین چاپ عاریه ای از روزنامه اطلاعات، در بقعه «سرقبر آقا»، 10 روز مانده به زمان تحویل دولت به آقای روحانی آن را افتتاح می کند. موزه ای که از چند ساعت بعد از افتتاح تاکنون همچنان تعطیل است.


عنوان «موزه مطبوعات» شاید برای برخی مردم در ایران چندان آشنا نباشد، اما برای بسیاری از روزنامه نگاران و اهالی فرهنگ در کشور و به خصوص شیراز نامی آشناست. جایی که ایده و طرح راه اندازی اش از چندسال قبل توسط حسین واحدی‌پور پایه ریزی شد و وی در جلساتی متعدد با فرهنگوران کشور همزمان با آغاز ساخت نخستین ساختمان مطبوعاتی کشور که هم اکنون در مرحله بهره برداری آزمایشی است، وعده ایجاد اولین موزه بین المللی مطبوعات را در شیراز داد و اعلام کرد که یکی از طبقات این ساختمان 7 طبقه فقط مختص موزه خواهد بود. این وعده در سال 91 صورت اجرایی به خود گرفت و در بهمن ماه همان سال مجوز تاسیس نخستین موزه بین المللی ایران به نام ایشان از سوی اداره کل موزه های سازمان میراث فرهنگی کشور صادر و بلافاصله کار تجهیز موزه از محل سرمایه گذاری شخصی وی آغاز گردید.

جایی که پس از اتمام می توان با حضور در آن مکان هم با تاریخچه مطبوعات ایران آشنا شد و هم مطبوعات جهان. ضمن آنکه بازدیدکنندگان قادر خواهند بود روزنامه های جهان را از طریق کیوسک های دیجیتال ورق بزنند و بخوانند. نمایش اولین نسخه های روزنامه های ایران و جهان، دسترسی به آرشیو روزنامه های مختلف، آگاهی از نحوه تکامل روزنامه ها، آشنایی با بزرگان و پیشکسوتان مطبوعات و آثار آنها و همچنین به نمایش گذاشتن آثار شاخص مطبوعاتی و... از دیگر امکانات اولین موزه بین المللی در دست اتمام مطبوعات به همت موسسه نشریات بین المللی خبر است، مؤسسه ای که به پشتوانه 35 سال فعالیت بی وقفه خود قرار است چشم انداز وسیعی از آنچه در علم ارتباطات به صورت تئوریک بیان می شود را به صورت عملی پیش روی بازدیدکنندگان قرار دهد.

این اقدام در حالی صورت گرفته است که نه تنها در ایران بلکه در خاورمیانه و آسیا و حتی قاره های آفریقا و اقیانوسیه هم هیچ خبری از موزه مطبوعات نیست و همین مسئله باعث شد تا کارشناسان موسسه خبر، هم ایده پرداز باشند و هم مجری.

واحدی پور در هر دوره بازدید خبرنگاران، گزارشی از پیشرفت ها را  ارائه می داد؛ از گزارش نحوه تامین تجهیزات و برنامه های مدون برای راه اندازی این موزه گرفته تا جلسه با مسئولان فرهنگی کشور که دیدار با مسئولان سازمان میراث فرهنگی کشور، سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، حوزه مطبوعاتی وزارت ارشاد و مسئولین وزارت کشور و کتابخانه مجلس برای همکاری در استفاده از اسناد تاریخی مطبوعات ایران از آن جمله است.

در میان این جلسات متعدد شاید آخرین جلسه واحدی پور با مسئولان وقت وزارت ارشاد به تیرماه امسال برگردد. وی از نتایج این جلسه راضی بود. می گفت: «در ملاقات های جداگانه ای که با جناب محمدزاده معاون (وقت) مطبوعاتی وزارت ارشاد و آقای پاک آیین مدیرکل (وقت) مطبوعات داخلی وزارت ارشاد داشتم، آنها قول مساعد برای کمک فکری و تامین اسناد و تصاویر برای نخستین موزه بین المللی مطبوعاتی در کشور را دادند و از برپایی این موزه آن هم توسط یک بخش خصوصی مطبوعاتی استقبال زیادی کردند.»
واحدی پور می گفت: «هیچ جلسه ای نبوده که با مسئولان کشوری برگزار کنم و آنها پیشنهاد انتقال و راه اندازی این موزه در تهران را ندهند. این در حالی است که این پیشنهاد مسئولان با جواب منفی من مواجه می شد چرا که من معتقدم که اولین روزنامه موسسه خبر (خبرجنوب) را در شیراز راه اندازی کرده و 35 سال بی وقفه آن را در این شهر چاپ و در سایر مناطق کشور و خارج توزیع کرده ام، تأسیس اولین موزه مطبوعاتی کشور در شیراز هم حق مردم همین شهر است.»

تا اینجای کار همه چیز خوب پیش می رفت. اما اواخر تیرماه بود که برگ دیگری در حوزه مطبوعات ورق خورد. همان وقتی که خبرنگاران در کمال تعجب خبری را روی خروجی خبرگزاری ها دیدند، خبری با محتوای آنکه وزارت ارشاد، موزه مطبوعاتی کشور را در تهران تا چندروز آینده افتتاح خواهد کرد!
واحدی پور با دلخوری از اقدام وزارت (وقت) ارشاد گفت: «این موزه توسط وزارت ارشاد در حال راه اندازی است و حتی کارت دعوت آن را برای خودم که ایده پرداز آن بودم فرستاده اند و قرار است دوم مردادماه در بقعه سر قبر آقا افتتاح شود. یعنی کمتر از دو هفته به پایان دوره فعالیت دولت دهم!»
اما تعجب اهالی رسانه بیش از همه چیز از راه اندازی این موزه در روزهای پایانی عمر دولت دهم بود؛ اقدامی که در مصاحبه ها و سخنرانی های مسئولان وزارت ارشاد هیچ گاه اشاره ای به آن نشده بود. این در حالی است که با در جریان قرار گرفتن مدیران وقت این وزارتخانه از اقدامات بخش خصوصی، موزه مذکور در کمتر از یک ماه با نصب ابتدایی ترین تجهیزات بر روی آینه کاری های منحصربه فرد و زیبای بقعه سر قبر آقا افتتاح شد اما هیچ وقت در معرض دید مردم قرار نگرفت و تنها برای آنکه موزه مطبوعات به عنوان یکی از اقدامات وزارت ارشاد دولت دهم تلقی شود و در لیست قرار بگیرد عجولانه دست به این کار زدند؛ حرکتی ناعادلانه در رقابت با یک بخش خصوصی بسیار کوچک.

خبرنگاری که برای دیدن این موزه ، راهی آن محل شده بود چنین می گوید : روی تابلوی کوچک آبی رنگ ، بالای درب همیشه بسته قبرستان قدیمی تهران نوشته شده : «موزه مطبوعات ایران» و با خط ریزتر «تاسیس 1392».
این چند کلمه همه آن چیزی است که از وزارت قبل ارشاد برای مطبوعات ایران به یادگار مانده است. یادگاری همچون خطی نامأنوس و قلب تیرخورده ای که با چاقویی نوک تیز روی سرو چندهزار ساله ای کشیده باشند.
در خیابان صاحب جم، یکی از باریکترین خیابان های تهران، در میان هیاهوی این خیابان و در بین مغازه های ریز و درشت عمده فروشی مواد غذایی، شوینده ها، منقل فروشی ها و...، بقعه ای است به نام «سر قبر آقا». جایی که آرامگاه خانوادگی خاندان حاج میرزا ابوالقاسم امام جمعه تهران در دوره قاجار است و زمان ساخت آن به قرن سیزدهم هجری قمری برمی گردد. این مکان تا مدت ها نقش قبرستان را برای اهالی تهران داشته و آنها مرده های خود را در این محل که به گفته کسبه اطراف آن به قبرستان خاتون معروف است دفن می کردند. اینجا همان جایی است که دولت دهم در واپسین روزهای عمر خود آن را برای موزه مطبوعات ایران در نظر می گیرد. جایی که نه مغازه های اطرافش سنخیتی با حرفه رسانه دارند و نه مکان آن. اینجا تا دلتان بخواهد قبر است.

نام خیابان صاحب جم در تهران با نام عمده فروشی مواد غذایی و شوینده ها گره خورده، جایی که قیمت ها پایین و صدالبته محله پرترددی است برای انواع و اقسام گاری، نیسان های آبی رنگ و کامیونت های کوچک و بزرگی که در انبارهای این راسته جنس خالی می کنند. اما اینکه چطور شد در میان این آشفته بازار و در بین انواع و اقسام شیرخشک و پودر پای بچه، روغن های جامد و مایع و انواع و اقسام مارک شامپو، تابلوی «موزه مطبوعات» سر بر آورد و اصلاً این موزه چه شکل و شمایلی دارد ماجرایی است که نه اهالی رسانه سر از آن در آورده اند و نه کسبه همسایه دیوار به دیوار آن!
درب سبزرنگ بقعه ای که نام موزه مطبوعات را به خود گرفته مثل همیشه بسته است. پیرمردی که به سید معروف است ظاهراً سرایدار قبلی این بقعه بوده و حالا نقش کلیددار آن را دارد ، به هیچ صراطی مستقیم نمی شود که بتوانیم حتی سرکی کوچک به داخل این بقعه بکشیم تا دستمان بیاید جایی که نام موزه مطبوعات را بر پیشانی دارد در چه حال و روزی به سر می برد.
به نظر کمی بداخلاق می آید ولی وقتی شروع به حرف زدن می کند می بینیم او هم مامور است و معذور.

کلی چانه می زنیم و صغری کبری می چینیم که باید برویم داخل، اما باز هم سید قبول نمی کند. با بی حوصلگی می پرسیم:

* سید شما بگو ما چطور می توانیم داخل بقعه برویم تا ما همان کار را بکنیم؟ از راه دور آمده ایم فقط برای دیدن همین موزه.

اگر از اداره اوقاف نامه بیاورید حتماً راهتان می دهم.

* واقعاً؟ خب از اول می گفتید. اوقاف کجاست؟

نمی دانم. البته اگر هم بروید اوقاف، نامه نمی دهد.

* چرا؟!

کل این خیابان و همین جایی که شما هم روی آن ایستاده اید قبلاً قبرستان بوده بعد به تدریج از مساحت بقعه کم شده و تبدیل به مغازه می شود، مغازه ها هم حالا وقفی است. این بقعه هم به همراه تمام مغازه ها قبلاً زیر نظر اوقاف بوده اما از اواخر بهار امسال وزارت ارشاد بقعه را اجاره کرده تا موزه مطبوعات راه بیندازد.

* ما تقریباً تمام موزه های ایران را دیده ایم فقط مانده این یکی. اگر راهمان بدهی در حقمان خیلی لطف کرده ای. ما هیچ چیزی حتی کیف و موبایل هم با خودمان داخل نمی بریم که فکر کنی قصد عکس گرفتن داریم. اصلا وقتی آمدیم بیرون ما را بگرد. همین!

این چه حرفی است شما می زنید مگر من گفتم دزدید؟ نقل این حرف ها نیست. بروید و این قدر وقت مرا نگیرید.

* پس نقل چیست؟ ما برویم داخل از این بقعه چه چیزی کم می شود؟ اصلا فکر کن کس و کارمان اینجا خاک است و می خواهیم برویم فاتحه خوانی.
(پوزخندی می زند و سری تکان می دهد) هی خانم. کجای کاری؟ صد سالی می شود کسی را اینجا خاک نکرده اند. بچه ها و نوه های این هایی که اینجا خاک شده اند هم فکر کنم کفنشان پوسیده. آنجا از لای نرده ها آن قوطی سفید روی دیوار را می بینید؟ دوربین است. جای جای این بقعه را دوربین کار گذاشته اند و به مرکز وصل کرده اند هر کسی داخل بیاید در اوقاف یا وزارت ارشاد می بینند. آن وقت من چه جوابی بابت ورود شما به این قبرستان به آنها بدهم.

* از چه زمانی کسی اجازه ورود به این بقعه را نداشت؟

از وقتی تابلوی موزه مطبوعات را زدند بالای سردر بقعه. از وقتی وزارت ارشاد آن را اجاره کرد. قبلا هم که زیر نظر اوقاف بود درش بسته بود ولی اگر کسی می آمد و دوست داشت وارد شود درب را برایش باز می کردم. اما از وقتی دست ارشاد افتاد و موزه مطبوعات شد ورود به جز خودشانی ها را ممنوع کردند.

* وزارت ارشاد چقدر اجاره بابت این مکان به اوقاف می دهد؟

نمی دانم. به من ربطی ندارد . فقط کلید اینجا دست من است.
سید از اجاره بها خبری ندارد شاید هم می داند و نمی خواهد بگوید. اما کسبه محل رقم های مختلفی را برای اجاره این مکان حدس می زنند از ماهی 150 میلیون تومان تا 250 میلیون تومان آن هم برای جایی که از آن به عنوان قبرستان مخروبه یاد می کنند.به کسبه اطراف آنجا که سید هر از گاهی می رود و با آنها گپ و گفتی می زند رو می اندازیم که واسطه شوند تا سید درب بقعه را برایمان باز کند اما پادرمیانی آنها هم برای رفتن به داخل بقعه یا همان موزه مطبوعات بی نتیجه می ماند. روی دیوار بقعه هم به جز تابلوی مسی زردرنگی که توضیحاتی در مورد سرقبرآقا داده شده هیچ خبری از نحوه ورود یا زمان بازدید از موزه مطبوعات نیست. متوسل شدن به پسر جوانی هم که از درب بقعه خارج می شود نتیجه ای نداد و با وجودی که رفت با مردی که می گفت وکیل صاحب بقعه است حرف زد و خواهش کرد اما باز هم جواز ورود را پیدا نکردیم.

یکی از کسبه وقتی اصرار ما را می بیند می گوید: «چه چیزی می خواهید ببینید. وزارت ارشاد وقت، یک مشت آشغال با یک ماشین چاپ قدیمی اینجا ریخته و رفته است. اوایل تیرماه یک وانت بار آمد تعدادی صندلی خالی کرد و تابلویی هم بالای درب بقعه زد که رویش نوشته بود «موزه مطبوعات». بعد هم چند ماشین دولتی رفتند داخل و چند ساعت بعد بیرون آمدند و درب بقعه را بستند و رفتند. از آن زمان به بعد همچنان این درب بسته است.»
او که برای پرداخت اجاره مغازه وقفی اش هر از گاهی می تواند وارد بقعه شود در مورد مشاهداتش از موزه توضیح می دهد: «چندتا تابلو از صفحات روزنامه هایی مثل اطلاعات و کیهان نصب کرده اند و چند روزنامه قدیمی و تعدادی عکس و پوستر قاب گرفته و روی آینه کاری ها چسبانده اند. یک دستگاهی هم که می گویند دستگاه چاپ است توی ایوان گذاشته اند که شنیده ام از روزنامه اطلاعات برای چند روزی قرض گرفته اند. بعید می دانم از این موزه چیزی در مورد مطبوعات دستتان بیاید.»

سرسختی سید به حدی است که حتی روی پیرمردی که عصازنان از جلوی بقعه رد می شود را هم نمی گیرد. با سلام و علیک آنها با یکدیگر متوجه دوستی شان می شویم و از پیرمرد می خواهیم پادرمیانی کند. سید حرف پیرمرد را هم نمی خواند. پیرمرد هم می گوید: 60 سال است من ساکن این محلم و 30 سال است که ندیده ام در این بقعه باز شود.

شایعه دزدیده شدن کامپیوترهای موزه مطبوعات را هم با اهالی محل در میان می گذاریم، کسی در جریان چند و چون ماجرا نیست. یکی از کسبه می گوید: چند وقت پیش یک تریلی مجهز به جرثقیل آوردند که طلای بالای سر گنبد بقعه را ببرند ولی انگار نتوانستند. چون هنوز طلای بالای گنبد سر جایش هست. او با لبخند ادامه می دهد: البته شاید هم بدل به جایش گذاشته باشند. می پرسیم کار چه کسی بود؟ جواب می دهد: خودشان می گویند کار دزدها بوده، اما مگر دزد جرأت می کند با تریلی و جرثقیل و این همه سرو صدا بیاید برای دزدی؟

به اغلب کسبه رو می اندازیم شاید یکی شان آشنایی، پارتی، چیزی داشته باشد که بتوانیم به واسطه شان وارد موزه مطبوعات شویم اما همه فقط سید را نشان مان می دهند. از در دنیای مجازی یا همان اینترنت هم که وارد می شویم به جز عکس های روز افتتاح که شامل تعداد انگشت شماری از روزنامه های دولتی قاب گرفته، یک دستگاه تلویزیون قدیمی، چند دوربین عکاسی و یک تصویر حفاظت شده از ملانصرالدین زیر نور لامپ های نئون در وسط یک صندوق شیشه ای چیز دیگری دستگیرمان نمی شود. از درز و دوز درب همیشه بسته بقعه هم چیزی قابل رؤیت نیست به جز از بالای درب که فقط گنبد فیروزه ای آن معلوم است. اغلب اهالی این راسته از کل موزه مطبوعات فقط تابلوی سردر آن را دیده اند. دولت نهم و دهم در روزهای آخر عمرش این طرح زخمی را برای اهالی رسانه به یادگار گذاشت و با افتتاح آخرین طرحش در یک قبرستان متروکه، برای آرزوی داشتن روزی بهتر از دیروز در 8 سال ریاست احمدی نژاد فاتحه ای خواند و رفت... .

 (به نقل از خبرانلاین)

 

یکی دیگر از بازیگران فیلم «بربادرفته» درگذشت

 

آلیشیا رت مسن‌ترین و یکی از آخرین بازماندگان فیلم کلاسیک «بربادرفته» در 98 سالگی از دنیا رفت. وی روز جمعه گذشته در یک آسایشگاه سالمندان در چارلستون واقع در کارولینای جنوبی درگذشت.

آلیشیا رت در فیلم «بربادرفته» (محصول 1939) با بازی ویوین لی و کلارک گیبل، نقش ایندیا ویلکز، خواهر اشلی ویلکز را بازی کرد (در فیلم، اسکارلت اوهارا عاشق اشلی است، اما او با دختر خاله‌اش ملانی هملیتن ازدواج می‌کند و اسکارلت با رت باتلر همراه می‌شود).

وی متولد اول فوریه 1915 در ساوانا در ایالت جرجیا بود. او همچنین یک نقاش پرتره بود و سر صحنه فیلمبرداری همکاران خود را به تصویر می‌کشید.

فیلم حماسی «بربادرفته» بر مبنای رمان معروف مارگارت میچل ساخته شد. این فیلم که داستان آن در دوران جنگ داخلی آمریکا روی می‌دهد، برنده 10 جایزه اسکار شد. اولیویا دهاویلند بازیگر نقش ملانی، یکی از آخرین بازیگران در قید حیات «بربادرفته» است. او 97 ساله است و در پاریس زندگی می‌کند. مری اندرسن، 93 ساله و بازیگر نقش میبل مری‌ودر و میکی کان، 81 ساله و بازیگر نقش بو ویلکز، دیگر بازیگران در قید حیات «بربادرفته» هستند.
در سه سال اخیر دو نفر دیگر از بازیگران این فیلم - آن راترفورد بازیگر نقش خواهر کوچک اسکارلت و کامی کینگ کانلون بازیگر نقش دختر اسکارلت و رت - نیز از دنیا رفتند.

 

 

قهرمانان ایران زمین

 

قهرمان واقعی ما

ما ایرانی ها تام کروز را خوب می شناسیم ولی قهرمانان ایرانی را چطور؟ این داستان یک فیلم نیست بلکه ماجرایی واقعی است. می خواهم با یکی از قهرمانان گمنام ایرانی آشنا شوید و اینکه چطور برای ایران عزیز جان داد.با جوان ترین استاد خلبان نیروی هوایی ارتش شهید سرلشگر خلبان علی اقبالی دوگاهه و داستان عجیب شهادتش بیشتر آشنا شوید.

او اهل رودبار در استان گیلان بود. وی در ۲۵ سالگی استاد خلبان جنگنده f-5 و در ۲۷ سالگی با درجه سرگردی جزو افسران ارشد نیروی هوایی ارتش ایران شد. سرلشگر خلبان«عباس بابایی» و سرلشگر خلبان «مصطفی اردستانی» از شاگردان تحت آموزش وی بودند.

آموزش درآمریکا

شهید اقبالی تکمیل دوره خلبانی را به مدت ۲۲۰ ساعت در سال ۱۳۴۷در پایگاه هوایی ویلیامز شهر فنیکس ایالت آریزونای آمریکا به پایان رساند. وی با کسب رتبه نخست در بین بیش از ۴۰۰ دانشجوی خلبانی از کشورهای مختلف توانست عنوان خلبان نمونه این پایگاه را از آن خود نماید. امتیازات خلبانی که او در پایگاه ویلیامز آمریکا بدست آورد شامل رکوردهایی بود که تا آن زمان هرگز در آن پایگاه هوایی ثبت نشده بود. بطوری که تمامی اساتید پرواز هواپیماهای جنگی آمریکا را شگفت زده نمود. و به او لقب سلطان پرواز را داده بودند.

در سال 1348 آموزش های تاکتیکی هواپیمای شکاری اف5 را به سرعت گذراند و به عنوان افسرخلبان جنگنده شکاری تاکتیکی اف5 تایگر در گردان 43 شکاری، فعالیت های پروازی خود را در پایگاه هوایی دزفول آغاز کرد.

در سال 1351 مسابقه ای بین خلبانان تمام پایگاه ها در پایگاه دزفول برگزار شد و این شهید بزرگوار حائز مقام نخست در بین تمامی خلبان ها شده و به عنوان قهرمان قهرمانان معرفی شد. در سال ۱۳۵۳ جهت گذراندن دوره کارشناسی تفسیر عکس های هوایی و مدیریت اطلاعات و عملیات هوایی مجددا به آمریکا اعزام گردید .

پس از بازگشت در پایگاه های هوایی بوشهر و تبریز به خدمت پرداخت.

شهید اقبالی در سال 1354 ازدواج کرد که ثمره آن فرزندی پسر بود که هم اکنون از پزشکان حاذق کشور است. براساس مدارک موجود در پرونده پرسنلی این شهید، وی همواره در وضعیت عالی پروازی آکادمیک و انضباطی قرار داشته است. انجام بیش از سه هزار ساعت پرواز عملیاتی و آموزش خلبانی به ده ها دانشجوی جوان که تعدادی از آنها همچون سرلشگر خلبان عباس بابایی و سرلشگر خلبان مصطفی اردستانی به رده های ارشد فرماندهی نیروی هوایی رسیده اند جزو کارنامه درخشان شهید سیدعلی اقبالی است.

در بیان خصوصیات این شهید نوشته اند وی فردی به تمام معنا صمیمی و مهربان، فروتن و خویشتن دار، گشاده رو و متین، آراسته و با اخلاق و منش انسانی بود. این شهید سعید در عملیات معروف کمان 99 که در نخستین روز جنگ تحمیلی با شرکت 140 فروند جنگنده از پایگاه های مختلف انجام شد شرکت داشت. سید شهید در قالب لیدر دسته 4 فروندی به نام اسکارال از پایگاه دوم شکاری تبریز به هوا برخاست و پس از بمباران پایگاه هوایی موصل، به همراه همه همرزمانش سالم به پایگاه برگشت.

 شهادت

 اکثر تلمبه خانه ها و نیروگاه های برق عراق از حملات هواپیمای این قهرمان ایرانی در امان نبودند و طرح های عملیاتی وی باعث گردیده بود تا صادرات ۳۵۰ میلیون تنی نفت عراق کاهش بسیاری پیدا نماید. از این رو صدام جنایتکار به خون این شهید تشنه بود. به دستور صدام ملعون پس از دستگیری بدنش به دو نیمه تبدیل شد و نیمی از پیکر مطهرش در نینوا و نیمی در موصل عراق مدفون شد .

شرح کامل شهادت ایشان را در زیر بخوانید و به دیگران هم بفرستید تا مردم ایران بدانند ما چه عزیزان گمنامی را در نیروی هوایی ارتش داشته ایم که حتی نام آنها را هم نشنیده ایم .

شهادتش در روز عید قربان مصادف با اول آبان ماه 1359 رقم خورد. پس از بمباران موفق پادگان العقره در شمال عراق و همچنین در منطقه هوایی موصل هواپیمایش مورد اصابت قرار گرفت و در حالی که به نزدیکی مرز ایران رسیده بود هواپیمایش سقوط کرد و در خاک عراق مجبور به خروج اضطراری شد.

در حالی که زنده به اسارت مزدوران عراقی درآمده بود، به دلیل ضربات مهلکی که نیروی هوایی ارتش ایران در نخستین ماه جنگ بر پیکر ماشین جنگی عراق وارد نموده بود به دستور صدام و برای ایجاد رعب و وحشت در بین سایر خلبانان کشورمان، برخلاف تمامی موازین انسانی و موافقت نامه های بین المللی رفتار با اسرا، به فجیع‌ترین و بیرحمانه ترین وضع به شهادت رسید. بدستور صدام ملعون، دو ماشین جیپ از دو طرف با طناب هایی که به بدن این خلبان پر افتخار بسته بودند بدنش را دو نیم کردند. به طوری که نیمی از پیکر مطهرش در نینوا و نیمی در موصل عراق مدفون شد. این جنایت به حدی وحشیانه بود که رژیم بعثی در تلاشی بیشرمانه برای سرپوش گذاشتن بر این جنایت هولناک، تا سالها از اعلام سرنوشت آن شهید مظلوم خودداری می کرد و طی ۲۲ سال هیچگونه اطلاعی از سرنوشت وی موجود نبود؛ تا این که در خرداد سال ۱۳۷۰، بر اساس گزارش های موجود عملیاتی و اطلاعاتی، و نامه ارسالی کمیته بین‌المللی صلیب سرخ جهانی مبنی بر شهادت ایشان و اظهارات دیگر اسرای آزاد شده وخلبانان اسیر عراقی، شهادت خلبان علی اقبالی دوگاهه محرز شد. پیکر مطهرش که بخشی از آن غریبانه در قبرستان محافظیه نینوا و بخشی دیگر در قبرستان زبیر موصل به خاک سپرده شده بود، با پیگیری کمیته جستجوی اسرا و مفقودین وکمیته بین‌المللی صلیب سرخ جهانی، به همراه پیکرهای مطهر تنی چند از دیگر خلبانان شهید نیروی هوایی، پس از ۲۲ سال دوری از وطن، در میان حزن و اندوه خانواده، یاران و همرزمانش به میهن بازگشت و به شکلی بسیار با شکوه و تاریخی در میدان صبحگاه ستاد نیروی هوایی تشییع و در پنجم مردادماه ۸۱ در قطعه خلبانان بهشت زهرا درکنار سایر همرزمانش آرام گرفت.به یاد رشادت‌ها و دلاوری‌های شهید بزرگوار امیر سرلشگر خلبان سید علی اقبالی دوگاهه، بهمن سال ۱۳۸۸ بنای یادبود وی شامل مجسمه و ماکت هواپیمای F-5 تایگر در شهرستان رودبار و در ساحل سفیدرود طی مراسم باشکوهی رونمایی شد.

 

 

راه های مقابله با استرس

  

میزان کم اضطراب باعث افزایش کارایی افراد در کار، افزایش حافظه و یادگیری می‌شود. اما اگر این میزان از حد مجاز بگذرد و طولانی شود، به شکل بیماری‌های جسمی مانند مشکلات تنفسی و گوارشی خود را نشان می‌دهد.

اضطراب منتشر (دائمی)، هراس، افسردگی و وسواس از جمله اختلالات روانی هستند که نتیجه استرس های طولانی مدت است.

استرس می‌تواند در ارتباط با روابط بین فردی باشد و بر عملکرد افراد تأثیر منفی گذاشته، موجب گوشه‌گیری آنها شود.

برخی مشاغل مانند خبرنگاری و پزشکی، استرس‌های ویژه‌ای دارند که بسته به نوع کار، عملکرد فرد را در مدت کوتاهی مختل می‌کنند.

این استرس‌ها به راحتی می‌تواند توسط فرد به همکاران و ارباب رجوع منتقل گردد.

بهترین روش مقابله با استرس ناشی از کار این است که خود فرد از میزان استرس وارده در آن شغل آگاه باشد. دانستن و انتظار داشتن تنش در محیط کاری به فرد کمک می‌کند تا استرس موجود را تحمل کند.

مدیریت مجموعه نیز به نوبه خود می‌تواند از میزان استرس کارمندانش بکاهد. مدیر می‌تواند با دادن اطلاعات لازم به کارمندان مخصوصاً آنهایی که تازه وارد هستند، احساس آرامش را به آنها بدهد. وقتی فردی احساس کند در کنارش نیرویی است که وقتی با مشکل مواجه شد از او حمایت می‌کند، میزان استرس پایین می‌آید.

یاد و نام خدا بهترین آرامبخش است که می‌تواند از میزان استرس بکاهد.

نکته‌ای که افراد باید بدانند این است که اضطراب و استرس بیش از حد نه تنها کمکی به حل موضوع نمی‌کند بلکه به مشکلات فرد خواهد افزود و سلامت روان او را دچار مشکل می‌کند. باید سعی کنیم به جای استرس بالا با توکل به خدا و اراده مصمم به تدریج جلو برویم.

فرد پس از خروج از محل کار باید افکار استرس‌زا را در  محیط کاری اش بگذارد و مشکلات شغلی را همراه خود به خانواده و جامعه منتقل نکند. به اصطلاح استرس را نباید در کوله‌پشتی خود گذاشت.

زندگی در زمان نیز از استرس می کاهد و موجب لذت فرد از فعالیت مورد نظر می‌شود.  وقتی کاری را انجام  می‌دهیم باید فکرمان در همان جهت باشد. مثلاً موقع غذا خوردن باید فقط به غذا فکر کنیم.

مثالی است که می گوید برخی دانش‌آموزان به خاطر شنبه، روز جمعه شان را تلخ می‌کنند.

راهکار دیگری که می‌تواند در کاهش استرس ناشی از شغل موثر باشد، این است که در محل کار، با فواصل مشخص مثلاً هر 2 ساعت، یک فنجان چای بنوشیم. همچنین آرام‌سازی عضلانی و ذهنی یا نرمش‌های معمولی نیز می‌تواند استرس را کاهش دهد.

خواندن لطیفه، حل جدول و شنیدن موسیقی، تغییر دکوراسیون از مواردی هستند که  به فرد آرامش می‌دهد.

بعد از محیط کار باید با پناه بردن به طبیعت و بودن در کنار خانواده، خود را برای روزهای دیگر آماده کنیم.

چنانچه فردی استرس و اضطراب زیادی داشته باشد و این امر موجب علائمی چون اختلال خواب و خشکی دهان شود باید برای درمان به روانپزشک و روانشناس مراجعه کند.

گاهی استرس ربطی به محل کار ندارد و نگرانی خود فرد موجب مشکلاتی برای او می‌شود.

برخی افراد به دلیل ژنتیکی با هر گونه تغییر و جابجایی دچار استرس شدیدی می‌شوند.

 شلوغی در محل کار و صدای زنگ تلفن موجب بالا رفتن استرس می‌شود.کار با کامپیوتر برای برخی نگران کننده است چرا که آنها فکر می‌کنند از این طریق بینایی‌شان آسیب می بیند. این تفکر به شغل فرد ارتباطی ندارد و مربوط به ژنتیک و افکار فرد است.

در حال حاضر شیوع اضطراب بین 15 تا 20 درصد در جامعه است و اگر محیطی باشد که استرس زیادی ایجاد کند شیوع آن را بیشتر می‌کند.

بهتر است مدیران مجموعه‌ها با در نظر گرفتن روانشناسانی هر از گاهی میزان استرس پرسنل خود را بسنجند تا در صورت نیاز آنها را برای درمان به متخصصان بهداشت روانی هدایت کنند.

هر چیزی که برای انسان قابل تحمل نباشد مانند نور شدید و صدای بلند، اضطراب فرد را تشدید می‌کند. همچنین آلودگی هوا از دیگر عوامل ایجاد کننده اضطراب است.

اگر صدای زنگ تلفن محل کار و تلفن‌های همراه با نوایی آرام‌بخش همراه باشد از استرس افراد می‌کاهد.

در کشورهای دیگر، افراد تصاویری از طبیعت و خانواده‌شان همراه خود دارند که در فواصل کاری، آنها را می‌بینند و به این وسیله استرس خود را کاهش می‌دهند.

 

 

ایرانیان بی‌نظیر هستند

 

شرایط زندگی در ایران، غذاهای ایرانی، ارتباط با مردم ایران، نگاه سیاسی او به ایران بخشی از صحبت‌های متفاوت خولیو ولاسکو سرمربی تیم ملی والیبال ایران است.

مشروح صحبت‌های وی را در ادامه بخوانید:

* خوشحالم در ایران  هستم

بدون اغراق می گویم حضور در ایران صفحه جدیدی از زندگی من را ورق زد. امروز از اینکه در ایران هستم خیلی خوشحالم؛ و نمی دانم این خوشحالی را چگونه تشریح کنم. تمام روز هایی که من در ایران گذراندم جز خاطرات خوب زندگی من است. البته باید در اینجا یک حقیقت را بگویم و آن حقیقیت این است که قبل از اینکه به ایران بیایم تصویر روشنی از کشور شما نداشتم فقط حرف های مختلف و البته منفی شنیده بودم اما امروز متوجه شدم تمام آن حرف ها دروغ بود و واقعیت نداشت و فقط سیاه نمایی بود.

 

* ایران کشور با امنیت بالا

شاید باورتان نشود خیلی ها به من گفتند اگر به ایران بیایم نه خودم و نه خانواده ام امنیت نخواهند داشت و با خیلی از محدویت ها روبه رو خواهیم شد. اما نه تنها این اتفاق نیفتاد بلکه مهمان نوازی ایرانی هم من و هم همسرم را شگفت زده کرد. حتی امروز همسرم برای اینکه در ایران بمانیم راغب تر از من است و خیلی بهتر با هموطنان شما ارتباط بر قرار کرده است. 

 

* همه شوکه شدند

وقتی تصمیم را گرفتم و به ایران آمدم خیلی ها شوکه شدند. کسی انتظار نداشت که من پیشنهاد فدراسیون والیبال ایران را قبول کنم اما چون همیشه دوست دارم کار کردن در شرایط جدید را تجربه کنم این پیشنهاد را قبول کردم. از طرف دیگر به نوعی از کار کردن در قاره اروپا خسته شده بودم و دوست داشتم در کشوری مثل ایران کار کنم.

 

* پشیمان نیستم

از اینکه دو سال گذشته را در ایران سپری کردم نه تنها پشیمان نیستم بلکه خیلی هم خوشحالم. کار کردن در ایران تجربیات خوب و گران بهایی برای من به همراه داشت. ایرانی ها در مهمان نوازی بی نظیر هستند و واقعا برایم با ارزش است که هرجا من را می بینند ابراز محبت می کنند و اینقدر به ما لطف دارند. از لحظه ای که وارد فرودگاه ایران شدم این محبت ها آغاز شد و همیشه و همه جا وجود داشته است. نکته جالب توجه اینکه حتی در کشوری مثل کوبا که برای لیگ جهانی رفته بودیم هم ایرانی ها همین خلق و خو و محبت را داشتند .

 

* دو نگاه به شلوغی تهران

اگر بگویم شلوغی و البته آلودگی هوا در شهر تهران آزار دهنده نیست دروغ گفته ام.اما اینکه در هر ساعت از شبانه روز زندگی در شهر تهران جریان دارد خیلی جذاب است.  تهران در کنار معایب بزرگ، مزیت هایی هم دارد که نباید از کنار آن گذشت.زنده بودن شهر تهران بزرگ ترین مزیت این شهر است.از طرف دیگر مراکز خرید و تفریحی، رستوران های مختلف و بسیاری از جاهای دیگر  همیشه شلوغ است و به نظر می رسد مردم تهران از حضور در این مراکز خسته نمی شوند که این هم خیلی برای من جذاب است. ضمن اینکه رانندگی در شهر تهران واقعا حوصله و البته مهارت می خواهد! بعضی مواقع صحنه هایی را می بینم که نگرانم می کند و به هیچ وجه برایم قابل توجیه نیست که چطور این بی قانونی ها صورت می گیرد. البته این مسائل در همه جای دنیا وجود دارد و مختص تهران نیست. ترافیک هم دیگر برای من تبدیل به سرگرمی شده است!

 

* غذای ایرانی لذیذ و خوشمزه

غذاهای ایرانی جز بهترین غذاهای دنیا هستند. به همین دلیلی برای خو گرفتن با غذاهای کشور شما زیاد نباید صبر کرد. تا آنجا که من متوجه شده ام ایرانی ها به  کباب علاقه زیادی دارند.من هم به این غذا علاقه  عجیبی پیدا کرده ام به خصوص کباب شیشلیک که خیلی خوشمزه است.

 

* همسرم از من سبقت گرفت

من با توجه به درگیری کاری که دارم چندان فرصت ارتباط برقرار کردن با مردم و اطرافیان را پیدا نمی کنم و فقط در مواقعی که به مراکز خرید یا رستوران می رویم می توانم با مردم ارتباط بگیرم. اما ربکا همسرم  وقت آزاد بیشتری دارد و در حال حاضر هم دوستان خوبی در ایران پیدا کرده است. او از این جهت از من سبقت گرفته است.

 

* مسافرت به اصفهان و کاشان

به دلیلی مشغله کاری که دارم زیاد فرصت مسافرت پیدا نمی کنم اما شهر های اصفهان و کاشان را دیده ام که به نظر شهر های فوق العاده ای بودند که واقعا برایم جذاب و خاطره انگیز بود.

 

* یاد گیری زیان فارسی سخت است

به زبان های انگلیسی، اسپانیایی و ایتالیایی مسلط هستم و تمام تلاشم را می کنم که زبان فارسی را هم یاد بگیرم. البته زبان فارسی خیلی سخت است و این سختی به دلیلی گستردگی زیادی که دارد به وجود آمده است اما   در همین مدت هم بسیاری از کلمات عامیانه و محاوره ای را یاد گرفتم که به کارم می آید . من تمام تلاشم را می کنم تا بالاخره به زیان فارسی هم تسلط پیدا کنم

 

* نگاه سیاسی ندارم

در تمام طول زندگی ام وارد کار سیاسی نشده ام چون کار من چیز دیگری است. من مربی هستم و باید تمام توانم معطوف به تمرین و مسابقات باشد. تا به امروز سعی کردم  از ورود به سیاست خوداری کنم و از این به بعد هم وارد نخواهم شد. در مدتی که در ایران هستم هر وقت که به خارج از کشور رفتم به دوستانم توصیه کردم تا به ایران سفر کنند  تا ذهنیت شان نسبت به ایران تغییر کند و ایرانی ها را به معنای واقعی بشناسند.

 

فیروز

 

روزنگارهاي موجود در تقويم ميلادي دو روز مختلف به فاصله 34 روز از هم را سالروز قتل عمر ابن الخطاب خليفه دوم مسلمين ذكر كرده اند؛ چهارم نوامبر و هشتم دسامبر سال 644 ميلادي (سال 23 هجري قمري = سال 22 هجري خورشيدي). وي ده سال و 6 ماه و پنج روز خلافت كرد و هنگام درگذشت 63 ساله بود. در زمان خلافت او سوريه، فلسطين و ايران به تصرف اعراب در آمدند. تيسفون پايتخت ايران در كنار دجله و خزائن آن پس از جنگ قادسيه كه در سال 637 ميلادي روي داد به دست اعراب افتاد. اعراب تيسفون را كه هنوز ويرانه كاخ خسرو نوشيروان دادگر آن پس از 15 قرن به جاي مانده است «مدائن» يعني شهر شهرها مي خوانند. شكست نهائي ايران از اعراب در سال 643 اتفاق افتاد.
    در پي پيروزي اعراب در جنگ نهاوند بر ايران، شمار زيادي از ايرانيان از جمله مردي صنعتگر به نام فيروز به اسارت گرفته شدند و به فروش رفتند. خريدار فيروز كه اعراب اورا «ابولؤلؤ» مي نامند حكمران بصره بود كه پس از آن كه متوجه شد برده او نجار و آهنگر و رنگرز ماهري است وي را براي پرداختن به اين امور به مدينه فرستاد به اين شرط كه قسمت عمده در آمد خودرا به او بدهد. فيروز از مردم نهاوند بود كه پاره اي از مورخان وي را از كاشان نوشته اند.
    پس از ورود فيروز به مدينه طولي نكشيد كه سحرگاه هشتم دسامبر و يا چهارم نوامبر وي با خنجري كه خود ساخته بود و آن را زهر آلود كرده بود به مسجدي كه عمر در آن به نماز مي ايستاد رفت و در گوشه اي پنهان شد و درجريان نماز بامدادي به عمر حمله برد و به او شش زخم زد كه پس از انتقال به خانه در گذشت. فيروز علاوه بر عمر 13 تن ديگر از نمازگزاران را خنجر زد و چون راه فرار را برخود بسته ديد با همان خنجر خودكشي كرد و به همين سبب انگيزه او از اين اقدام كه بيشتر مورخان ايراني و پاره اي از مورخان اروپا به حساب ميهندوستي فيروز گذارده اند دقيقا روشن نشده است.

بیوک جدیکار که شاه پای راستش را قفل کرده بود دارفانی را وداع گفت

 

سایت باشگاه استقلال خبری را مخابره کرد از پایان یکی از اسطوره های نسل اول این تیم. مردی که سال های سال بود کسی حتی اسمش را هم در روایات مختلف به زبان نمی آورد. مرد در 84 سالگی از دنیا رفت. مردی که روزگاری تیفوسی های عشق دوچرخه سواران و کلونی تهران ، پرچم به دست می رفتند امجدیه و خیلی های شان یکی از بزرگترین تفریح های شان «بستن» روی شوت های پای چپ آقا بیوک بود. آنها که دیگر خیلی های شان هم مثل آقا بیوک ، زیر خاک آرمیدند و رفتن یار قدیمی را آن سو ، انتظار می کشیدند. آقا بیوک رفت بی آنکه یادش باشد که هست و کجا بوده . چه کرده و حالا به کجا رفته است. آلزایمر ، حافظه اش را از او ستانده بود و فراموشی و تاریکی ، این سال های پیری تنها همدمش شده بود در خانه ای برای نگهداری سالمندان.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین ؛ مرد استاد بود ، استاد شوت های زوزه کش پای چپ. چپ قدرتمندی داشت ، مثل «آر پی جی » البته آن سال ها که او می نواخت هنوز برای ما ایرانی ها ، آر پی جی 7 مفهومی نداشت اما شوت هایش این قدرت را داشت که هر آنکه سر راهش بود را نقش بر زمین کند. این قدر محکم که تاجی ها برایش بنشینند و قصه ها بسازند:« ببین اگه با پای راستش بزنه چی میشه...» ، « نه بابا با پای راستش نمی زنه چون اگه شوت هاش بخوره به کسی جا به جا می کشدش...» ، «برو بابا پس خبر نداری ؛ اصلا خود شاه بهش گفته حق شوت زدن نداری ....» و سرانجام این برهان برای دوست دارانش پارادایی همه فهم شد:« پای راستش به دستور شخص شاه قفل شده تا کسی آسیبی نبیند.» و آقا بیوک که پای راستش را شاه قفل کرده بود با همان پای چپ می نواخت و با همین تک پا 143 گل در رده های مختلف ملی و باشگاهی زد.

او را اولین لژیونر تاریخ فوتبال ایران هم می نامند. آن سال ها که رفته بود به آلمان شرقی تا در ویکتوریا کلوب برلین بازی کند. و چون برگشت به تبریز رفت در زادگاه مادری تا هم مربی باشد و هم بازیکن کلونی تبریز. رفت تا همسرش طبابت بخواند و او هم دیگر سال های پایان فوتبال را پشت سر بگذارد.

مرد چپ پای قدرتمند ، دار فانی را در روز سرد پاییزی وداع گفت تا یکی دیگر از آنها که فوتبال را حتی قبل از تاسیس فدراسیونش آغاز کرده بودند از میان ما رفته و به خاطره ها بپیوندد. آنها که توپ گرد انگلیسی را از مستشاران نفتی گرفتند و بازی اش را بومی سازی کردند و هیجانش را جایگزین ورزش ملی «الک ، دولک». روحش شاد و یادش گرامی.

مراسم خاکسپاری نلسون ماندلا

 

 

بعد از 10 روز سوگواری ملی به مناسبت درگذشت نلسون ماندلا رهبر مبارزات ضدنژادپرستی آفریقای جنوبی، پیکر او امروز یک شنبه توسط هواپیما و در آخرین مرحله از مراسم پیش از دفن، به منطقه کیپ شرقی آفریقای جنوبی انتقال داده شده است.

قرار است جسد ماندلا در روستای اجدادی اش در «کونو» که یک روستای دور افتاده است دفن شود.

براساس گزارش بی بی سی، تعدادی از بستگان و نزدیکان نلسون ماندلا و همچنین افراد ارشد قبیله‌ وی در فرودگاه و در کنار تابوت حاضر شدند.

تابوت با انجام مراسم احترام نظامی به داخل هواپیما منتقل شد. دو جنگنده نیز به نشانه احترام، هواپیمای سی‌130 حامل جسد ماندلا را اسکورت کردند.

تابوت حامل پیکر نلسون ماندلا با پرچم کنگره ملی آفریقای جنوبی پوشیده شده است.

نلسون ماندلا روز 5 دسامبر بعد از مدتها تحمل بیماری ریوی درگذشت.

در مراسم رسمی احترام به این رهبر جنبش ضد آپارتاید، رهبران کنونی و سابق حدود 100 کشور جهان شرکت کردند. باراک اوباما رئیس جمهوری آمریکا نیز در این مراسم در ستایش ماندلا سخنرانی کرد.

جسد ماندلا در سه روز گذشته برای بازدید مردم و احترام به او در تابوتی در جلوی یکی از ساختمان‌های دولتی در پرتوریا نگهداری شد.

براساس گزارش ها، حداقل 100 هزار نفر از پیکر ماندلا دیدار و ادای احترام کردند.

جسد نلسون ماندلا امروز به خاک سپرده می‌شود و مراسم آن هم اکنون در حال برگزاری است. طبق گزارشها، تعدادی از روسای جمهوری کشورهای آفریقایی و تعدادی از نخست وزیران جهان، همچنین معاون رئیس جمهوری ایران و ولیعهد انگلستان در این مراسم حاضر هستند.

 

گفتگویی با دکتر فریده خلعتبری

 

بعضی‌ها انگار قرار نیست بزرگ شوند. یا حتی وقتی بزرگ می‌شوند، قرار نیست دل از کودکیِ خود برکنند. کودکی» چون نام و نام خانوادگی‌شان همیشه با آن‌هاست. به ویژه که این کودکی کمی تا قسمتی هم خاص بوده باشد. بنابراین چنین کودک ـ بزرگسالی در هر مجالی، فرصتی می‌جوید و از بی‌امکانی، امکان می‌سازد تا «کودک» شود. پله‌های نردبان شیطنت و استعداد را دو تا یکی بالا برود. بالا و بالاتر، تا مهتابی نیم سوز ماه رؤیاهایش را عوض کند. در این گذار، البته اگر سنجاقک نباشد، مارمولک هست. اگر سوسک و قورباغه نباشد، حتماً عقرب است. این، نه افسانه است نه خواب؛ یا حتی تعبیر یک خواب. «دکتر فریده خلعتبری»، آدمی از چنین مردمی است.

ادامه نوشته

ناگفته های سردبیر نشریه «کتاب هفته»

 

سردبیر جدید نشریه «کتاب هفته» با اشاره به دخالت‌های بیش از حد و اظهارنظرهای بعضا غیرکارشناسانه در دوره‌های معاونت بهمن درّی و علی اسماعیلی، گفت: این موضوع شدیدا دست و پای ما را بسته بود و به نشریه آسیب زد.

علی آقاغفار که به تازگی به عنوان سردبیر نشریه «کتاب هفته» منصوب شده است،  درباره انتشار بی‌رمق این نشریه در چند سال اخیر گفت: من از اردیبهشت‌ماه سال 1388 تا اواخر دی‌ماه سال 91 مسؤولیت «کتاب هفته» را داشتم. با اطمینان می‌گویم در این مدت حتا انتشار یک شماره از «کتاب هفته» وقفه نداشته است، منتها در دو سال اخیر به دلیل مشکلات کاغذ، تیراژ آن اندکی کم شد و عرضه آن هم کاهش پیدا کرد. گزیده ای از اظهارات او در گفت‌وگو با ایسنا را در ادامه می خوانید:

- درباره پایین بودن کیفیت مطالب این نشریه در چند سال اخیر اعتقاد دارم در دوره گذشته و در زمان معاونت آقایان بهمن درّی و علی اسماعیلی در سمت معاون فرهنگی وزارت ارشاد، دخالت‌های بیش از حد و اظهارنظرهای بعضا غیرکارشناسانه شدیدا دست و پای ما را در این نشریه بسته بود؛ آن‌چنان که آقای درّی باب کرده بود نشریه را قبل از انتشار حتما ببیند که در نهایت هم همین اظهارنظرها به شدت به نشریه آسیب زد.

- آقای اسماعیلی هم به این علت که معتقد بود معاونت فرهنگی زیاد در نشریه دیده نمی‌شود، از آن راضی نبود. در این زمان‌ها بود که من جابه‌جا شدم و دوستان در نشریه مستقر شدند.

- خط قرمز‌های ما در این نشریه چارچوب‌های نظام است و آن‌چه از نظر آیین‌نامه مطبوعات برای مطبوعات مجاز اعلام شده است. پرداختن به کتاب‌های نویسندگان هم بستگی به خود نویسنده دارد، بنابراین اگر کتابی از وزارت ارشاد مجوز گرفته باشد، به آن خواهیم پرداخت، اما بی‌دلیل هیچ فردی را تا کره ماه و یا تا ته چاه بالا و پایین نمی‌بریم. چون برخی خودشیفته هستند؛ آن‌چنان که از نظر کسانی که به خط فکری آن‌ها علاقه‌مندند، دست‌نیافتنی به نظر می‌رسند و به همین خاطر دیگران را نمی‌بینند. ولی ما سعی می‌کنیم در این دوره از انتشار نشریه این نگاه جاری نباشد.

- درباره ارزیابی از عملکرد «کتاب هفته» در دوره‌های مختلف و در دولت‌های گذشته نمی‌توانم قضاوت کنم، چون نشریه «کتاب هفته» سابقه چندین‌ساله دارد و در دوره‌های مختلف نگاه‌های متفاوتی بر آن حاکم بوده است و هر کس به فراخور نگاه فکری خودش سعی کرده نشریه را با نگاه خودش منطبق کند.

شایان ذکر است «بهمن دری» معاون برکنار شده وزیر ارشاد دولت دهم، حکم تعلیق نشر چشمه را به خاطر کتاب «روز حسین(ع)» که برای ممیزی به اداره کتاب ارسال شده بود، صادر کرد.

 

 

سیدعباس عراقچی

 

هنگامی که به عنوان معاون جواد ظریف و دست راست او در مذاکرات هسته ای انتخاب شد تعجب بسیاری از ناظران سیاسی و دیپلمات های پیشین را برانگیخت. او از اعضای سابق تیم مذاکره کننده هسته ای ایران و معاون حقوقی و بین الملل وزارت امور خارجه در دو سال اول وزارت منوچهر متکی بود. او برخلاف روانچی از حلقه نزدیکان و همفکران جواد ظریف نبود، اما مورد اعتماد ظریف قرار گرفت.

سید عباس عراقچی دیپلمات 51 ساله متولد تهران و معاون حقوقی و امور بین الملل وزارت خانه سابقه بلند بالایی در دستگاه دیپلماسی ایران دارد. در سال 1370 به عنوان کارشناس بخش بین الملل وارد وزارتخانه شد و آرام آرام پله های ترقی را طی کرد. اولین پست مهم دیپلماتیک او سرپرستی نمایندگی ایران در سازمان کنفرانس اسلامی در سال 73 بود، پس از آن چند سالی در سمت های پژوهشی و مطالعاتی ایفای نقش کرد. در سال 78 سفیر اکردیته ایران در تالین-استونی شد. ماموریت وی تا سال 82 ادامه داشت، او در همان زمان سفیر ایران در فنلاند نیز بود. عراقچی در سال 82 رئیس اداره اول اروپای غربی وزارت امور خارجه شد. او تا سال 83 در این سمت باقی ماند. از سال 83 تا 84 رییس دانشکده روابط بین الملل وزارت خارجه بود. 

پس ار انتخاب محمود احمدی نژاد به عنوان رییس جمهور و حضور منوچهر متکی در وزارت خارجه، عباس عراقچی نیز جهش بلندی داشت. او از سال 84 تا سال86  به عنوان معاون حقوقی و امور بین الملل وزارت خارجه ایفا نقش کرد. معاونتی که یکی از مهمترین معاونت های وزارتخانه به حساب می آید. پس از آن در سال 86 به عنوان سفیر ایران در ژاپن عازم توکیه شد. ماموریتش در ژاپن تا سال 90 ادامه داشت. عراقچی در ابتدای سال 92 سخنگوی وزارت خارجه شد و پس از پیروزی حسن روحانی از سوی جواد ظریف به عنوان معاون حقوقی وزارتخانه انتخاب شد. عراقچی در ماه های پایانی حضور سعید جلیلی در شورای عالی امنیت ملی به عنوان یکی از اعضای تیم مذاکره کننده هسته ای فعالیت کرد.

سابقه عراقچی در وزارت خارجه هم دیپلماتیک است و هم پژوهشی. وی مدرک لیسانس خود را در رشته روابط بین‌الملل از دانشگاه تهران اخذ کرده و از همین دانشگاه در رشته علوم سیاسی و در مقطع فوق لیسانس ادامه تحصیل داد. عراقچی سپس به انگلستان رفت و از دانشگاه کنت دکترای خود را در رشته اندیشه‌های سیاسی دریافت کرد. سید عباس عراقچی  به زبان‌های انگلیسی و عربی تسلط دارد. 

عراقچی با وجود اینکه یکی از دیپلمات های شاخص در دو دولت محمود احمدی نژاد بود با روی کار آمدن حسن روحانی نه تنها کنار گذاشته نشد بلکه ارتقا هم پیدا کرد. گویی که وزیر خارجه جدید به قابلیت بالای او پی برده بود. جواد ظریف پس از انتخاب عراقچی مورد انتقاد قرار گرفت، نه در افکار عمومی بلکه در محافل خصوصی. ظریف عراقچی را به معاون بین الملل باز گردانده بود و از همه مهمتر او را به عنوان دست راست خود در مذاکرات هسته ای برگزیده بود. 

پس از اینکه ماموریت تازه عراقچی مشخص شد، او نقش فعال خود را در مسائل دیپلماسی ایران مخصوصا پرونده هسته ای ایفا کرد. عراقچی با گذشت زمان بسیار کوتاه توانست به یک چهره رسانه ای و کاریزماتیک تبدیل شود. او برخلاف جواد ظریف کمتر می خندد و جدیت بیشتری از خود نشان می دهد و برخلاف مجید تخت روانچی کمتر گوشه گیر است و چهره ای رسانه ای است. به این ترتیب با این سه دیپلمات ترکیب مناسبی در تیم مذاکره کننده هسته ای ایجاد شد.

عراقچی در حال حاضر نه تنها مذاکره کننده ارشد هسته ای است بلکه عملا نقش سخنگوی تیم مذاکره کننده را نیز  بر عهده دارد. او در سه دور مذاکرات ژنو به شکل مستمر با خبرنگاران ارتباط برقرار می کرد و درباره مذاکرات اطلاع رسانی می کرد. نقش اطلاع رسانی او در مذاکرات ژنو سه بیش از پیش پر رنگ شد. او در روز دوم مذاکرات نشست خبری برگزار کرد، نشست خبری که بازتاب گسترده ای داشت و در مقاطع مختلف با اظهار نظرهای کوتاه خود جو مذاکرات را تحت تاثیر قرار می داد. 

فعالیت عراقچی در نشست ژنو سه مورد توجه ویژه رسانه ها قرار داشت به گونه ای که هاآرتص روزنامه مشهور اسرائیلی از او به عنوان "پلیس بد" تیم مذاکره کننده ایران یاد کرد. او در در طول تمام مذاکرات سعی می کرد خواسته های حداکثری ایران را مطرح نماید، شاید همین عامل و چهره نه چندان خندانش باعث شده بود که از سوی این رسانه اسرائیلی "پلیس بد" خوانده شود. هاآرتص جواد ظریف را پلیس خوب تیم مذاکره کننده ایرانی معرفی کرده بود، عباس عراقچی در نشست های مذاکرات که در سطح معاونان برگزار می شد رییس تیم مذاکره کننده ایرانی بود.

 

 

روایت یک عکس

 

پرتره «مبارز چریکی قهرمان» که تصویر چگوارا، انقلابی آمریکای لاتین را با کلاهی سیاه بر سر نشان می‌دهد توسط آلبرتو کوردا در تاریخ پنجم مارس 1960 در شهر هاوانا در کوبا گرفته شده است.

این عکس در مراسم گرامیداشت قربانیان انفجار لوکوبر گرفته شده و در اواخر دهه 1960 این تصویر چگوارا، رهبر جنجالی و تاثیرگذار به یکی از نمادهای فرهنگی تاریخ معاصر بدل شد.

کوردا گفته زمانی که این عکس را می‌گرفته به شدت محو حالت چهره چگوارا شده، چهره‌ای که به گفته او «تسلیم‌ناپذیری همیشگی» است، حالت چهره چگوارا در این عکس همچنین خشم و رنج او را با دیدن قربانیان نشان می‌دهد. البته کوردا چندین سال بعد گفت در این عکس حالت مصمم و نفوذناپذیر چه گوارا دیده می‌شود.

چگوارا در زمان گرفته شدن این عکس 31 سال داشت.

تاثیر و ماندگاری این عکس چنان است که انستیتو هنر مری‌لند آن را نماد قرن بیستم معرفی کرد و آن را معروف‌ترین عکس دنیا خواند. از روی این عکس نسخه‌های بسیاری کپی شده، نقاشی شده، بر اساسش مجسمه ساخته شده و حتی به الگوی خالکوبی بدل شده است.

تاثیر این پرتره چنان بود که سال 2008 مستند (انقلاب چه) به کارگردانی تریشا زیف درباره آن ساخته شد و در سال 2009 نیز مایکل کیسی کتاب «زندگی پس از مرگ چه : میراث یک عکس» را درباره آن نوشت.

در 5 مارس 1960 فیدل کاسترو، رئیس جمهور کوبا دستور داد مراسم یادبودی در گورستان کولون در هاوانا به یاد 100 کوبایی که در انفجار مشکوک لوکوبر (در تاریح 4 مارس 1960) کشته شدند، برپا شود. چگوارا که خود پزشکی ماهر بود، پس از این انفجار به بسیاری از مجروحان حادثه کمک کرده بود. او که وزیر صنعت در دولت جدید بود، خیلی کوتاه در مراسم شرکت کرد. کوردا هم که عکاس رسمی کاسترو بود، در مراسم حضور داشت.

پس از مراسم تشییع، کاسترو سخنرانی پرشوری در بولوار مالکون ایراد کرد و در آن برای اولین بار عبارت «وطن یا مرگ» را به کار برد. چگوارا در ساعت 11:20 دقیقه برای مدتی کوتاه در این سخنرانی حاضر شد و کوردا از فاصله هشت تا نه متری موفق شد دو عکس از او بگیرد.

عکسی که کوردا گرفت، پرتره چگوارا نبود و در دو سمت او بخشی از برگ‌های یک درخت نخل و چهره یک نفر ناشناس دیده می‌شود، اما کوردا می‌گوید همان لحظه گرفتن عکس نیز مطمئن بوده این عکس حالت پرتره دارد: «انگار همین دیروز بود... چهره او را در چشمی دوربین دیدم، با آن حالت خاص و عکس را گرفتم. هنوز هم تحت تاثیر این عکس هستم... واقعا مرا تکان داد.»

 کوردا این عکس را با دوربین «Leica M2» با لنز 90 میلی‌متری گرفت و از فیلم کوداک پلاس-ایکس استفاده کرد. او درباره شیوه گرفتن این عکس گفته است: «این عکس حاصل دانش یا تکنیک نیست. این عکس حاصل یک اتفاق است، شانس و اقبال خالص.»

این عکاس در همین مراسم از ژان‌پل سارتر و سیمون دوبوار که از حامیان چگوارا بودند، نیز عکس‌هایی گرفت و عکس‌هایش از سارتر، دوبوار، کاسترو و چگوارا را برای مجله «رولوسیون» فرستاد. اما سردبیر مجله همه عکس‌ها، جز عکس چگوارا را کار کرد. کوردا که مطمئن بود این عکس بسیار قدرتمند است، دور آن را برید و به پرتره‌ای از چگوارا رسید. او این عکس را ظاهر کرد و در اتاق کارش کنار پرتره پابلو نرودا، شاعر شیلیایی به دیوار نصب کرد و تعدادی از کپی‌هایش را به دوستانش هدیه داد.

این عکس به شهرت نرسید تا اینکه در سال 1986 خوزه فیگوئه‌را که پسرخوانده کوردا و عکاسی ماهر بود، به او پیشنهاد داد نسخه‌هایی از این عکس را منتشر کند. البته پیش از این اقدام، عکس کوردا روی جلد کتاب «خاطرات بولیوی» که حاوی خاطرات چه از مبارزه در بولیوی است، ظاهر شد. این کتاب سال 1968 و پس از اعدام چگوارا در نهم کتبر 1967 منتشر شد.

کوردا هیچ گونه سود مالی از این عکس نبرد و تنها هدفش از انتشار آن، گسترش آرمان‌های آزادی طلبانه چگوارا بود. این عکاس بعدها گفت اگر جان‌جاکومو فلترینلی، ناشر کتاب «خاطرات بولیوی» برای هر نسخه فروش‌رفته کتاب به او تنها یک لیر پرداخت می‌کرد، او میلیونر می‌شد. البته کوردا، فلترینلی را بخشید و گفت کار او موجب گسترش این عکس در دنیا شد.

پرتره کوردا همچنین منبع الهام یکی از طراحی‌های معروف دنیاست. این طراحی کار جیم فیتزپاتریک است که همان سال 1967 منتشر شد. فیتزپاتریک در سال 1963 با چگوارا در ایرلند بطور اتفاقی دیدار کرده بود. چه که تبار ایرلندی داشت سوال‌های بسیاری از فیتزپاتریک جوان که در یک کافه کار می‌کرد، پرسیده بود و فیتزپاتریک که شیفته این انقلابی بود، از این مصاحبت بسیار خشنود بود.

پرتره چگوارا، یکی از نمادهای مقاومت و مبارزه با استعمار است و هر جا حرکتی اعتراضی در جریان باشد، خیلی راحت می‌شود، این عکس را روی پیراهن یا در دست معترضان دید.

 

چه گوارا

آلبرتو کوردا

 

توافق

 

«محمد جواد ظریف» وزیر امور خارجه ایران خبر توافق هسته‌ای و به رسمیت شناخته شدن حق غنی‌سازی ایران را اعلام کرد.

در این پیام آمده است:

دوستان سلام

ساعت چهار بامداد یکشنبه به وقت ژنو (شش و نیم به وقت ایران عزیز) است. به یاری خدا، مقاومت و صبر و متانت شما ملت بزرگ به نتیجه رسید و مذاکرات با موفقیت پایان یافت. غنی سازی به رسمیت شناخته شد. فعالیت ها ادامه خواهد یافت و تحریم ها در سراشیبی قرار گرفت. امروز بیش از هر زمان همدلی و همبستگی ملی ضروریست.

 

برآورده شدن یک آرزو

 

مؤسسه «برآورده کننده یک آرزو»، شرایطی را فراهم نمود تا یک پسر بچه مبتلا به سرطان را که آرزو داشت بتمن شود،در فضایی بازسازی شده در خیابان‌های سانفرانسیسکو به آرزویش برسد.

«میلز اسکات»، پسر بچه 5 ساله‌ای است که از دو سالگی آرزو داشته بتمن شود، او اکنون مدتی است که به بیماری سرطان خون مبتلا شده و به گفته پزشکان امید چندانی به زنده ماندنش نیست.

مؤسسه غیردولتی «برآورده کننده یک آرزو» زمانی‌که از آرزوی این پسر بچه مطلع شد، تصمیم گرفت تا او را به آرزویش برساند.

این مؤسسه در 47 کشور جهان شعبه دارد و وظیفه‌اش برآورده کردن آرزوی کودکانی است که زندگیشان با یک بیماری خطرناک تهدید می‌شود.

صبح روز گذشته در حالی‌ که تعداد زیادی از مردم به تماشا ایستاده بودند، قسمتی از یکی از خیابان‌های سانفرانسیسکو توسط پلیس مسدود شده و صحنه‌ سرقت از یکی از بانک‌های مهم این شهر و همچنین آدم ربایی توسط چند سارق مسلح بازسازی شد.

 در این میان «بتمن» کوچک 5 ساله، در کنار بتمن بزرگ سوار بر دو اتومبیل مشکی لامبورگینی در حالی‌که توسط نیروهای پلیس اسکورت شده بودند وارد صحنه شدند و طی عملیاتی ابتدا گروگانی را که به چند کیلو تی‌ان‌تی وصل شده بود نجات داده و سپس در میان هیاهو و تشویق فراوان تماشاچیان و همچنین تعدادی زیادی از رسانه‌ها و مطبوعات سارقان را دستگیر و تحویل پلیس دادند.

سپس «میلز» 5 ساله به خاطر انجام این عملیات قهرمانانه مفتخر به دریافت کلید شهر از دستان «اد لی»، شهردار سانفرانسیسکو، شد.

این عملیات بازسازی شده، توسط چند شبکه تلویزیونی آمریکا به طور زنده پوشش داده شد.

مؤسسه «برآورده کردن یک آرزو»،  اولین بار در سال 1980 با برآورده کردن آرزوی یک پسربچه 7 ساله مبتلا به بیماری سرطان تأسیس شد، این پسر بچه آرزو داشت که روزی بتواند پلیس شود، اگرچه او تنها کمی بعد تسلیم مرگ شد ولی قبل از مرگ او توانست به بزرگترین آرزوی زندگی‌اش برسد.

 

 

سولیوان،آخرین سفیر آمریکا در ایران درگذشت

 

ویلیام سولیوان دیپلمات کهنه کار آمریکایی و آخرین سفیر آمریکا در ایران، در سن 90 سالگی درگذشت.

وی نقش بسیار پر رنگی در جنگ مخفیانه آمریکا در لائوس ایفا نمود و همچنین در مذاکرات مربوط به پایان دادن حضور نظامی آمریکا در ویتنام اثر گذار بود.

سولیوان در طول دوره ماموریت خود در ایران که مقارن با انقلاب اسلامی بود و تحت تاثیر اختلافات سایروس ونس و ژبیگنیو برژینسکی، با برژینسکی درگیری لفظی پیدا نمود. وی اندکی بعد از پیروزی انقلاب، و پیش از بحران گروگانگیری سفارت آمریکا در تهران، به آمریکا فرا خوانده و بلافاصله بازنشسته گردید.

به نوشته واشنگتن پست او دوازده روز پیش یعنی روز یازدهم اکتبر در یک مرکز توانبخشی در واشنگتن درگذشته است. 

 

جان اف کندی و همسرش

 

پیام همسر معمر قذافی به مناسبت دومین سالگرد کشته شدن وی

 

 صفیه فرکاش همسر دیکتاتور سابق لیبی به مناسبت دومین سال کشته شدن معمر قذافی دیکتاتور سابق این کشور برای مردم جهان پیام داد.
وی پیام خود را چنین آغاز کرد:
پیروزی به خواست خداوند نزدیک است و کسی نمی تواند مانع تحقق آن شود. وی در ادامه نوشت: من صفیه فرکاش در سالگرد سقوط کشور عزیزم به دست نیروهای ناتو با حمایت برخی کشورهای دیگر می نویسم و اعلام می کنم: دشمنان لیبی این کشور را اشغال کردند و هدف از این اقدام آنها رواج ویرانی و نابودی در کشوری است که اکنون بذر نفاق و دو دستگی در این کشور رو به گسترش است.
وی افزود: در چنین روزی یعنی 20 اکتبر سال 2011 همسر عزیزم معمر قذافی این شهید قهرمان و فرزند گرانمایه ام شیر جسور شهید معتصم بالله معمر قذافی به شهادت رسیدند.
وی در ادامه افزود: در آن روز عزیزان بسیاری را جنگنده های ناتو در کشورم به خاک و خون کشیدند و کسانی را که این جنگنده ها به شهادت نمی رساندند، مزدوران غربی آنها را با توطئه به شهادت رساندند.
وی گفت: متاسفانه پیکر برخی از شهدای لیبی را به نمایش گذاشتند و پیکر برخی از شهدا را تا به امروز به اسارت گرفته اند و اجازه نمی دهند این اجساد به خانواده های آنها تحویل داده شود مساله ای که در تاریخ تاتارها و نازی ها سابقه نداشته است.
وی در این باره افزود: از این رو اکنون از اعضای شورای امنیت ، اتحادیه اروپا و تمام کسانی که در به قتل رساندن شهدای ما دست داشته اند می خواهم محل اختفای جسد عزیزانمان را فاش سازند و این اجساد را به عزیزانشان باز پس دهند تا خانواده های انها این پیکرها را به شیوه ای که خود مناسب می بینند دفن کنند.
همسر قذافی در بخش دیگری از این پیام اعلام کرد: من از اتحادیه آفریقا می خواهم درباره نحوه کشته شدن شهید قهرمانی که بنیانگذار این اتحادیه بود بررسی های ویژه ای را انجام دهند، همچنین از نهادهای حقوق می خواهم راهی را برای برقراری تماس و ارتباط با فرزندم دکتر سیف الاسلام قذافی باز کند چرا که از روزی که وی به اسارت در امده است تا به امروز موفق به دیدار با وی نشده ام.

حواشی حضور روسای جمهور پیشین در دانشگاه​ها

 

حضور قبلی وی در دانشگاه تهران مربوط به دوره تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری بود که در تالار فردوسی دانشکده ادبیات سخنرانی کرد و بعد هم پای پیاده تا دانشکده حقوق و علوم سیاسی ،جایی که سال​ها پیش درس حقوق را آنجا آموخته بود، رفت. اما این بار در قامت رئیس جمهور به دانشگاه می​رود. اما سنت حضور روسای جمهور در دانشگاه باز می​گردد به دوره دولت هفتم و ریاست جمهوری سید محمد خاتمی. خاتمی نخستین رئیس جمهوری بود که روز 16 آذر که روز دانشجوست به دانشگاه رفت و در میان دانشجویان سخنرانی کرد. تا پیش از آن بزرگداشت روز دانشجو از سوی دولت  خلاصه می​شد در پیامی که وزرای علوم در روز دانشجو صادر می​کردند.

البته یکبار در سال 1373 آیت الله هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور وقت در اجتماع دانشجویان بسیجی  دانشگاه​های علوم پزشکی کشور حضور یافت اما این سخنرانی بیشتر شبیه سخنرانی وی در جمع بسیجیان بود تا دانشجویان. وی در این سخنراین تاکید کرد که حضور بسیجیان در دانشگاه‌ها نوید حضور اسلام و انقلاب در آینده کشور است و دانشجویان بسیجی باید به همگان ثابت کنند که بسیج در همه صحنه ها از جمله صحنه علم و دانش نیز سرآمد است. این سخنرانی حاشیه​ای نداشت و شبیه  دیگر سخنرانی​های رسمی رئیس جمهور بود.

پس از انتخابات سال 76 و روی کار آمدن دولت اصلاحات فضا کاملا تغییر کرد. بخش قابل توجهی از حامیان خاتمی را دانشجویان تشکیل می​دادند و خود او نیز توجه ویژه​ای به دانشجویان داشت. از این رو زمینه برای حضور وی در دانشگاه آماده بود. نخستین حضور خاتمی در دانشگاه باز می​گردد به سال 1377 در دانشگاه صنعتی شریف. این سخنرانی درحالی انجام می​شد که پرونده قتل داریوش فروهر و همسرش موضوع داغ آن روز​ها بود و سایه خود را بر این سخنرانی هم انداخته بود. وی در صحبت​های خود گفت: بنده با قاطعیت این جنایت را پیگیری می‌کنم و این عملی محکوم است. وی عنوان کرد که برای شناسایی عاملان قتل فروهر و همسرش تا آخر جلو خواهد رفت.

خاتمی در پاسخ به اتهام لیبرالی بودن دولت هم گفت: همانطور که غربزدگی بد است، ضدیت با لیبرالیزم به نوعی فاشیزم دچار می‌شود. خاتمی همچنین به اهمیت اجرای قانون و برخورد با متخلفین از قانون اشاره کرده و گفت: اگر کسی از چارچوب قانون بیرون برود، برخورد می‌کنم و به پای قانون کشاندن نیز از طریق قانون خواهد بود.

خاتمی سال بعد هم به دانشگاه رفت و اینبار دانشگاه علم و صنعت میزبان او بود.سخنرانی او در این دانشگاه دربردارنده مسایل سیاست خارجی بود و به خصوص مساله رابطه با آمریکا در سخنان وی محوریت داشت. رئیس جمهور درباره رابطه خاص ما با آمریکا و وجود دیوار بلند بی اعتمادی میان دو کشور، با اشاره به بعضی خیانت های آمریکا در حق مردم ایران از جمله کودتای 28 مرداد 32 گفت: وقتی ما می‌گوئیم میان ما و آمریکا دیوار بلند بی اعتمادی است، شعار نمی‌دهیم. ملت ایران احساس می‌کند از 28 مرداد 32 تا پیروزی انقلاب اسلامی، آمریکایی ها بر سرنوشت ما مسلط بودند و آیا این ملت حق ندارد خسارات وارده و تحقیرها و توهین های روا داشته شده در این مدت را ناشی از سیاست های آمریکا بداند؟... مسئله دشمنی ما با امریکا نیست، بلکه مهم تر از آن یک فلسفه و دیدگاه است که این ملت ذلت را نمی‌پذیرد و اساس روابط میان ملت ها را احترام متقابل می‌داند.

خاتمی به به وقایع کوی دانشگاه هم اشاره کرد و گفت که عده ای میخواستند دانشجویان را مظهر خشونت معرفی کنند اما خوشبختانه جامعه دانشگاهی ما با تدبیر و شکیبایی راه خود را از آشوبگران جدا کرد. از روند پیگیری پرونده کوی دانشگاه شخصا راضی نیستم، و انتظار دارم با سرعت عمل و دقت بیشتری این پرونده بررسی شود که متهمان بعد از مدتی طلبکار نشوند و دانشجویان نیز بدهکار نشوند. همچنین خاتمی در واکنش به جمله یکی از دانشجویان که گفت « خاتمی، آخرین امید رسیدگی به مسئله کوی دانشگاه است»، گفت: من از شما می‌خواهم که این دیدگاه را اصلاح کنید؛ شما نباید منتظر قهرمان باشید.

این حضور خاتمی حواشی خاص خودش را داشت. عده ای از دانشجویان تصویر بزرگی از کارت عضویت خاتمی در بسیج را در دست داشتند و در مقابل عده دیگری هم شعار می​دادند: « انحصار حیا کن، دانشگاه را رها کن»

سال 79 دانشگاه تربیت مدرس میزبان رئیس دولت اصلاحات بود و حواشی این سخنرانی به مراتب بیش از سال گذشته آن بود. در این مراسم که عده‌ای با تصاویر خاتمی و مصدق در میان جمعیت حضور داشتند، رئیس جمهور گفت: ما هنوز بلد نیستیم چگونه یکدیگر را تحمل کنیم، باید مواظب باشیم که وقتی یک گروه با رأی اکثریت روی کار می‌آید، اقلیت را کنار نزند و نیز اقلیتی که در انتخابات رأی نیاورده با هر شیوه ای قصد کنار زدن اکثریت را نداشته باشد. خاتمی به حضار در سالن گفت: امروز هرگونه سخن از تغییر در قانون اساسی که به تغییر نظام تعبیر شود، خیانت به ملت و اصلاحات است. وی در پاسخ به کسانی که درباره قتل‌های زنجیره‌ای شعار می‌دادند " خاتمی، خاتمی، افشا کن، افشا کن"؛ گفت:چیز پنهانی نیست که افشا شود، و این توقعات هم نابجاست... قتل‌های زنجیره ای یک غده سرطانی بود که در دستگاه امنیتی ما قرار داشت که تا آنجا که به بنده مربوط می‌شد، عاملان قتل ها شناخته شدند، و غده سرطانی از وزارت اطلاعات حذف شد که اگر همراهی رهبر انقلاب در این زمینه نبود تلاش ما به جایی نمی‌رسید. در این مراسم برخی از اظهارات رئیس جمهور با واکنش منفی حاضران روبرو شد و آنان برخی سخنان وی را هو کردند.

سال 83 که آخرین حضور خاتمی در دانشگاه در کسوت ریاست جمهوری بود پرحاشیه​ترین حضور وی نیز بود. از آنجا که برای سخنرانی رئیس جمهور سالن نسبتا کوچکی را نسبت به جمعیت استقبال کنندگان پیش بینی کرده بودند، در حین سخنرانی، هجوم دانشجویانی که بیرون سالن بودند باعث شکسته شدن شیشه های درب سالن گردید . این اتفاق خود هیجاناتی را بوجود آورد.عده ای از دانشجویان در هنگام سخنرانی خاتمی فریاد می‌زدند  « بسه دروغ، بسه دروغ»؛ که خاتمی پاسخ داد شما باید منطقی باشید. بعد از سخنان نماینده برخی از تشکل‌های دانشجویی، عده ای از دانشجویان فریاد زدند «‌مرگ بر دیکتاتور- خاتمی؛ تو به ما پشت کردی» که خاتمی پاسخ داد: نه هنوز رویم به طرف شماست. خاتمی ادامه داد: باید دموکراسی را قبول داشته باشیم. فقط دیکتاتورها هستند که غیر خودشان را قبول ندارند... ما باید عقاید مختلف یکدیگر را تحمل کنیم ... »‌؛ که عده ای شعار دادند: « باز دروغ، باز دروغ». رئیس جمهور گفت: « اگر بنای شما بر این است که من حرف نزنم من پا می‌شوم و می‌روم. اگر به من حق می‌دهید که حرف بزنم لطفا ساکت باشید و هرکس نمیخواهد برود بیرون تا کسان دیگر بیایند داخل». خاتمی همچنین گفت: «حالا نوبت من است»؛ عده ای شعار دادند « مزخرف، مزخرف». خاتمی گفت: انشاءالله بعد از من کسانی خواهند آمد که خوب عمل خواهند کرد.

سال بعد از آن محمود احمدی​نژاد به دانشگاه رفت. اما برخلاف خاتمی که در سال آخر با توهین و مخالفت روبرو شده بود او در همان سال اول شاهد اتفاقات حاشیه​ای زیادی بود. احمدی​نژاد دانشگاه امیرکبیر را انتخاب کرده بود. در این مراسم دانشجویان شعار می‌دادند «دانشجو می‌میرد ذلت نمی‌پذیرد» احمدی‌نژاد گفت: شعار همه دانشجویان و افتخار آنها این است که دیکتاتوری را در هر لباسی می‌شناسد و سرکوب می‌کند و امروز هم بزرگترین دیکتاتوری آمریکا است که لباس حقوق بشر بر تن کرده است... دانشجویان آگاه ما در همه صحنه‌ها خواهند ایستاد. در حالی که تعدادی از دانشجویان به شعارهای خود علیه رئیس جمهور ادامه می‌دادند، احمدی‌نژاد گفت:یکی از ویژگی‌های دانشجویان تحمل سخنان دیگران است و شما باید نشان دهید که دانشجو آگاه است، می‌میرد، اما از بیگانه ماموریت نمی‌پذیرد. شما به اندازه کافی حرف زدید و شعار دادید، اما حالا وقت آن رسیده که حرف برادر کوچک خود را که از دانشگاه برای برپایی عدالت قیام کرده، بشنوید.

در قسمتی از سخنرانی رئیس‌جمهور عده‌ای از دختران دانشجو که علیه رئیس‌جمهور شعار می‌دادند، دوربین صدا و سیما را به زمین پرتاب کرده و شکستند. همچنین در بخش دیگری از مراسم همهمه در سالن برای برهم ریختن برنامه سخنرانی به اوج خود رسید. در بخش دیگری از سخنرانی احمدی نژاد شروع به آتش زدن تصاویر احمدی‌نژاد کردند که احمدی‌نژاد در واکنش به این موضوع عنوان کرد: پیشگامان ما در راه دفاع از آزادی حقیقی و عدالت مانند شهید رجایی جان و تنشان را سوزاندند و افتخار امثال بنده رسیدن به آن جایگاه و سوختن در راه تعالی این ملت است. آمریکایی‌ها بدانند ما اگر هزار بار هم بسوزیم، یک سانتی‌متر از آرمانهایمان عقب‌نشینی نمی‌کنیم.

این حاشیه​ها در سخنرانی سال اول احمدی​نژاد دیگر تکرار نشد. علت هم این بود که در مراسم بعدی معمولا سالن محل سخنرانی با طرفداران و حامیان دولت پر می​شد. اما این به معنی بی حاشیه بودن این سخنرانی ها نبود. سال 86 یک نمونه از این سخنرانی​هاست. وقتی احمدی​نژاد برای سخنرانی به دانشگاه تهران رفت خیلی از دانشجویان تجمع اعتراضی کردند و علیه او شعار دادند. رئیس جمهور هم به جای سخنرانی در یکی از دانشکده​ها، تالار علامه امینی کتابخانه مرکزی دانشگاه را برای سخنرانی انتخاب کرد.همچنین همزمان با سخنرانی وی عده​ای از دانشجویان در یک تریبون آزاد بر علیه او سخنرانی می​کردند.برخی از سخن دانشجویان حول این موضوع بود که رییس جمهوری ایران به دانشگاه کلمبیا می رود و به پرسش های دانشجویان پاسخ می دهد ولی حاضر نیست که سخنان دانشجویان ایرانی را بشنود و به سوالات آنها پاسخ دهد.

حالا حسن روحانی می​خواهد برای اولین بار به دانشگاه برود و در جمع دانشجویان سخن بگوید. باید دید که برخورد دانشجویان با وی چگونه خواهد بود. آیا با آغوش باز به استقبال او می​روند ؟

 

 

آخرین وضعیت دانشکده خبر

 

رجبعلی برزویی معاون آموزشی دانشگاه جامع علمی کاربردی در حاشیه مراسم بیست و یکمین سالگرد تاسیس دانشگاه علمی کاربردی در جمع خبرنگاران و در پاسخ به سوال آنان درباره آخرین وضعیت دانشکده خبر خاطر نشان کرد: ما در دانشگاه جامع علمی کاربردی یک سری ساختارهایی داریم و براساس همین ساختارها پیش می‌رویم، براساس این ساختار هر مرکزی باید یک سری شاخص‌های کمی و کیفی را مد نظر قرار دهد.

وی با اشاره به شاخص‌های کمی و کیفی ساختار دانشگاه جامع تاکید کرد: شاخص‌هایی مثل داشتن رئیس قانونی برای مرکز و یک سری امکانات و زیرساخت‌ها از جمله شاخص‌های کمی دانشگاه هستند.

معاون آموزشی دانشگاه جامع در ادامه افزود: همچنین اجرای درست قوانین آموزشی و داشتن مدرس خوب از جمله شاخص‌های کیفی است که هر مرکز براساس آن ارزیابی می‌شود و دانشکده خبر نیز براساس همین شاخص‌ها مورد بررسی‌ قرار گرفت.

برزویی خاطر نشان کرد: دانشکده خبر باید یک رئیس قانونی برای این دانشگاه معرفی کند که تا امروز چنین اتفاقی نیفتاده است که براساس مصوبه شورای نظارت باید چنین ایراداتی برطرف شوند.

وی ادامه داد: به جز این مشکلات ما درگیری دیگری با دانشکده خبر نداریم و در صورتی که حداقل شاخص‌های تعیین شده از سوی این مرکز برآورده شود، این دانشکده به فعالیت خود ادامه خواهد داد.

معاون آموزشی دانشگاه جامع علمی کاربردی همچنین تاکید کرد: دانشکده خبر تا امروز مسیر خوبی را طی کرده است و طبق اساسنامه دانشگاه براساس تخصصی بودن فعالیت می‌کند.

وی افزود: ما در سال گذشته برای این دانشگاه مقطع کارشناسی ارشد مصوب کردیم و اگر مخالفتی با فعالیت این دانشکده داشتیم قطعا چنین قدم‌هایی برای این دانشگاه بر نمی‌داشتیم ولی یقینا اشکالاتی بر سر راه فعالیت این دانشکده وجود دارد که باید هر چه سریعتر برطرف شود و هر زمانی که این اشکالات رفع شد بلافاصله دانشکده به فعالیت رسمی خود ادامه خواهد داد.

 

دروغ

 

 

کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ "فيلسوف" است.

کسی که راست و دروغ برای او يکی است، "
چاپلوس
" است.

کسی که پول مي گيرد تا دروغ بگويد، "
دلال
" است.

کسی که دروغ می گويد تا پول بگيرد، "
گدا
" است.

کسی که پول می گيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد، "
قاضی
" است.

کسی که پول می گيرد تا راست و دروغ را بهتر نمایان سازد، "
وکيل
" است.

کسی که با دروغ غریبه است و جز راست چيزی نمی گويد، "
بچه
" است.

کسی که به خودش هم دروغ می گويد، "
متکبر
" است.

کسی که حتی دروغ خودش را باور می کند، "
ابله
" است.

کسی که سخنان دروغش شيرينست، "
شاعر
" است.

کسی که علیرغم ميل باطنی خود دروغ می گويد، "
همسر
" است.

کسی که اصلا دروغ نمی گويد، "
مرده
" است.

کسی که دروغ می گويد و قسم هم می خورد، "
بازاری
" است.

کسی که دروغ می گويد و خودش هم نمی فهمد، "
پرحرف
" است.

کسی که دروغ گفتنش را مصلحت آمیز عنوان می کند، "
خوش خیال
" است.

کسی که مردم سخنان دروغ او را در برخی مواقع راست می پندارند، "
سياستمدار
" است.

کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می خندند، "
ديوانه" است.