خانم كارمه چاكن وزیر دفاع اسپانیا در آستانه نخست وزیری

معرفي كارمه چاكن به‌عنوان نخستين وزير دفاع زن اسپانيا در  سال 2008 تا مدت‌ها يك موضوع جنجالي براي رسانه‌هاي اين كشور و حتي اروپا بود.

كارمه چاكن در آن زمان هفت ماهه باردار بود و 5 روز پس از در دست گرفتن اين وزارتخانه حساس در همين وضعيت راهي افغانستان شد. اين وزير دفاع جنجالي هر چند ابتداي كارش دردسرهايي براي دولت اسپانيا داشت اما اكنون به يكي از اميدهاي كابينه سوسياليست زاپاته‌رو تبديل شده است.

روز كاري وزير دفاع از ساعت 9صبح شروع مي‌شود؛ زماني كه كارمه چاكن به همراه پسرش از آپارتمان محل زندگي خود در طبقه يازدهم ساختمان وزارت دفاع خارج مي‌شود. كارمه چاكن مسئول 128هزار سرباز و بودجه 1/12ميليارد يورويي نظامي اسپانياست اما مهم‌ترين كارش هنگام شروع يك روز كاري، رساندن پسرش به مهد‌كودك است.

با توجه به بحران اقتصادي كنوني در اسپانيا كه ممكن است اين كشور را در معرض خطري شبيه به ورشكستگي و بحران سياسي در يونان قرار دهد، احزاب اسپانيايي  به فكر فراهم كردن موقعيت و جايگاهي براي وزير دفاع اين كشور هستند تا او را براي نخست‌وزيري اسپانيا آماده كنند.

دولت  زاپاته‌رو در ماه‌هاي اخير تلاش كرده است كه وزير دفاع خود را به‌عنوان وزير معمولي در ميان كابينه پنهان نگه دارد. خود چاكن هم تلاش كرده است خود را تنها به‌عنوان يك مادر شاغل معرفي كند. اما براي مردم اسپانيا هنوز هم حضور يك زن در وزارت دفاع عادي نشده است. وقتي كه زاپاته‌رو، اين نماينده موفق شهر بارسلونا را به‌عنوان وزير دفاع معرفي كرد خيلي سريع عكس‌هاي او كه در حال بارداري مشغول سان ديدن از نيروهاي نظامي اسپانيا بود همه رسانه‌هاي جهان را پركرد. كار به جايي رسيد كه روزنامه نيويورك تايمز يكي از عكس‌هاي اين مراسم را به صفحه يك خود برد.

در همان زمان عده‌اي در اسپانيا به‌شدت مخالف اين مسئله بودند و انتصاب يك زن باردار به‌عنوان وزير دفاع را نوعي توهين به نيروهاي نظامي اين كشور مي‌دانستند. اكنون اما بعد از گذشت 2 سال ديده‌شدن او در ميان نظاميان عالي‌رتبه در حال عادي شدن است. آجودان چاكن عقيده دارد بخشي از اين مسئله به خاطر مقررات سرسختانه و مراتب نظامي بوده كه فرمانبرداري از مقام بالاتر جزء اساسي آن است. هر چند در قوانين نظامي جنسيت نقشي ندارد اما همه تأييد مي‌كنند كه سياستمداران هنوز فعاليت‌هاي چاكن را موشكافانه تحت‌نظر دارند. اين موشكافي زماني بيشتر شد كه سياستمداران فهميدند كه چاكن هيچ وقت تجربه نظامي بودن را نداشته است.

كارمه چاكن وقتي پس از 6هفته مرخصي زايمان به محل كارش بازگشت، تلاش كرد در مقابل اين سياستمداران نشان دهد كه او قدرت تصميم‌گيري را در اين وزارتخانه بر عهده دارد. به همين خاطر در همان روز او تمامي مقام‌هاي مهم ارتش را بر خلاف توصيه‌هاي وزير دفاع سابق اسپانيا تغيير داد. اكنون او حتي در ميان نمايندگان محافظه‌كار پارلمان هم منتقدان كمي دارد. شايد برخي نمايندگان به خاطر برخي رفتارها و تصميم‌ها از او انتقاد كنند اما بعد از گذشت 2سال كسي توانايي‌هاي او را زير سؤال نمي‌برد.

هيچ‌كس در زماني كه كارمه چاكن با يك عارضه قلبي به دنيا آمد فكر نمي‌كرد او بتواند زماني مسئوليت نيروهاي نظامي اسپانيا را بر عهده بگيرد اما او اكنون نشان داده است كه هيچ وقت تمايلي به شكست ندارد.

چاكن براي رسيدن به دنياي سياست خيلي زود وارد مدرسه حقوق شد اما براي تأمين هزينه تحصيل خود مجبور بود كه عصرها به‌عنوان فروشنده در يك مغازه كار كند. ازدواج او در موفقيتش بي‌تأثير نبود؛ ميگوئل باروسو، همسر وي سخنگوي نخستين دولت زاپاته‌رو بود و اكنون هم هنوز به‌عنوان يكي از مشاوران نخست‌وزير مشغول به فعاليت است.

چندي پيش و همزمان با زلزله هائيتي، چاكن يك ناو جنگي اسپانيا را به همراه 450 نيروي نظامي به بندر مشترك ميان هائيتي و جمهوري دومينيكن فرستاد. چاكن هنگام اين كار اعلام كرد كه يكي از هدف‌هايش در وزارت دفاع آشتي دادن مردم با نيروهاي ارتش است.

چاكن مي‌گويد مي‌خواهد در سمت خود براي حقوق مساوي زن‌ها و نقش بيشتر آنها در آينده اسپانيا تلاش كند. تا 22سال پيش زن‌ها در نيروهاي نظامي اسپانيا پذيرفته نمي‌شدند و اكنون اسپانيا از لحاظ ميزان نيروهاي نظامي زن بعد از فرانسه در مقام دوم قرار دارد.

وزير دفاع اسپانيا البته اكنون در معرض انتقادها درباره ادامه حضور نظامي‌هاي اين كشور در افغانستان قرار دارد. او به تازگي به پارلمان اسپانيا رفت تا از تصميم براي دو برابركردن نظاميان اين كشور در افغانستان و رساندن آنها به 1551 سرباز دفاع كند.

تاكنون 28 نظامي اسپانيا در افغانستان كشته شده‌اند و در ماه فوريه مردم اين كشور شاهد تشييع جنازه آخرين نظامي كشته شده اين كشور بودند. نظرسنجي‌ها با وجود اين نشان مي‌دهد كه در ميان مردم اسپانيا وي از لحاظ محبوبيت بعد از وزير كشور در جايگاه دوم قرار دارد. در ميان بحران اقتصادي، او اكنون براي دولت زاپاته‌رو يك اميد است كه ممكن است به‌زودي مقام بالاتري مانند معاون نخست‌وزير به دست بياورد.

حتي گمانه‌زني‌هايي در ميان احزاب وجود دارد كه با مشهور شدن كارمه چاكن ممكن است او در سال 2012 به جايگزين زاپاته‌رو تبديل شود.

 

کلاه سبزها : ما با خطر زندگي مي کنيم


قرار برگفت و گو با تعدادی از نیروهای تیپ 65 نوهد بود . دیدار از این تیپ بی حاشیه هم نبود. مثل سخت گیری های شدید حفاظتی که دوستان اصرار داشتند سؤالات را چک کنند! گویا جای مصاحبه کننده و مصاحبه شونده عوض شده بود و یا ماجرای جالب مرآتی خبرنگار پر جنب و جوش صدا و سیما (مستند دفاع مقدسش را که یادتان هست).

 در حال صحبت با نیروها بودیم که خبر رسید مرآتی از آشیانه عقاب ها (سازه ای بسیار بلند برای عملیات پرش و سایر تمرینات در تیپ) سقوط کرده و پایش شکسته است! معلوم بود یک جای کار می لنگد چون سقوط از آشیانه عقاب ها مستقیم به بهشت ختم می شود.

 بعد معلوم شد ماجرا چیز دیگری بوده است. مرآتی می خواهد از یک تیم رهایی گروگان گزارش بگیرد. می گوید من نقش گروگان گیر را بازی می کنم! هر چه می گویند این کار تمرین و آمادگی می خواهد توی گوشش فرو نمی رود و با اولین حرکت ساده نقش زمین شده و راهی بیمارستان می شود. این هم آخر و عاقبت آرتیست بازی و درافتادن با نیروهای ویژه هوابرد!

  اما ماجرای مرآتی یک نکته ظریف هم دارد. او تنها ساعتی مهمان این تیپ بود اما نیروهای تیپ 65 هر روز با خطر دست و پنجه نرم می کنند تا آمادگی خود را حفظ کنند. به قول یکی از کلاه سبزها تمام نیروهای تیپ در طی این آموزش ها به نوعی آسیب می بینند و این آموزش ها چنان سخت است که حتی در مواردی به از دست دادن جان نیز ختم می شود. همه این خطراتی که این دلیرمردان به جان خریده و می خرند برای امنیت من و توست. گوهری گرانبها که نمی دانیم برای به دست آمدنش چه مرارت ها و سختی هایی تحمل شده است.
    در یکی از ساختمان های تیپ مهمان هفت کلاه سبز شدیم. نظم و انضباتشان خیلی می چسبد. به ترتیب درجه از راست به چپ دور میز نشسته اند؛ سرگرد اسحاق شهریاری، سرگرد محمد رضا بختیاریان، سروان سیاوش جوست، ستوان یکم مسلم نویدی، استوار یکم واحد عابد زاده، استوار دوم محمد کرمی و استوار دوم روح الله کرمی.

  سرگرد شهریاری خاطرات زیادی از عملیات های خاصی که انجام داده دارد اما خیلی علاقه ای به بازگو کردن آنها ندارد و به گفتن یکی از آنها بسنده می کند و به شوخی می گوید خاطرات ما همه درباره کشتن و کشته شدن است، کدام یکی را بگویم؟! کلاه سبزها می خندند و سرگرد خاطره ای از درگیری با منافقین می گوید؛

 سال 1376 منافقین از آنسوی رودخانه کرخه نفوذ کرده و پادگان تیپ 3 لشگر 7 ولی عصر را مورد حمله خمپاره 60 میلیمتری قرار داده بودند. منافقین بعد از حمله ، پیکانی را کرایه کرده تا به موسیان رفته و از آنجا بتوانند به آنسوی مرز بروند. در سه راهی قهوه خانه دژبان لشگر 23 مشکوک شده و پیکان را بازرسی کرده و قبضه خمپاره را کشف می کند. منافقین درگیر می شوند که یکی از آنها به هلاکت رسیده و دومی می خواهد با سیانور خودکشی کند که نیروهای خودی با هوشیاری از این کار جلوگیری می کنند.

فرد دستگیر شده اعتراف می کند که نیروهایشان در پادگانی در عمق هشت کیلومتری خاک عراق تا ساعت 3 صبح منتظرشان هستند تا آنها را به پادگان مریم منتقل کنند. به ما ماموریت دادند که با نفوذ به خاک عراق و حمله به پادگان مذکور، عملیات مقابله به مثل انجام دهیم.

ساعت 12 شب از مقر خود به راه افتادیم. ما جزء واحد پیشرو بودیم  و وقتي به محل رسیدیم با شلیک 32 گلوله خمپاره 80 میلیمتری به سوی منافقین این عملیات را با موفقیت به پایان رساندیم.
    سرگرد بختیاری از عملیات مبارزه با اشرار و قاچاقچیان در شرق کشور می گوید تا مشخص شود ماموریت های این تیپ چقدر گسترده و متنوع است. وی می گوید؛ مهرماه سال 1379 بود که برای مبارزه با اشرار به شرق و جنوب شرق کشور اعزام شدیم. ما در زابل مستقر بودیم و اشرار هم به دلیل گستردگی مرز فعالیت زیادی در زمینه هایی مثل قاچاق مواد مخدر و گروگانگیری داشتند. ما در آنجا عملیات های زیادی انجام دادیم و شهدای گرانقدری هم در این درگیری ها تقدیم کردیم. در یکی از عملیات های پاکسازی در ارتفاعات تایباد ما یک بلدچی بومی داشتیم که راه را نشان می داد. بعد از پیمودن یک مسیر طولانی به منطقه ای رسیدیم که بلدچی گفت دیگر جلوتر نمی آید و گفت جلوتر رفتن مساوی با مرگ است و قسم می خورم تا حالا هیچ کس به این منطقه پا نگذاشته است و منطقه کاملاً تحت نفوذ اشرارمي باشد ولي ما وارد منطقه شده و آنجا را از وجود اشرار پاکسازی کردیم.

 سروان جوست هم خاطره ای طنز از یاری به مردم محروم یکی از مناطق کشور تعریف می کند که با توصیه دوستان حفاظت از بازگو کردنش معذوریم. البته موردی هم نداشت و فقط کمی باعث ادخال سرور در قلوب می شد.

 ستوان یکم نویدی يك خاطره از معرفی اش در سال اسفند سال 1381 به تیپ 65 می گوید؛ در 14 اسفند به تیپ معرفی شدم و گمان می کردم برای ایام عید در کنار خانواده خواهم بود اما چهار روز بعد ما را به منطقه جنوب غرب مامور کرده و شب عید هم که آمریکایی ها به عراق حمله کردند و ما دو ماه در منطقه بودیم. اولش کمی برایم سخت بود اما در آنجا با نیروهای قدیمی آشنا شدم و عملیات های شناسایی خوبی انجام دادیم و ایام خوبی را سپری کردم.

  استوار یکم عابد زاده نیز از ورودش به تیپ در سال 1376 می گوید؛ همان سال هواپیمایی در خرم اباد سقوط کرد و ماموریت نجات و یافتن اجساد به تیپ 65 محول شد. شرایط جوی خیلی بد بود و بالگرد قادر به پرواز نبود و نیروها با کوهنوردی خود را به ارتفاعات می رساندند. خانواده مسافرین در منطقه جمع شده بودند و خیلی متاثر و نگران بودند. بعد از چند روز عملیات سخت و طاقت فرسا بچه ها جعبه سیاه هواپیما را یافتند.

 هیچ کدام از مسافرین زنده نمانده بودند و شرایط خیلی سختی بود و مردم مدام از ما سؤال می کردند. خاطره خیلی تلخی بود ولی با این حال مردم از تلاش های نیروهای تیپ خیلی تشکر می کردند.

خاطره دیگر به دوره آموزشی نیروی مخصوص بر می گردد. چون چند افسر ارشد و فرمانده در این دوره حضور داشتند خیلی سخت می گرفتند. ما را با بالگرد به کویر برده و بعد از آنکه دوره کویر تمام شد مستقیم با بالگرد به مناطق جنگلی کلاردشت بردند که با بار از هلی کوپتر پریده و در منطقه مستقر شدیم. یکی از هم تیمی های ما آقای صفری بود و خیلی اصرار داشت که دو روز برود مرخصی، چون تازه بچه اش متولد شده بود و مادر خانمش هم راهی کربلابود و دوست داشت حتماً بدرقه اش کند اما با مرخصی او موافقت نشد.
    همان شب اول خشم شب زدند و فردایش به نقطه ای دیگر رفتیم و گفتند خودتان باید غذایتان را تامین کنید و جیره ای هم ندادند. من لباس شخصی همراهم داشتم و به بچه ها گفتم می روم و از عباس آباد چیزی برای خوردن می گیرم. رفتم و وقتی برگشتم گفتند صفری نیست. بعضی می گفتند برای مرخصی اردو را ترک کرده و رفته اما من مطمئن بودم او آدم منضبطی است و اردو را ترک نمی کند. منطقه هم پرتگاه های زیاد و خطرناکی داشت. خیلی هم گشتیم اما پیدایش نکردیم. بالاخره پس از سه روز متوجه شدیم ایشان از پرتگاه پرت شده و به شهادت رسیده است. پیکر ایشان را بالاکشیدیم و منتقل کردیم. در تشییع ایشان هم شرکت کردیم و این در حالی بود که یک دختر چهار ماهه داشت. جای شهید صفری در تیم خیلی خالی بود.

  استوار دوم محمد کرمی از شیطنت های دوران آموزش می گوید و اینکه اساتید در آن دوره قلعه ای را کاملاً تله گذاری کرده بوده اند تا هنگام نزدیک شدن نیروها به هدف در تله های انفجاری و غیره گرفتار شوند اما شب هنگام او و سه نفر دیگر به سراغ تله ها رفته و همه را خنثی می کنند. هنگامی که نیروها به اهداف تعیین شده حمله می کنند هیچ کدام از تله ها کار نکرده و اساتید می بینند که از نیروهای جوان رودست خورده اند. وقتی معلوم می شود این خربکاری توسط این چهار نفر انجام شده برای جلوگیری از خربکاری های بعدی آنها را از هم جدا کرده و هر کدام را به یک واحد می فرستند.

استوار دوم روح الله کرمی هم از دوره آموزش تخریب در بروجرد می گوید؛ بعد از آزمون کتبی نوبت آزمون عملی رسید. ما را به منطقه مورد نظر بردند و قرار شد با مختصات جلو رفته و منطقه ای را از مین خنثی کنیم. با تجهیزات راه افتاده و رفتیم.
    یکی از افراد تیم به نام معصومی پایش به سیم تله گیر کرد و مین منور عمل کرد. او هم به خاطر اینکه اساتید نفهمند و نمره اش کم نشود تند تند با دستش خاک روی مین می ریخت تا آن را خاموش کند اما موفق نمی شد و بعدش هم با شکم پرید روی مین و لباس و قسمتی از بدنش هم کمی سوخت و بالاخره با این عمل توانست نمره منفی نگیرد.
    اواخر گفت و گو با این دوستان، ستوان یکم ناصر گودرزی هم به ما می پیوندد. او از بقیه سن و سال و البته تجربه بیشتری دارد و همه احترام زیادی برای او قائلند.

 کلاه سبزها از رسانه ها گله دارند. می گویند اگر یک بازیکن فوتبال آسیب ببیند، فردایش تیتر روزنامه ها می شود و در تلویزیون در بوق و کرنا می کنند اما اینجا همه در راه خدمت آسیب می بینند و کسی نه می بیند و نه می داند. راست می گویند و حرف حق هم جواب ندارد. اگر نخبگان علمی و فرهنگی کشورمان را کمتر می شناسیم، می توان گفت این نخبگان نظامی کاملاً ناشناخته هستند.

هر کدام از این نیروها بخصوص آنها که در جنگ بوده اند یک سینه سخن شنیدنی دارند. ناصر گودرزی یکی از آنهاست. او سال ها با معارضین کرد عراقی کار و بارها تا اعماق خاک دشمن حتی تا نزدیکی مرز سوریه نیز نفوذ کرده است.


    او از عملیاتي به همراه شهید فروغی می گوید که برای تاخیر در حرکت ستون دشمن باید پلی را در 47 کیلومتری عمق خاک دشمن تخریب می کردند. آنها که تجهیزات تخریب نداشته اند در شرایط محیطی سخت و ارتفاع 15 متری، پیچ و مهره های تراورس های پل را یکی یکی باز کرده و اینگونه پل را حداقل برای چند ساعت از کار می اندازند. آنها با این کار جلوی حرکت ستون دشمن را گرفته و سایر نیروها موفق می شوند ارتفاعات مورد نظر را تصرف کنند.

 یا زدن سکوی رادار روان رود که مشکل بزرگی برای عملیات هواپیماها ایجاد کرده و در دل کوه مخفی بود و نمی شد آن را بمباران کرد. گودرزی و دو نفر دیگر مامور انهدام این رادار شده و موفق به انجام این ماموریت دشوار می شوند.

 عملیات های دشوار امدادی از دیگر ماموریت های خاص این تیپ است. گودرزی در این زمینه به عملیات نجات سرنشینان بالگرد سقوط کرده در سال 1371 اشاره می کند.

 سرنشینان این بالگرد مهندسان سد سازی بودند که عملیات شناسایی سرشاخه های کارون را انجام می دادند که دچار سانحه می شوند. از یگان های منطقه کمک می خواهند اما آنها موفق به یافتن بالگرد نشده و به همین دلیل از تیپ 65 تقاضای کمک کردند.

یک تیم تشکیل شد و به دزفول رفتیم و از آنجا هم راهی ایذه شدیم و پس از توجیهات لازم عملیات آغاز شد. یک جایی را با بالگرد رفتیم و بقیه را باید پیاده طی مي كرديم و هیچ جاده ای هم نبود. وضعیت جوی و منطقه باعث شد عملیات 36 روز طول بکشد . وجب به وجب منطقه را جستجو کردیم تا اينكه برف و بوران باعث شد عملیات متوقف شود.

در اردیبهشت سال بعد عملیات دوباره شروع شد و اینبار بالگرد و جنازه 11 سرنشین آن یافت شد. جالب اینجا بود که یکی از سرنشینان تا چند روز زنده بوده و جنازه ها را داخل لاشه هلی کوپتر جمع کرده بود و در دفترچه ای خاطرات هر روز و نحوه سقوط را شرح داده بود.

 تلاش هایی هم برای نجات خودش انجام داده و از چند طرف حرکت کرده اما به دلیل نداشتن توانایی در تعیین مسیر شکست خورده و او هم به دلیل سرما و گرسنگی فوت می کند.
    طی این دو مرحله طولانی عملیات ما با مردم بومی منطقه زیاد برخورد داشتیم و آنها با اینکه اغلب محروم بودند اما بسیار مهمان نواز بوده و در شرایطی که بعضی وقت ها به ما آذوقه نمی رسید خیلی کمک می کردند و کلاً به نظامی ها علاقه زیادی داشتند.

به دلیل نزدیکی اذان ظهر گفت و گو را به پایان می بریم و با کلاه سبزها خداحافظی می کنیم. مردانی که در دل همین شهر هر روز با خطر دست و پنجه نرم می کنند و برای آرامش مردم دست به عملیات هایی می زنند که هیچگاه خبری از آنها منتشر نمی شود. آنان قهرمانان گمنام و فداکار ارتش ایران هستند.


    
    
    

گفتگو با فرمانده تیپ 65 نیروهای ویژه هوابرد ارتش

لباس نظامی سرهنگ سید کمال پیمبری، کلکسیونی از نشان های مختلف است.

نشان هایی که هر کدام حاکی از گذراندن دوره ای ویژه است اما با اطمینان می توان گفت هشت سال جنگ مهم ترین دوره ای است که وی آن را تجربه کرده و ایمان و توکل به پروردگار بارزترین خصوصیتی است که نشان آن را می توان در آرامش کلام و نگاه این فرمانده مقتدر یافت.

فرمانده تیپ 65 نیروهای ویژه هوابرد ارتش (معروف به کلاه سبزها)، اقتدار و خضوع را با یکدیگر آمیخته است و چه جای تعجب دارد، که اینان شاگردان مکتب مولای متقیانند. سرهنگ پیمبری پس از هشت سال جنگ و دیدن آن همه دوره های خاص و سخت نظامی، توکل به خدا را مهم ترین رکن موفقیت یک نیروی عملیاتی می داند.

وقتی ماجرای نجات سرباز مجروح لشگر64 از پشت خطوط دشمن را تعریف می کند ناخودآگاه به یاد فیلم «نجات سرباز رایان» می افتم و افسوس می خورم که چنین سوژه های نابی مغفول مانده اند.

¤ ضمن عرض تبریک روز ارتش، به عنوان اولین سؤال می خواهم بپرسم به نظر شما آیا ارتش ایران با سایر ارتش های جهان تفاوتی دارد و اگر جواب مثبت است این تفاوت در چیست؟

- من هم متقابلاً روز ارتش را به همه دلیر مردان ارتش تبریک عرض می کنم و جا دارد یادی کنیم از شهدای دفاع مقدس، به خصوص 48 هزار شهید ارتش جمهوری اسلامی ایران.

در پاسخ به این سؤال می توان گفت ارتش ها در دنیا تفاوت هایی دارند اما آنچه ارتش ما را از سایر ارتش ها متمایز می کند، تفاوتی عمده و قابل توجه است و آن هم اتکا نیروهای آن به حق تعالی است و این اتکا در تمام امورات ارتش اعم از خودکفایی و آموزش و عملیات رزمی و سایر موارد دیده می شود.

¤لطفاً ما و خوانندگان روزنامه را با این تیپ بیشتر آشنا کنید.

- پس از پیروزی انقلاب اسلامی تیپ نیروهای ویژه هوابرد جزء اولین یگان هایی بود که منسجم شد و برای مبارزه با گروهک های ضد انقلاب در مناطق مختلف کشور عملیات های موثری را انجام داد.

در ابتدای دفاع مقدس هم پرسنل این تیپ ارتباط خیلی خوبی را با شهید دکتر چمران در بحث عملیات های چریکی و پارتیزانی داشتند و بعد از شهادت ایشان هم عملیات ها ادامه یافت و این تیپ در ماموریت های مختلف برون مرزی و درون مرزی شرکت فعال و بسزایی داشت و در این راه شهدای بسیار زیادی هم تقدیم انقلاب کرد.

پس از دفاع مقدس هم ماموریت های تیپ 65 به پایان نرسید و با توجه به اینکه نیروهای ما باید از آمادگی و مهارت های بالایی برخوردار و برای اجرای ماموریت های ویژه هر لحظه آماده باشند، آموزش ها با توجه به تجارب هشت سال جنگ ادامه یافت و این تجارب به نیروهای جوان نیز انتقال یافت و به حول و قوه الهی الان در نقطه ای هستیم که تیپ  65 هوابرد در سطح کشور منحصر به فرد و یکی از با تجربه ترین و ماهرترین واحدهای نظامی دنیاست. عملیات های مختلفی هم انجام داده ایم که به دلایل امنیت قابل تشریح نیست.

¤ چه معیارهایی برای سنجش آمادگی یک فرد نظامی یا یگان وجود دراد؟ چه چیزی تبحر یک یگان را مشخص می کند؟

- در این زمینه فرم هایی وجود دارد که یک واحد نظامی را در طول سال ارزیابی می کنند. در این تیپ چون عملیات و آموزش های آن منحصر به فرد است این فرم ها و ارزیابی ها هم خاص است.

مجموعه این ارزیابی ها در عملیات های رزمایشی تکمیل شده و تست نهایی انجام می شود و افراد، تجهیزات و آموزش ها مورد کنترل قرار می گیرند تا نقاط قوت یا ضعف های احتمالی برای برطرف کردن مشخص شود.

¤ چه آموزش های خاصی در این تیپ به نیروها داده می شود؟

- کارکنان جدید الورود، چه درجه دار یا افسر ابتدا تست های ورزشی و پزشکی می دهند تا آمادگی آنان مشخص شود. اولین دوره چتربازی اتوماتیک است که تحت نظر اساتید مجرب تعداد مشخصی پرش را باید انجام دهند.

پس از آن نیروهایی که موفق به گذراندن دوره شده اند در دوره نیروهای ویژه هوابرد شرکت می کنند. در این دوره پنج مهارت به نیروها آموزش داده می شود تا بتوانند در عملیات های گوناگون شرکت کنند. این مهارت ها عبارتند از آموزش های ویژه تخریب، اطلاعات و عملیات، بهداری، مخابرات و سلاح های انفرادی و جمعی.

یک سری آموزش های دیگر هم در کنار این دوره به نیروها داده می شود که به دوره نوهد معروف است. پس از دوره نوهد که 9 ماه طول می کشد، نیروها در واحدهای عملیاتی سازماندهی شده و می توانند به ماموریت های مختلف اعزام شوند.

دوره نوهد بسیار سخت و از جهاتی بسیار شیرین است، چون آموزش های بسیار متنوعی را به نیروها می دهد. از بین نیروهایی که این دوره ها را می بینند، افراد ممتاز برای طی دوره رهایی گروگان انتخاب می شوند. در ابتدا تست های مختلفی از جمله پزشکی و حتی روانشناسی روی آنها انجام می شود. چرا که این دوره خیلی سخت تر است و افراد باید یک سری ویژگی های جسمی و روحی-روانی را در ابتدا داشته باشند.

این دوره یک سال و نیم طول می کشد و نیروها آموزش های ویژه ای را برای جلوگیری از گروگانگیری و یا رهایی گروگان از چنگ تروریست ها در شرایط و مناطق مختلف از جمله در خشکی، دریا و هوا می بینند.

پیش زمینه دوره رهایی گروگان، گذراندن دوره سقوط آزاد است. سقوط آزاد فراتر و مشکل تر از پرش اتوماتیک است. مهارت سقوط آزاد در مجامع بین المللی یک ورزش هم محسوب می شود اما در این یگان این مهارت متفاوت و بسیار تکنیکی و خاص است.

در همین زمینه ما برای اولین بار در ایران توانستیم سقوط آزاد را به صورت دو نفره با یک چتر انجام بدهیم. از آموزش های دیگر می توان رزم در برف را مثال زد که شامل مهرت هایی مثل زنده ماندن در برف و کوهستان، احداث سنگر و شلیک با اسکی و اسنوبرد می باشد.

دوره های عرضی دیگری هم مثل پاراگرایدر، پاراموتور و کایت های موتوردار وجود دارد که برای ماموریت های خاص به نیروها داده می شود.

¤ با این آموزش ها گمان می کنم این تیپ مدال های زیادی در مسابقات ورزشی آورده باشد.

- ما غالباً در مسابقات ورزشی در سطح نیروی زمینی مقام های اول و در کل ارتش و نیروهای مسلح هم مقام های بالا را به دست می آوریم. تعدادی از کارکنان این تیپ همیشه جزء مسئولین هیئت های ورزشی ارتش و نیروهای مسلح بوده و هستند.

¤به نظر می رسد نیروهایی ویژه به دلیل شرایط خاصی که ممکن است با آن روبرو شوند باید آموزش های خاصی در مورد مسائل روانشناسی هم ببینند. آیا چنین آموزش هایی وجود دارد؟

- سئوال بسیار خوبی کردید. در سازمان تیپ 65، گروهانی به نام عملیات روانی وجود دارد. این اولین واحد عملیات روانی در سطح نیروهای مسلح کشور است. این واحد عملیات روانی مثبت روی نیروهای خودی و عملیات منفی علیه دشمن را برعهده دارد. نیروهای این واحد دوره های خاصی مثل خبرنگاری، صدا و تصویربرداری و یک سری مهارت های دیگر را طی کرده اند.

این واحد بسیار اثرگذار بوده و زمینه روانی لازم را برای عملیات در نیروها بوجود می آورد.

¤ مواردی از عملیات هایی که خودتان در آنها شرکت داشته اید را بیان می کنید؟

- در سال 1364 من فرمانده تیم الف این یگان بودم. به من ماموریت دادند سربازی از لشگر 64 ارومیه را که در عملیات قادر، زخمی شده و  پشت نیروهای دشمن جا مانده بود را نجات بدهم. عملیات قادر در مناطق مرتفع و صعب العبور و در شرایط سختی انجام شده بود.

با مشقت ها و ماجراهای زیاد ما از دشمن عبور کرده و در منطقه ای که مختصاتش را داشتیم جستجو را آغاز کردیم و بالاخره آن سرباز زخمی را در یک سنگر یافتیم. با اینکه دو هفته از مجروحیتش می گذشت و به سختی هم زخمی شده بود اما هنوز زنده بود.

نصف صورتش به شکل دردآوری مجروح بود و یک چشمش از بین رفته و عفونت تمام صورتش را گرفته بود.  حالتی نیمه هوش داشت و عراقی ها هم فکر می کردند اینجا را پاکسازی کرده اند. همه افراد تیم اول بهت زده شده بودند. نه اینکه مجروح ندیده باشیم. زیاد دیده بودیم اما شرایط آن سرباز خاص بود و با جیره بندی آب قمقمه اش دوام آورده بود. این فقط خواست خدا و معجزه ای الهی بود که ما به چشم خود می دیدیم.

به سرعت کارهای درمانی اولیه انجام شد و آماده بازگشت شدیم. بازگشت به جبهه خودی هم پرماجرا و البته به دلیل داشتن مجروح خیلی سخت تر بود ولی به حول و قوه الهی با دور زدن دشمن و پیمودن مسیری بسیار طولانی توانستیم این مجروح را به نیروهای خودی برسانیم که الان جزو جانبازان دفاع مقدس هستند.

خاطره دیگری که یادم می آید یک بار به همره چند نفر برای شناسایی پشت خط دشمن در مسیری حرکت می کردیم که مین گذاری شده بود و ما نمی دانستیم. ساعت دو نیمه شب بود که یکی از نیروها روی مین رفت و پایش از مچ قطع شد و شرایط خاصی بوجود آمد.

ما بالای سرش رفتیم و او هم شروع کرد به وصیت کردن که به خانواده ام این را بگویید، اینقدر به چند نفر بدهکارم، اینها را طلب ندارم و از فلانی حلالیت بگیرید.

من هم شروع کردم به روحیه دادن که ما تو را می بریم اما او اصرار داشت که به خاطر من ماموریت را متوقف نکنید و شما بروید. این روحیه همه را دگرگون کرده بود. ما با گردان تماس گرفتیم و قرار شد برگردیم.

کار سختی بود. ایشان خیلی تنومند بود. فاصله زیادی با خط خودی داشتیم و تاریکی و دشمن هم به سختی کار می افزود. درد زیادی هم داشت. 10 نفر بودیم. ایشان را به نوبت کول کردیم و راه افتادیم. چند بار هم به طرفمان تیراندازی شد که نمی دانم متوجه ما شده بودند یا تیراندازی ها کور بود. در نهایت موفق شدیم ایشان را به عقب برگردانیم.

خاطرات خیلی زیاد و هر روز دفاع مقدس خاطره است.

¤اگر حرفی باقیمانده می شنویم.

- ضمن تشکر از شما که گوشه ای از توانمندی های این واحد را به اطلاع مردم می رسانید، از طرف من به مردم بگویید ما با یاری خداوند تا آخرین قطره خونمان در جهت اعتلای نام ايران و دفاع از مردم و خاک میهنمان ایستادگی خواهیم کرد.

 

 

گفتگویی خواندنی با ناخدای ناوچه قهرمان جوشن

 

 

در 28 فروردين ماه 1367 ناوچه جوشن مأموريت يافت تا تعدادي از نفتكش هاي ايراني را از جزيره خارك تا دهانه خليج فارس اسكورت كند. اين ناوچه عمليات مذكور را بعدازظهر همان روز آغاز كرد و اين عمليات تا ساعت 5 صبح روز بعد يعني 29 فروردين ادامه يافت. در طول اين مسير در چندين مرحله هواپيماهاي دشمن قصد تعرض به اين نفتكش ها را داشتند ولي هر بار با تيراندازي و پدافند ايذايي ناوچه جوشن مجبور به ترك منطقه شده و سرانجام تمام نفتكش ها به سلامت از دهانه خليج فارس خارج شدند. ناوچه جوشن در حال برگشت به منطقه يكم دريايي بندرعباس، با اطلاع يافتن از حمله نظاميان آمريكايي به سكوهاي نفتي نصر و سلمان مأموريتي تازه يافت.

 چگونگي اين عمليات شكوهمند را كه به جاودانگي ناوچه جوشن و پرسنل غيور و جان بركف اين ناوچه منجر شد، از زبان ناخدا يكم بازنشسته «عباس ملك» فرمانده ناوچه جوشن مي خوانيم:

س: ناخدا ملك! چگونه از حمله آمريكا به سكوهاي نفتي كشورمان اطلاع يافتيد؟ رويارويي ناوچه جوشن با نيروي دريايي آمريكا چطور آغاز شد؟

ج: پس از اتمام عمليات اسكورت نفتكش ها، به پايگاه خود در منطقه يكم دريايي بندرعباس بازمي گشتيم كه حدود ساعت هفت صبح از طريق پايگاه خبردار شديم كه در نزديكي هاي جزيره كيش، ناوهاي آمريكايي به سكوهاي نفتي «نصر و سلمان» كه در جنوب غربي جزيره سيري قرار دارند، حمله كرده اند. طبق دستوري كه به ما داده بودند آماده شديم و مسير خود را به طرف منطقه موردنظر عوض كرديم. حدود ساعت يازده و ربع بود كه افسر عمليات و افسر مخابرات به من اطلاع دادند كه دستگاه هاي مخابراتي ما عمل نمي كنند و از كار افتاده اند. بلافاصله به اتفاق افسر مخابرات و الكترونيك به اتاق مخابرات رفتيم. تمام سيستم هاي مخابراتي را بررسي كرديم و متوجه شديم كه ايراد از خود دستگاه ها نيست. چون تا آن زمان جنگ هاي الكترونيكي براي ما پيش نيامده بود، متعجب بوديم كه چگونه دستگاه ها از كار افتاده اند.
در همين وضعيت بسر مي برديم و حدوداً ده دقيقه اي از اين موضوع گذشته بود كه 5 يا شش فروند هواپيما و هلي كوپتر در اطراف ناوچه ظاهر شدند كه البته هواپيماها در سطح بالايي پرواز مي كردند. در آن زمان حدوداً 20 مايل از جزيره سيري دور شده بوديم و تقريباً 30 تا 35 مايل با سكوهاي «نصر و سلمان» فاصله داشتيم. در اين موقع يكي از هلي كوپترها سعي كرد كه به ما نزديك شود. ما در اين شرايط سيستمي به نام گارد داشتيم كه از طريق آن با خلبان هلي كوپتر تماس گرفتيم و به او يادآور شديم كه طبق قوانين بين المللي و با توجه به شرايط جنگي منطقه و ناشناس بودن هلي كوپتر بيشتر از 5 مايل نمي تواند به ما نزديك شود. خلبان هم در جواب گفت: من هلي كوپتر ناشناس نيستم. من هلي كوپتر نيروي دريايي آمريكا هستم و به شما اخطار مي دهم ناوچه را متوقف كنيد و تمام افراد را به روي قايق هاي نجات منتقل كنيد.

بعد از شنيدن پيام بلافاصله، آژير محل جنگ را به صدا درآوردم و بچه ها به محل هاي از پيش تعيين شده خود رفتند. البته بچه ها از قبل هم آماده بودند ولي با اين اعلام، آمادگي صد درصد براي موقعيت جنگي پيدا كردند كه اين مسئله حدود هفت، هشت دقيقه به طول انجاميد. دراين زمان متوجه شدم كه كسي بر روي مدار، من را با گويش انگليسي صدا مي كند و مي گويد: من فرمانده ناوگان نيروي دريايي آمريكا هستم و به شما اخطار مي كنم كه متوقف شويد و كشتي را از نفرات تخليه كنيد. من در جواب با لحني جدي به او گفتم: اينجا خليج فارس است ومن از شما دستور نمي گيرم و طبق برنامه اي كه دارم بايد براي نجات نفراتي كه بر روي سكو قرار گرفته اند به سوي سكوهاي نفتي بروم. آنها گفتند: شما درمحاصره كامل هستيد و بهتر است كه به حرف ما گوش بدهيد. من مجدداً در جواب گفتم: اينجا خليج فارس است و شما حق هيچگونه دخالتي در امور كشور مرا نداريد و لازم است كه شما منطقه را ترك كنيد.

اين صحبت ها حدود يك ربع طول كشيد. جو عجيبي به وجود آمده بود. براي درگيرشدن و يا ادامه مسير و يا هر اقدام ديگري نياز به برقراري ارتباط بود و ما متأسفانه حتي با جزيره سيري كه در نزديكي ما قرار داشت ارتباطي نداشتيم. دراين شرايط حساس با پرسنلم مشورت كردم و با اينكه همه مي دانستند تنها هستيم و از هر طرف مورد محاصره آمريكايي ها قرار داريم، باكمال شجاعت گفتند كه حاضرند تا پاي جان ازكشتي حفاظت كنند.

ناوگان نيروي دريايي آمريكا دست بردار نبود ومرتب اخطار مي داد و ما هم به راه خود ادامه مي داديم تا اينكه مكالمه من با فرمانده ناوگان نيروي دريايي آمريكا به مشاجره لفظي كشيد و من به او گفتم: «شما بايد منطقه را ترك كنيد ومن مأموريت خودم را انجام خواهم داد.» در اين زمان، از آن طرف خط يك نفر پشت دستگاه بي سيم آمد و به زبان فارسي شروع كرد به صحبت كردن، گفت: «هرچه كه به شما دستور داده مي شود اجرا كنيد، اگر شما تسليم شويد آن دسته از نفرات كه مايل باشند مي توانند با ما به آمريكا بيايند تا ما در آنجا به آنها كار و امكاناتي كه مي خواهند بدهيم و آن دسته از افراد هم كه مايل به اين كار نيستند مي توانند به ايران برگردند.» من هم در جواب مجدداً گفتم: ما به مأموريت خود ادامه خواهيم داد. دراين شرايط آمريكايي ها از متوقف كردن ناوچه جوشن نااميد شدند و اولين موشك بلافاصله بعداز آخرين مكالمه ما يعني حدود ساعت 30/12 به طرف ما شليك شد. با سيستم هاي چفي كه داشتيم، توانستيم اين موشك را حدود 200 ياردي از ناوچه منحرف كنيم. با نزديك شدن اولين هلي كوپتر به ناوچه، دستور آتش دادم كه مورد اصابت قرارگرفت و سقوط كرد. بقيه هلي كوپترها با ديدن اين موقعيت از ناوچه فاصله گرفتند وهواپيماهايي هم كه در اطراف ما بودند، فاصله خود رابا ما بيشتر كردند.
در اين موقع متوجه شدم كه ناوهاي آمريكايي ازطرف غرب جزيره سيري ما را قفل موشكي كردند و بعد بار ديگر با ما تماس برقراركردند و گفتند: سرسختي به خرج ندهيد، درغير اين صورت نابود خواهيدشد. من در جواب گفتم: من مي دانم كه ما را درجهت غربي قفل موشكي كرده ايد و بهتر آن است كه ما را به حال خود رها كنيد تا ما مأموريت خود را ادامه دهيم.
كاپيتان آمريكايي ازمن پرسيد: هنوز سيستمهاي شما كار مي كند؟ براي آنها شگفت آور بود كه چطور با اين شرايط سيستم هاي الكترونيكي ما هنوز از كار نيفتاده است، چرا كه ما توانسته بوديم سمت و جهت قفل موشكي آنها را تشخيص دهيم.

دربين اين صحبت ها بود كه آنها دومين موشك خود را به سوي ما پرتاب كردند. با ديدن موشك دستور شليك بسوي آن را دادم ولي به خاطر سرعت بالايي كه داشت عملا اين كار بيفايده بود. موشك وارد بدنه ناوچه شد، از بين چهار لانچه پرتاب موشك گذشت و دست آخر در موتورخانه منفجر شد. با اين انفجار 25 تركش به بدن من اصابت كرد. اولين چيزي كه بعداز اين اصابت ديدم روي كفشم بود كه حدود 5 سانتي متر شكافته شده بود ولي متوجه زخم خوردگي بقيه جاهاي بدنم نشدم. شهيد ناو سروان زارع نعمتي كه جانشين من بود از ناحيه گردن مورد اصابت تركش قرار گرفت، دست خود را به بغل ناوچه گرفت، روي پله نشست و در همانجا به لقاالله پيوست، خدا رحمتش كند.

من وارد پل فرماندهي شدم تا اوضاع ناوچه را بررسي كنم. با اتاق مخابرات تماس گرفتم، تماس قطع بود، بعد با اتاق عمليات تماس گرفتم اما تمام ارتباط ها قطع شده و موتورخانه از كار افتاده بود. از پل فرماندهي بيرون آمدم و در سينه ناوچه در كنار توپ ايستادم. خدا رحمت كند افسر عمليات ناوچه جوشن را (شهيد ابراهيم حرآبادي)، ايشان از راه رسيد و گفت: ناوچه از ناحيه موتورخانه مورد اصابت موشك قرار گرفته است. به او گفتم: به افسر مهندس بگو ميزان صدمات وارده را اعلام كند تا بتوانيم از ادامه خسارت به ناوچه جلوگيري كنيم.

سومين موشك به سوي ما شليك شد و پرسنل قهرمان ناوچه جوشن با اجراي آتش سعي در انهدام آن داشتند ولي موفق نشدند و موشك به پل فرماندهي اصابت نمود. من و چند نفر از پرسنل به داخل آب پرتاب شديم. بلافاصله موشك هاي چهارم و پنجم هم به ناوچه اصابت كرد و دود و آتش آن را فراگرفت. به پرسنلي كه روي ناوچه بودند گفتم تا خود را داخل آب بيندازند. تعدادي از بچه ها كه رمقي در تن داشتند به دوستانشان كمك مي كردند تا خود را به داخل آب بيندازند، ولي آنهايي كه شهيد شده بودند با ناوچه جوشن به دل خليج هميشه فارس رفتند تا حماسه جاويد جوشن براي هميشه ماندگار باقي بماند.

زماني كه در داخل آب بوديم به كمك تعدادي از پرسنل ناوچه جوشن سعي كرديم تا كليه عوامل را كه داخل آب پريده بودند دور هم جمع كنيم. افسر برق ناوچه كه در يك مايلي من بود توانسته بود هشت نفر را جمع كند و من هم هفده، هجده نفر را در كنار خود جمع كرده بودم. براي اينكه جريان آب ما را از يكديگر جدا نكند به بچه ها دستور دادم تا كمربندهاي خود را باز كنند و به يكديگر گره بزنند تا بتوانيم جمع خود را حفظ كنيم. بيشتر نگراني ما از اين بود كه در آن منطقه كوسه خيز باتوجه به مجروح بودن تعداد زيادي از پرسنل، از خطر حمله كوسه ها در امان بمانيم.

س: در مورد تصميم گيري بعد از پيشنهاد پناهندگي آمريكايي ها به پرسنل ناوچه جاويد جوشن چگونه عمل شد؟

ج: اگرچه من فرمانده اين واحد بودم ولي اين مهم بود كه همه عوامل با يكديگر همسو و موافق باشند و خوشبختانه پرسنل من همه متعهد و مؤمن بودند. طي تحقيقاتي كه بعد از اين حادثه انجام دادم متوجه شدم كه من در اين مأموريت با پرسنل نمونه نيروي دريايي همراه بودم. و اما آمريكايي ها به ما پيشنهاد كردند كه هركدام از ما مي تواند پناهنده سياسي بشود و حتي اگر بخواهد مي تواند همراه خانواده خود در آمريكا زندگي كند. با پرسنل ناوچه در همان پل فرماندهي يك كميسيون تشكيل داديم و همگي به اتفاق گفتند: به هيچ وجه تسليم نخواهيم شد و غيرت و شكوه و جوانمردي ايراني و عزت و پرچم سه رنگ ايران را فداي ترس نخواهيم كرد .

س: از خاطراتتان با پرسنل غيور ناوچه جوشن كه براي سرافرازي ايران از جان خود گذشتند براي ما بگوييد.

ج: آن روز (29فروردين) اولين روز ماه مبارك رمضان بود و همه روزه دار بودند. شب قبل از آن را هم به دليل شركت در عمليات تا صبح تلاش مي كردند و بيدار بودند. بعد از آن هم حمله ناوهاي آمريكايي پيش آمد. با اينكه بيشتر افراد مجروح بودند و چندتايي هم شهيد اطراف ما بود، همگي روحيه بالايي داشتند. در طول پنج تا شش ساعتي كه ما در داخل آب بوديم، تمام مدت با خداي خود نجوا مي كردند و شور و حالي الهي داشتند. در مورد شهيد ابراهيم حرآبادي بعدها فهميدم كه اين شهيد گرانقدر خود به تنهايي سرپرستي چندين خانوار محروم و بدون سرپرست را به عهده داشته است. اين شهيد يك نمونه بارز از افسران لايق ارتش ما بود.

س: در مورد نحوه نجات خود تان و پرسنل ناوچه جوشن توضيح بدهيد.

ج: دم دماي غروب يك فروند از هلي كوپترهاي نيروي دريايي محل ما را پيدا كرد و به همراه يك فروند هاوركرافت براي نجات ما آمد. موقع عمليات نجات بقدري هوا تاريك بود كه بعد از جمع آوري افراد در پايگاه متوجه شدم 3 نفر از پرسنل داخل آب جا مانده اند. فرداي آن روز هلي كوپتر مجدداً به سراغ همان ناحيه رفت و توانست آن 3 نفر را پيدا كند. پس از انتقال به پايگاه بلافاصله پيش آنها رفتم، وضعيتشان را جويا شدم و پرسيدم كه در خلوت و تنهايي شب و سكوت دريا، زمان برايشان چگونه گذشته است. در جوابم گفتند، تا صبح قرآن و دعا مي خوانديم. برايم لحظه غيرقابل تكراري بود و از آن زمان با خودم عهد بستم كه نگذارم خون شهداي ناوچه جوشن و حماسه جاودان پرسنل متعهد و غيور اين ناوچه از خاطرها پاك شود.

 

سالگرد تاسیس رادیو - رادیو  هفتاد ساله شد


رادیو شب‌های خاموش و بی‌رونق خانواده‌های ایرانی را روشن و باصفا کرد. مردم با گوش دادن به ترانه‌ها، اخبار «رادیو مسکو»، «رادیو برلین»، «رادیو بی‌بی‌سی» و «رادیو ایران» و شنیدن داستان‌ها و حکایت‌ها و سریال‌های رادیویی وقت خود را به خوبی پر می‌کردند. رادیو نقش مهمی در باسواد کردن مردم ایران داشت. رادیو وقتی به ایران آمد به واسطه‌‌ی حضور سرآمدان فرهنگ و ادبیات فارسی با سرعت بی‌بدیلی با فرهنگ ایرانی عجین شد. استاد سعید نفیسی مورخ، ادیب، منتقد، نویسنده، نمایشنامه‌نویس، شاعر و زبان‌شناس معاصر اولین ویراستار متون برنامه‌های رادیویی بود. مهدی اخوان‌ثالث به عنوان یکی از ارکان مهم رادیو همواره به میدان ارگ رفت و آمد می‌کرد، استاد محمد حجازی‌ (نویسنده‌ و داستان‌نویس)، عبدالرحمن‌ فرامرزی‌ (نویسنده‌ و مدیر روزنامه‌ کیهان‌)، حسینقلی‌ مستعان (داستان‌نویس‌)، ابوالقاسم‌ پاینده‌ (نویسنده‌)، ابوالقاسم‌ اعتصام‌زاده‌ و مشفق‌ همدانی‌ (مترجم‌) دیگر افراد بنامی بودند که در رادیو مشغول به کار شدند. شورای سیاست‌گذاری رادیو نیز با حضور علامه‌ محمد قزوینی‌، دکتر قاسم‌ غنی‌، دکتر علی‌اکبر سیاسی‌ (رئیس‌ دانشگاه‌ تهران‌)، دکتر رضا زاده‌شفق‌، دکتر محمود افشار و استاد علینقی‌ وزیری‌ تشکیل شد. رادیو به واسطه حضور این افراد خیلی زود در ذهن و روح مردم ایران برای خود جایی باز کرد و فرصتی شد برای انتقال فرهنگ، ادبیات و هنر به جغرافیای بزرگ ایران.
یکی از کارهای شنیدنی و ماندگار رادیو سریال جاني دالر بود که در دهه‌ی ۳۰ و ۴۰ و ۵۰ از «رادیو ایران» پخش می‌شد.

نسترن داداشی درباره‌ی اهمیت سریال‌های پلیسی می‌نویسد: ((به نظر می‌آید ساخت نمایش‌های رادیویی با مضمون پلیسی، کمتر مورد توجه قرار گرفته است؛ هر چند شنوندگانی هستند که مایلند در ساعت‌هایی از روز، وقت خود را به شنیدن چنین نمایش‌هایی اختصاص دهند. پیش از انقلاب، در اواخر دهه ۳۰ تا تقریبا اواسط دهه ۴۰ روزهای جمعه نمایشی از رادیو پخش می‌شد که طرفداران بسیاری داشت؛ نمایش پلیسی معمایی که ماجراهای شیرین‌کاری‌های یک کارآگاه را روایت می‌کرد و در پایان کشف اشتباه قاتل را به مسابقه می‌گذاشت. شما اگر این نمایش را نشنیده باشید، قطعا اسم شخصیت اصلی آن را به خاطر دارید؛ بله، «جانی دالر!» همان کارآگاهی که تکیه‌کلامش این عبارت بود: «ارادتمند شما، جانی دالر!» نمایش «جانی دالر»، در دوره‌ای جذاب‌ترین نمایش رادیویی زمان خود بود. در این نمایش افراد بنامی ایفای نقش کردند؛ پرویز بهادر، حیدر صارمی، حمید عاملی و… اما امروز، با وجود تمایل و علاقه مردم به داستان‌های پلیسی، آن هم به دلیل کشش و خاصیت معماگونه‌ای که دارد، کمتر نمایش‌های پلیسی کارآگاهی ساخته می‌شود)).

قدیمی‌ها خوب یادشان هست که هنگام پخش این سریال از رادیو خیابان‌ها خلوت می‌شد و همه «جانی‌ دالر» گوش می‌کردند.

سریال رادیویی «جانی دالر» در امریکا در دو دوره از رادیو «سی‌بی‌اس» پخش شد. دوره‌ی نخست از ۱۹۴۹ تا ۱۹۵۴ و دوره‌‌ی دوم از ۱۹۵۵ تا ۱۹۶۲٫ که مجموعا در طی ۱۲ سال ۸۱۱ قسمت از این سریال پلیسی، که در نیویورک اتفاق می‌افتاد از رادیو «سی‌بی‌اس» پخش شد. برخی پایان مجموعه «جانی دالر» را پایان عصر طلایی رادیو در امریکا می‌دانند.

موسیقی این سریال از ساخته‌های «ژان سیبلیوس» (۱۸۶۵-۱۹۵۷) آهنگساز فنلاندی و از محبوب‌ترین چهره‌های موسیقی کلاسیک در قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰ بود. آرم شروع این سریال هنوز در یاد مردم مانده است.

يك دريا حماسه

 

وقتي با ناخدا يكم علي‌رضايي براي صحبت درباره ماجراي ناوشكن سهند تماس گرفتيم، گفت چندان علاقه‌اي ندارد درباره آن روزها حرف بزند.

دليل اين بي‌ميلي را نمي‌دانستيم. اصرار كرديم و اصرار تا از ايشان وقت گرفتيم. روز مصاحبه با روي خوش تحويل‌مان گرفت و خيلي هم سرحال و با انرژي برايمان از خودش و از ماجراي درگيري ناوشكن‌شان (سهند) با آمريكايي‌ها حرف زد. تنها حالا  كه مصاحبه تمام شده مي‌فهميم چقدر توضيح انگيزه‌اي كه آنها را به رفتن ترغيب كرد سخت و طاقت‌فرساست.

  • از سهند بگوييد. چطور شد كه درگير شديد؟

جوشن از بوشهر آمده بود بيرون. از بندرعباس، به ما  ابلاغ شد بايد برويد. ما در تعميرات بوديم. آن روز بايستي سهند بيرون مي‌آمد. اگر بافت فرماندهي‌اش شجاعت لازم را نمي‌داشت، بهانه‌اي جور مي‌كرد كه «آقا! موتورم خراب شده نمي‌روم.» ولي وقتي ابلاغ كردند كه اگر امروز آمريكايي‌ها شروع به زدن ما كردند ما هم شروع كنيم، ما ظرف 2ساعت بعد از ابلاغ، ناو را آماده كرديم.

من فرمانده دوم بودم. فرمانده اول ناخدا شاهرخ‌فر بود. از اسكله آمديم بيرون. داشتيم جدا مي‌شديم كه به ما ابلاغ كردند جوشن را زده‌اند. گفتند خيلي مواظب باشيد، شما را هم مي‌زنند. معمولا فرمانده دوم در شروع كار پشت بلندگو براي همه موعظه‌اي مي‌كند كه مثلا چه اتفاقاتي افتاده و چه كار مي‌خواهيم بكنيم.

  • دستور را چه كسي داده بود؟ فرمانده منطقه؟

فرمان از تهران آمده بود. دست فرمانده منطقه نبود. آمريكايي‌ها سكوي رشادت را زده بودند. وقتي به امام گزارش داده بودند. امام(ره) همان حرفي را زده بودند كه قبلا درباره اهواز گفته بودند.

در ابتداي جنگ وقتي به امام(ره) گفته بودند عراقي‌ها سوسنگرد و بستان را گرفته‌اند و الان نزديك اهوازند، گفته بودند:«پس بچه‌هاي شهركجان؟» و همين باعث شد علي غيور اصلي و 60نفر ديگر عراقي‌ها را تا بستان به عقب برانند و اهواز سقوط نكند. حالا هم امام(ره) گفته بودند: «پس نيروي دريايي چه كار كرد؟» ما اين را بعدا شنيديم. ايشان يك‌بار سوال مي‌كردند. هر دفعه كه سوال نمي‌كردند بايد يك جوابي مي‌داديم ديگر نه؟ با خودمان مي‌گفتيم اگر اين دفعه هم آمريكايي‌ها بخواهند سكوهايمان را بزنند تكليف چيست؟ بايد يك سري آدم سراغشان مي‌رفتند كه وجودش را داشته باشند. غرورشان، اعتقاداتشان متوجه اين سمت باشد.

  • البته انضباط هم در نيروي دريايي خيلي قوي است.

آره. ببينيد! يك ناوشكن همه چيزش منظم است. اگر بي‌انضباطي باشد، اصلا روشن نمي‌شود. حسني كه نيروي دريايي دارد اين است كه شما يك خانواده‌ايد. موقعي كه مي‌رويد دريا، ديگر فرق ندارد كي هستيد. از ناخدا گرفته تا ملوان، همه يك تهديد را داريد. يك تكه آهن روي آبيد ديگر. سهم همه يكي است! موشك كه بيايد، ناخدا و ملوان ندارد. اما در عين حال ناو را فرمانده‌ها راه مي‌برند. شايد روي ناو 150 تا آدم داشته باشيد، ولي عملا روحيه‌اي كه فرمانده و افسرهاي ارشد كشتي مي‌دهند مهم است. همه نگاه مي‌كنند ببينند آنها نظرشان چيست. چرا؟ چون اگر بلايي بيايد، سرخود آنها هم مي‌آيد. اينطوري نيست كه بگويند فلاني توي سنگر عقبي نشسته است و مي‌گويد لنگش كن!

  • از آنجايي كه جدا شديد تعريف كنيد.

حرف‌هايمان را زديم. گفتيم مواظب باشيد جدا كه شديم، تيربارهاي خيلي زيادي اطراف كشتي گذاشته بوديم كه آدم‌ها بايستند پشت اينها و اگر موشك آمد، آن را توي هوا بزنند. ولي معمولا موشك  از جايي كه بلند مي‌شود حتما مي‌خورد؛ 99درصد هم نه، 100درصد مي‌خورد. يك تكه آهن است وسط دريا، رادار قشنگ مي‌بيند و مي‌زندش. حتي طرف مي‌تواند مشخص كند كه از چه زاويه‌اي بزنم؛ از بغل بخورد يا از بالا. كشتي هم پر از مهمات بود. جلوي ناوشكن انبار مهمات بود و در پاشنه، انبار موتور و بمب‌ها. داشتيم مي‌رفتيم جنگ. شكي نبود كه مي‌خورديم. مسئله اين بود كه بايستيم. اگر زورمان هم نمي‌رسد حداقل بايستيم. اگر كسي جا مي‌زد، ناوهاي ديگر ما را تمسخر مي‌كردند و مي‌گفتند كه چي؟ كه تو مرد نيستي. برو بنشين توي خانه‌ات.

رفتيم توپ ضدهوايي خود ناو را توي راه درست كرديم و بستيم. امتحان كرديم. درخواست كردند كه كدام طرف آزاد است توپ را امتحان كنند. اين‌جور وقت‌ها فرمانده دوم در پل فرماندهي مي‌ايستد. ديدمان كم بود. آن روز هوا شرجي بود و خيلي ديد كم بود. من سمت آزاد را به افسر نگهبان نشان دادم. يك مرتبه ديدم يك هواپيماي آمريكايي ديده مي‌شود.

انگار خوابيده بود روي آب. مستقيم آمد. انگار مي‌خواست بنشيند روي ما. آمد روي ما و يك دفعه كشيد بالا. از بچه‌ها هركس پشت مسلسل بود زد. ما از خود بندر آتش به اختيار داده بوديم. گفتيم آقا، همه پشت مسلسل‌ها بزنيد. معطل نشويد. تيربارها ضدموشك بود: با سرعت بالا. چون آتش، به اختيار بود همين‌طور مي‌زدند. هواپيما را سوراخ‌سوراخش كردند. اين بهانه‌اي شد كه آنها ناو را بزنند. اين هم بهانه خوبي شد براي آمريكايي‌ها.

  • اين هواپيماي آمريكايي كه مي‌آمد، جنگنده بود؟

نه. شناسايي بود. آمده بود ناو را توي آن هوا بشناسد. مي‌خواستند مطمئن بشوند كه اين همان سهند است چون وقتي ديد در دريا كم مي‌شود، چيزي نمي‌بيني. از لحاظ الكترونيكي پيدايمان كرده بودند. شروع كردند به حمله كردن. 

  • هواپيما كه رفت با چه فاصله زماني شروع به زدن كردند؟

يك ربع. شروع كردند به زدن. اين دفعه مسلسل‌وار مي‌زدند.

  • از كجا مي‌زدند؟

نمي‌داني كه موشك از كدام طرف مي‌آيد. ولي اتاق عمليات گزارش داد 50تا هواپيما بالاي سر ما هستند. 50تا هواپيما براي يك ناو! اينها با ناوشان ما را نمي‌زدند. ناو به خاطرموشك‌هاي  دوربردش فاصله مي‌گيرد اما هواپيما همان امكانات را دارد. 50تا هواپيما، يعني يك عمليات هوايي بسيار گسترده؛ يعني اينكه ما اين ناو را ظرف 5دقيقه مي‌كنيم زير آب. ناخدا شاهرخ‌فر پايش مجروح شده بود. داد مي‌زد:«ترك ناو بزنيد. اگزو!(من را مي‌گفت) ترك ناو.» در اين حالت پيداست كه ناخدا به اين نتيجه رسيده كه ماندن در اينجا يعني از بين رفتن. تا 40 تا تلفات قبول، ولي ديگر بقيه بريزند توي آب. چون فهميد ديگر اينها نامردانه دارند مي‌زنند. مدل زدنشان يك موشكي نيست؛ مي‌ديدند شناوري كه الان زده‌اند بي‌حركت افتاده و خودشان هم دارند به صورت الكترونيكي چك‌اش مي‌كنند و مي‌بينند تكان نمي‌خورد و باز مسلسل‌وار مي‌زنند!

  • يعني ناو را كاملا نابود كردند؟

 آره. از سرو كولش آتش بالا مي‌رفت. گفتيم:«همه توي آب! مجروح‌ها را هم بكشيد ببريد توي آب.» در اين شرايط نمي‌تواني بگويي بروم توي موتورخانه تا 2 نفري را كه آنجا هستند هم بياورم. اين ديگر تله است. اگر بروي، ديگر نمي‌‌تواني بيايي بيرون. خيلي‌ها مي‌ترسيدند.

بپرند توي‌آب. خداوكيلي دريا ترس هم دارد. هركس نمي‌تواند از آن بالا بپرد پايين. اين بود كه زوركي هم كه شده، افراد را از هر طرف ناوشكن ريختيم توي آب. باوركن ناوشكن قاچ‌قاچ شده بود، ولي اينها ول كن نبودند. ما گروه گروه اطراف ناو بوديم. اين‌بار هواپيما راكتش را مثل دارت زد. رفت توي انبار مهمات سينه. اما منفجر نشد. اگر مي‌شد، ما 10‌متري‌اش بوديم. خوشبختانه جريان‌آب و باد فرق مي‌كرد و ما ناخودآگاه از ناو جدا شديم. جريان آب ما را مي‌برد و جريان باد ناو را. يك‌دفعه فاصله‌مان شد 100متر. آنها هم همين‌طور مي‌زدند. حالتي بود كه انگار آتش مي‌پاشيدند روي ناو بعد هم پاشنه ناوشكن را زدند كه از وسط تركيد؛ يعني از وسط 2 قسمت شد. سينه كشتي كشيد بالا و رفت پايين. كل قضيه
8-7 دقيقه بيشتر طول نكشيد. حالا ما روي آبيم و داريم تماشا مي‌كنيم با 50-40  تا مجروح.
چند ساعتي توي دريا بوديم تا يدك‌كش‌ها آمدند. شب شده بود. چراغ قوه انداختند و از روي آب جمعمان كردند. ناوشكن سهند هم كه به كل رفته بود زير آب. ما را برگرداندند. بيمارستان‌ها را آماده كرده بودند. همه بستري شدند. يك عده را هم بردند تهران.

  • آن هواپيمايي را كه اول آمد، رادارتان نشان نداد؟

هواپيماهاشان روي سطح دريا مي‌خوابيدند تا شما هيچ‌چيز نبيني. اگر از بالا بيايد، رادار نشان‌اش مي‌دهد و انتظارش را داري. جالب اينجا بود كه ما توي آب بوديم. هوا هنوز تاريك نشده بود. دورو برمان هم جسد و زخمي و خون  و خون‌ريزي. ناو هم غرق شده بود، ولي موشك بود كه از روي هوا مي‌رفت؛ يعني اينها كارشان را متوقف نكرده بودند. موشك مي‌آمد. مي‌ديد ناو غرق شده. هواپيماها زوجي مي‌آمدند و مي‌زدند.

  • آن هواپيماها  را مي‌ديديد؟

آره. بچه‌ها با غيظ نگاهشان مي‌كردند و فحش مي‌دادند. خب اين همه دوست و آشنا دور وبرت تكه‌تكه شده‌اند، شهيد شده‌اند و هيچ كاري نمي‌توانستيم برايشان بكنيم. حتي موقع نزديك شدن هم مي‌شد تنظيم كرد كه كجا را بزند. اگر مي‌خواهي موشك را بزني، موشك نبايد از جايش بلند شود.  بايد سورس موشك را بزني وگرنه خودش را نمي‌شود زد. موشكشان را كه زدند خورد توي قلب كشتي. آنجا موتورخانه بود و آسايشگاه و... دومين موشك رفت زير توپ 5/4 و پرتش كرد و پوست انبار مهمات را كند. بعدش ديگر چپ و راست مي‌زدند. من تا لحظه آخر لايف ژاكت (جليقه نجات) تنم نكرده بودم. از اول به همه گفته بودم. ولي خودم نپوشيده بودم.  بچه‌ها گفتند خودت هم بروتنت كن. رفتم توي كابينم و تنم كردم و آمدم. پشت سر من كابينم موشك خورد. موج انفجار پرتم كرد روي بريج (پل فرماندهي).

  • گفتيد فرمانده ناو  ناخدا شاهرخ‌فر بودند؟

آره. آدم خيلي شجاع و خيلي متهوري بود بهروز شاهرخ‌فر. از من 3-2 سال ارشد‌تر بود. خيلي دل و جرات داشت و نترس بود. هميشه مي‌گفت: «من بعدا به عمق فاجعه پي مي‌برم! من كارم را مي‌كنم و بعدش مي‌فهم كه چي شده.» من را هم كه داشت!‌ ديگر حسابي تكميل بوديم.

  • اگر برگرديد به آن روزها بازهم اين كار را مي‌كنيد؟

من فكر نكنم ديگر جنگ اين فرمي اتفاق بيفتد. در آن مقطع زماني بايستي ايستادگي مي‌شد. يك بار جنگ شده بود. اين جنگ را كي بايد مي‌كرد؟ اگر تو بروي و من هم بروم، پس كي بايستد؟ 

  • بعد از اين قضيه كجا رفتيد؟

من 3-2 ماه بيمارستان بودم. بعد دوباره برگشتم روي ناو. سبلان را بازسازي مي‌كرديم. فرماندهش شدم. راهش انداختيم ناوي كه از وسط جر خورده بود راه بردنش دل و جگر مي‌خواست. همين كه ساختندش و استخوان‌بندي‌اش را دوباره چيدند، برديمش دريا و امتحانش كرديم. الان سلاح‌هاي پيشرفته‌اي رويش گذاشته‌اند. مثل قديم نيست خيلي بهتر است. بعدش هم ديگر نوبت جوان‌ها شد. راضي هم هستم. گردنمان را كج نكرديم. نگذاشتيم غرورمان را بشكنند. توي ذوقمان هم زياد خورد؛ به خصوص اين برنامه‌اي كه آمريكايي‌ها پياده كردند و 40 تا از بهترين رفقايمان را شهيد كردند. خيلي از‌شان خوشمان مي‌آمد، اين هم بهش اضافه شد. آن عكسي كه توي اينترنت از سهند هست براي من يادآور خاطره يك نامردي بزرگ است. اگر دقت كني در فاصله 10متري ناو يك نقطه‌اي هست. آن نقطه ماييم. اين هميشه براي من سوال بوده كه چرا ظرف 5دقيقه ناو را فرستادند زير آب. چي را مي‌خواستند برسانند؟

برگرفته از مجله پايداري همشهري

 

درباره ناو های سهند و سبلان

به روايت شهيد دريادار فريبرز فاضل، فرمانده دوم ناوشكن سبلان:

ناو سبلان كه ما در آن حضور داشتيم، بعد از 9 روز ماموريت جنگي و عملياتي در خليج‌فارس به لنگر گاه بندرعباس مراجعت و آماده ورود و پهلو گرفتن از اسكله منطقه يكم بود. يادم مي‌آيد اولين روز ماه مبارك رمضان سال 67 بود، حدود ساعت 8 صبح جناب معنوي فرمانده ناو مرا خواست و گفت: ناو سهند در حال بيرون آمدن از اسكله است و يك ماموريت ويژه‌اي هم به ما محول كرده‌اند، آمادگي يگان چگونه است؟ به محض شنيدن اين سوال بدون هيچ تامل و مكثي در جواب گفتم: ما در آمادگي كامل قرار داريم، كه جناب معنوي گفت: آمادگي شما مورد قبول، ولي بررسي كنيد چه نيازها و كمبودهايي براي اعزام مجدد به ماموريت داريد؟ بلافاصله به همراه ساير همكاران موارد نيازمندي و كمبودها را بررسي وبه اطلاع فرمانده ناو رسانديم. در آن موقعيت، نظر فرماندهان منطقه يكم، بر پهلو گرفتن ناوشكن سبلان و جايگزين يك ناو ديگر جهت اعزام به منطقه عملياتي بود، ولي به لحاظ اصرار پرسنل بر اعزام ناو سبلان به منطقه جنگي و انعكاس اين پافشاري و اصرار از طرف فرمانده ناو به مسئولين منطقه، باعث شد كه مسئولين و فرماندهان منطقه با اعزام مجدد ناوشكن سبلان به منطقه درگيري موافقت نمايند و نيازمندي‌هاي خواروبار و سوخت و آب را در محل لنگرگاه و بدون ورود ناو به اسكله تامين نمايند.

موارد كمبود هر چه سريعتر مرتفع شد، در اين حين مشاهده كرديم كه ناوشكن سهند در حال خارج شدن از اسكله و اعزام به منطقه عملياتي است .

ناو سهند در حال تعمير بود و تعميرات آن كامل نشده بود، ولي به جهت حساسيت ماموريت، به منطقه عملياتي اعزام شد. يادم مي‌آيد وقتي سهند از كنار ما رد مي‌شد توسط بي‌سيم با شهيد والامقام كاظم نظافت ارتباط برقرار كردم.

من از شهيد نظافت پرسيدم: كاظم چه خبر؟ او در جوابم گفت: خبر خاصي نيست ما داريم مي‌رويم، شما نمي‌آييد؟

كه من هم به او گفتم: شما برويد، ما هم داريم مي‌آييم! اين آخرين كلام من با شهيد نظافت بود كه رد و بدل شد. لحن صحبت و احساس او حاكي از نزديك بودن زمان شهادت آن بزرگوار بود. او افسر عمليات ناو سهند بود. انساني وارسته و دوست داشتني كه هميشه من دوست داشتم با او در ارتباط باشم و با او كار كنم. سرانجام آنها از ما فاصله گرفتند و ما هم هر چه سريعتر ناو را تغيير جهت داده و آماده حركت شديم. در آن موقع هدف و جهت ماموريت براي تمام پرسنل ناو مشخص شده بود، همه مي‌دانستيم كه به سمت يك جنگ نابرابر مي‌رويم و احتمال شكست و به شهادت رسيدن پرسنل بسيار زياد است. روحيه ايثارگري و جانفشاني پرسنل بسيار زياد بود، هيچ ترسي در حركات و رفتار كاركنان ديده نمي‌شد، همه عاشق مبارزه و پيكار بودند، در شروع راه، يدك كشي از پشت، خود را به ما نزديك كرد، ناچار به توقف شديم، يدك كش تعدادي از پرسنل مامور و در حال مرخصي ناو سبلان را با خود آورده بود. آنها را نيز سوار كرديم و به راه خود ادامه داديم. سمت حركت، حوالي تنگه هرمز بود، با نزديك شدن به منطقه درگيري، به ما خبر دادند كه ناوچه جوشن در رويارويي با ناوهاي آمريكايي مورد اصابت موشك قرارگرفته و در دريا غرق شده است، با شنيدن اين خبر حساسيت عمليات و احتمال درگيري ما با ناوهاي آمريكايي شدت گرفت. خود را به نزديكي‌هاي تنگه هرمز رسانديم.

خبر تاسف بار ديگري به ما دادند كه حاكي از اين بود ناو سهند با ناوها و هواپيماهاي آمريكايي درگير و به خاطر اصابت پي در پي موشك در حال غرق شدن در درياست. احساسات دشمن ستيزي پرسنل ما صد برابر شد، در اين لحظه از طريق فرماندهان عمليات منطقه به ما ابلاغ شد كه به جهت ممانعت از اصابت موشك‌هاي دشمن، هر چه سريعتر در يكي از لنگرگاه‌ها و اسكله‌هاي جزاير نزديك به منطقه درگيري رفته و در آنجا پناه بگيريم. به خاطر حس انتقام‌گيري از نيروهاي آمريكايي، جناب معنوي و ساير پرسنل زير بار اين دستور نرفتند و با سرعت هر چه تمامتر به سمت ناو سهند و ناوهاي آمريكايي حركت كرديم، در اين پيشروي هواپيماهاي آمريكايي متوجه حضور ما شدند و به سمت ما اقدام به پرواز و حمله كردند.
با نزديك شدن هواپيماهاي آمريكايي، پدافند توپخانه‌اي ناو اقدام به تيراندازي به سمت هواپيماها كرد كه اين امر موجب وحشت و فرار آنها شد. با نزديك شدن به ناو سهند و منطقه درگيري، ناوهاي آمريكايي از طريق رادار متوجه حضور ما شدند‌ و در يك نبرد نابرابر اقدام به انجام قفل الكترونيكي و پرتاب موشك به سمت ناو ما كردند، وقتي متوجه اين قفل الكترونيكي از سمت راست ناو شديم، ناو را به سمت ديگر تغيير جهت داديم، اولين موشك به ناو نخورد و با فاصله نسبتا دوري به آب خورد و صداي انفجار آن را شنيديم، بلافاصله متوجه پرتاب موشك دوم به سمت خود شديم كه در اين تغيير جهت دادن آن هم مستقيما به ناو نخورد ولي متاسفانه در نزديك ناو به دريا خورد و تركش‌هاي ناشي از انفجار، حفره بزرگي در قسمت بدنه زير سطحي ناو ايجاد كرد. آب دريا با سرعت شروع به پيشروي به داخل ناو كرد
.
موج انفجار و تكان خوردن شديد ناو باعث پرتاب من به سمت بدنه ناو و ضربه وارد شدن به پايم شد.

در حالت بي‌حسي شديد، اوضاع و احوال پيرامون خود را نظاره‌گر بودم. توپخانه ناو در حال شليك و تيراندازي بود. بچه‌ها نيز در رفت و آمد و تكاپو بودند. يك آن وقتي نگاهم را متوجه پايين تنه خود كردم با صحنه خونريزي شديد مواجه شدم.
جناب اذباشي، ارشد توپخانه ناو به سراغم آمد و گفت: ان‌شاء‌الله چيز خاصي نيست، فقط آرامش خود را حفظ كن چون نمي‌تواني از جاي خود بلند شوي. درد و خونريزي باعث بي‌هوشي من شد كه بعد از سه روز به هوش آمدن در بيمارستان از طريق دوستان و همكاران متوجه شدم بعد از حادثه، همكاران با فداكاري و تلاش خستگي ناپذير، ناو را با كمك چند يدك كش به اسكله منطقه يكم بندرعباس آورده بودند و ناوهاي آمريكايي به تصور اينكه ناو سبلان هر چه زودتر غرق خواهد شد، منطقه درگيري را ترك كرده بودند
.
در اينجا لازم مي‌دانم به يك خاطره از شهيد والامقام اعتباريان اشاره كنم. شهيد اعتباريان قبل از وقوع حادثه، از ناو سبلان به قسمت‌هاي داخلي و اداري منطقه يكم منتقل شده بود، با شنيدن وقوع حادثه و حملات نيروهاي آمريكايي به اسكله‌هاي نفتي رشادت، نصر و سلمان به ناوگان آمد و سعي كرد كه به هر شكل ممكن خود را به ناو سبلان برساند، اما از آن طرف چون شنيده بود كه احتمال دارد ناو سبلان به ماموريت نرود با اصرار زياد با ناو سهند به منطقه درگيري اعزام شده بود كه با وقوع حادثه براي ناو سهند به مقام رفيع شهادت نايل آمد .

تاریخ و عشق

 

آنچه امروز آن را با نام «گذشته» می‌‌خوانیم، روزگاری با نام «فردا»، آرزو و آمال انسان‌هایی بوده كه برای رسیدن به آن، تلاش‌های پی‌درپی می كرده‌اند. جنگ‌ها؛ پیروزی‌ها و شكست‌ها، فتح‌ها و اسارت‌ها؛ سلطنت‌ها و سقوط‌ها؛ ماندگاری ها و افتخارها و...

تمام عظمتی كه از ناموران و نامداران این مرز و بوم به جای مانده، همه، نتیجه تلاش‌هایی است كه انسان‌های دیروز، امروز ما را ساخته‌اند. اكنون ماییم و فردایی كه آیندگان، آن را دیروز خواهند خواند. حفظ این ارزش‌ها و بیان اتفاقات تاریخی این سرزمین، در نتیجه زحمات تلاش‌گرانی است كه با عشق و علاقه وافر خود به میهنشان و علاقه‌مندی به گذشته پر فراز و نشیب این سرزمین، به ثبت و ضبط این وقایع پرداخته تا نسل فردا، بداند كه ریشه‌اش از كجا و با چه وسعتی است. بی‌تردید كند و كاو در تاریخ گذشته و معاصر و پالایش و گزینش وقایع و ارایه آن براساس نیاز و سلیقه و زبان روز، هنری است كه تنها انگیزه پیدایش و رشد آن "عشق "خواهد بود.

 

 سپهسالار سورنا سردار نامدار اشکاني

 

سورنا يکي از سرداران بزرگ و نامدار تاريخ ايران در زمان اشکانيان است که سپاه ايران را در نخستين جنگ با روميان فرماندهي کرد و رومي‌ها را که تا آن زمان در همه جا پيروز بودند، براي اولين بار با شکستي سخت و تاريخي روبرو كرد.

 سورنا از خاندان سورن يکي از هفت خاندان معروف ايراني (در زمان اشکانيان و ساسانيان) بود. سورن در زبان فارسي پهلوي به معني نيرومند است.

ژوليوس سزار، پمپي و کراسوس سه تن از سرداران و فرمانروايان بزرگ روم بودند که سرزمينهاي پهناوري را که به تصرف دولت روم در آمده بود، به طور مشترک و تحت عنوان كنسول اداره مي‌کردند. آنها در سوم اکتبر سال 56 پيش از ميلاد در جلسه لوکا  تصميم حمله به ايران را گرفتند.

کراسوس فرمانرواي بخش شرقي کشور روم آن زمان يعني ، آسياي صغير( تركيه و سوريه امروزي) بود و براي گسترش دولت روم در آسيا، روياي پيروزي برايران، فتح ايران و سپس گرفتن هند را در سر مي پروراند . وي فاتح جنگ بردگان و اسپارتاکوس سردار قدرتمند انقلاب بردگان بود.

کراسوس (رييس دوره‌اي شوراي كنسولي) با سپاهي شامل بيش از 40 هزار نفر از لژيونرهاي ورزيده روم که خود فرماندهي آنان رابرعهده داشت به سوي ايران روانه شد و ارد اول پادشاه اشکاني، سورنا سردار نامي ايران را مامور جنگ با کراسوس و دفع يورش رومي‌ها کرد.

نبرد ميان دو کشور در سال 53 پيش از ميلاد در جلگه‌هاي ميان رودان و در نزديکي شهر حران يا کاره روي داد. بر اساس روايات تاريخي، قبل از آغاز جنگ سورنا پيامي را براي كراسوس فرستاد و كنسول روم در جواب گفت : پاسخ تو را در پايتخت ايران مي دهم.

سورنا در جواب كراسوس پيام داد: اگر در كف دست من مويي مي بيني ، پايتخت ايران را نيز خواهي ديد.

درجنگ حران، سورنا با يک نقشه نظامي ماهرانه و به ياري سواران پارتي که تيراندازان چيره دستي بودند، توانست يک سوم سپاه روم را نابود و اسير کند.

کراسوس و پسرش فابيوس دراين جنگ کشته شدند و تنها تعداد اندکي از رومي‌ها موفق به فرار گرديدند.روش نوين جنگي سورنا، شيوه جنگ وگريز بود.

اين سردار ايراني را مبتكر جنگ پارتيزاني (جنگ به روش پارتيان) در جهان مي‌دانند. ارتش او شامل زرهپوشان سواركار، تيراندازان ورزيده، نيزه داران ماهر، شمشيرزنان دلير و پياده نظام همراه با شترهايي با بار آذوقه، آب و مهمات بود.

جنگ حران که نخستين جنگ بين ايران و روم به شمار مي‌رود، داراي اهميت بسياري در تاريخ است زيرا رومي ها پس از پيروزيهاي پي درپي براي اولين بار در جنگ شکست بزرگي خوردند و اين شکست به قدرت آنان در دنياي آنروز سايه افکند و نام ايران را بار ديگر در جهان پرآوازه کرد و نام دولت پارت و شاهنشاهي اشکاني را جاودانه ساخت.

پس از پيروزي سورنا بر کراسوس و شکست روم از ايران، دولت مرکزي روم دچار اختلاف شديد شد. پس از اين جنگ نزديک به يک قرن، رود فرات مرز شناخته شده بين دو کشور گرديد و مناطق ارمنستان و آسياي صغير (ترکيه، سوريه، عراق) تبديل به ايالاتي از ايران شدند.

سورنا پس از شاه مقام اول کشور را داشت. وي ارد را به تخت سلطلنت نشانيد و به سبب اصالت خانوادگي در روز تاجگذاري شاهنشاه ايران کمربند شاهي را به کمر پادشاه بست.

 او به هنگام گرفتن شهر سلوکيه نخستين کسي بود که برفراز ديوار دژ شهررفت و با دست خود دشمناني را که مقاومت مي‌کردند بزير افکند.