چند عکس از ملوانان آلمانی در جنگ دوم جهانی
در 15 اكتبر سال 1917 «ماتا هاري» رقاصه زيباي هلندي كه ضمن هنرنمايي در خاك فرانسه، براي آلمان جاسوسي مي كرد به جوخه اعدام سپرده شد و در نزديكي پاريس تيرباران گرديد.
پدر ماتاهاري يك بازرگان هلندي و مادرش ملیت اندونزيايي (از مردم جاوه) داشت.
وی نخست مي خواست معلم شود كه موفق نشد و براي تحصيل هنر به فرانسه آمد كه به دليل مهارت در رقصيدن، به کلوپ ويژه افسران ارشد دعوت شد و به دليل توجه افسران فرانسوي و انگليسي به او به دام شبكه جاسوسي آلمان افتاد.
پس از مدتي دستگاه ضد اطلاعات نظامي فرانسه با کشف تلگراف وابسته نظامي آلمان در اسپانيا كه به صورت «كد» مخابره شده بود و در آن از ماتاهاري نام برده بود وي را شناسایی و به دادگاه تسليم نمود.
دولت فرانسه كه در آن ايام در جبهه ها پيشرفت نداشت با هدف تغيير نظر مردم اين كشور، ناكامي نظامي خود را به حساب جاسوسي هاي ماتاهاري گذاشت و او را تيرباران كرد كه سرگذشت او سوژه كتابهاي متعدد و چند فيلم سينمايي شده است.




سيزدهم اكتبرسال 539 پيش از ميلاد، كوروش بزرگ بنيادگذار كشور ايران و نخستين شاه سراسري آن، بابل را تصرف کرد.
13 اكتبر را «پروفسور بليك» به استناد كتب ديني در دايره المعارف كليساي مسيح درج كرده است و آن را كاملا دقيق مي داند.
تصرف قلمرو امپراتوري بابل به دست ارتش ايران 29 اکتبر همين سال (16 روز بعد) تکميل شد و در همين روز (29 اكتبر 539 پيش از ميلاد) اعلاميه تاريخي کوروش كه از آن به عنوان نخستين «منشور حقوق انسان» نام برده مي شود صادر شد.
يگانهاي ارتش کوروش پس از محاصره نسبتا طولاني بابل و انحراف مسير رود فرات، از محل مجراي خروجي اين رود از شهر، وارد آنجا شده بودند زيرا باروي شهر (ديوارهاي آن) بسيار قطور و غير قابل رخنه بود.
شهر بابل بارويي بسيار مستحكم داشت و طبق برخي نوشته ها محاصره شهر توسط ارتش ايران، 16 روز طول كشيده بود.
کوروش در روز ورود به بابل ايجاد امپراتوري بزرگ ايران مركب از سه قوم پارس و ماد و پارت و سرزمين هاي متصرفي را اعلام داشت.
این سه قوم ايراني از قبيله بزرگ آرين ها (آريايي ها) بوده كه به فلات ايران مهاجرت كرده بودند و براي خود دولتهاي محلي تشكيل داده بودند. پدر كوروش از پارسها و مادرش از مادها بود. به اين ترتيب 12 و يا 13 اکتبر سال 539 پيش از ميلاد را سالروز اعلام تصميم کوروش به تاسيس امپراتوري پارسيان مي دانند.
مراسم دو هزار و پانصدمين سالروز تاسيس امپراتوری ايران نیز با ده سال تاخير در اکتبر 1971 در استان فارس (تخت جمشيد و پاسارگاد) برگزار شد. علت تاخير، نداشتن پول بود زيرا در آن زمان درآمد ايران از صدور نفت رقمي نسبتا کم بود.
آرين ها تنها گروه انساني بودند كه در عهد باستان، بر خلاف ساير ملل معاصر خود، بت پرست نبودند و از يك مدنيت پيشرفته برخوردار بوده و نسبت به يكديگر مهر و محبت فراوان داشتند و رعايت قانون و اخلاق از خصوصيات بارز آنان بوده است.
مضمون چند اصل از منشور حقوق بشر کوروش از اين قرار است:
مردم در رعايت آداب، رسوم و مذهب خود آزادند و قوانين محلي به همان صورت سابق اجرا خواهند شد. استقلال داخلي سرزمين ها محترم و محفوظ خواهد بود. تنها تغييري كه به وجود خواهد آمد اين است كه مناطق كه قبلا كشورهاي كوچك و ضعيفي بودند و هميشه دغدغه تعرض ديگران و زورگويي حاكمان خود را داشتند از اين پس بخشي از يك امپراتوري بزرگ مشترك المنافع خواهند بود كه ضامن صلح، ثبات و آرامش آنها است كه در سايه آن هرگونه پيشرفت، به ويژه تجارت ميسر و «حكومت قانون» تضمين خواهد بود و خودسري مشاهده نخواهد شد.
اسيران جنگي پس از اتمام جنگ بايد آزاد و به اوطان خود بازگردانده شوند و فروش آنان و مصادره اموال اكيدا ممنوع خواهد بود.
شهربان (ساتراپ) هر منطقه مسئول جان، مال و حيثيت هر يك از اتباع در آن منطقه است و ....
مضمون آن قسمت از منشور كوروش كه در آن اختصاصا مردم بابل مورد خطاب قرار گرفته اند به اين شرح است:
بابليان نبايد نگران باشند، احدي به اسارت گرفته نمي شود، اموال كسي مصادره نخواهد شد ، سربازان فاتح حق خريد بدون پرداخت عوض و نيز چشمداشتي به مال ديگران نخواهند داشت و بدرفتاري نخواهند كرد و اگر تخلفي ديده شود شخصا (کوروش)رسيدگي خواهد كرد و ....
كوروش سپس اسيران بني اسرائيل را كه پاره اي از آنان از سال 586 پيش ازميلاد در بابل بازداشت بودند آزاد كرد و به هزينه ايران به اوطان خود باز گردانيد و هزينه تجديد بناي مساكنشان را از خزانه دولت ايران پرداخت كرد. وي همچنين دستور داد بنادر صور و صيدا در فنيقيه (لبنان امروز) كه توسط بابلي ها ويران شده بودند با هزينه ايران باز سازي شوند.
كوروش از بابل به فرعون مصر كه قدرت بزرگي در جهان آن روز بود پيام فرستاد كه اگر بر ضد ايران توطئه نكند و در صدد تعرض بر نيايد اطمينان داشته باشد كه سرزمين او مورد حمله ارتش ايران قرار نخواهد گرفت. كوروش اين پيام را پس از آن فرستاد كه شنيد فرعون نگران حمله ارتش ايران است و به اين ترتيب از او رفع نگراني کرد.
كوروش هنوز در بابل بود که اعلام داشت که از آن پس شهرهاي همدان، شوش و بابل پايتخت نوبتي ايران خواهند بود تا تبعيضي ميان شهرها نباشد. از نظر او همه شهرهاي ايران هم ارز خواهندبود، ولي پس از مرگ، مايل است او را در «پاسارگاد» دفن كنند و در هر جا كه بميرد كالبدش بايد به پاسارگاد منتقل شود.
«تاريخ» نشان داد كه اين وصيت دقيقا به اجرا در آمد و آرامگاه او ــ مردي كه مورد احترام جهانيان است و در کتب ديني از او به نيکي ياد شده است ــ در پاسارگاد قرار دارد و گذشت زمان هنوز به آن گزند وارد نساخته است.
ناجي آبادان را مردم آبادان بهتر از همه مي شناسند و شايد فقط مردم آبادان مي دانند كه امير كهتري فرمانده جواني بود كه در آن روزهاي سخت يكي از بزرگترين حماسه هاي دفاع مقدس را آفريد.
هميشه در ذهن خود مي پنداشتم امير حتماً بايد مدرس دانشكده هاي نظامي باشد و به دانشجويان درس دهد تا تجربيات نظامي خود را به آنان منتقل كند، اما امير را در بنياد تعاون لشكر ملاقات مي كنم!
وقتي وارد ساختمان مي شوم، با استقبال گرم ناجي آبادان روبه رو مي شوم. مرا به اتاقش راهنمايی مي كند. اتاقي جالب و ديدني است. در نگاه اول پرچمهاي جمهوري اسلامي ايران را مي بيني و بعد تابلوهاي زيادي از عكس شهدا و توضيح عملياتهاو...
لحظاتي در اتاق مي چرخم. غرق در آثار موجود در اتاق مي شوم. لحظه اي به خود مي آيم كه زماني گذشته است.
از امير عذرخواهي مي كنم و اجازه مي گيرم مصاحبه را شروع كنيم و امير كهتري با خوشرويي استقبال مي كند.
اعطاي لقب ناجي
مي پرسم امير، تا آن جا كه من اطلاع دارم لقب ناجي آبادان به شما اعطا شده است. اين لقب را چه كساني به شما دادند، مردم، مسؤولان و يا...؟
چهره امير پر از نشاط مي شود و مي گويد:
داستانش طولاني است، حوصله مي كنيد؟
با علاقه مي گويم: البته!
و امير شروع مي كند به گفتن خاطرات خود كه شبيه يك داستان هيجان انگيز به نظر مي رسد. وي مي گويد:
حماسه خرمشهر حماسه بزرگي است كه داستاني جدا دارد و جايش اين جا نيست. اما در چهارم آبان 1359 خرمشهر سقوط كرد. در نهم آبان، عراق با احداث پلي بر روي رود كارون به قصد تصرف آبادان از كارون عبور كرد و يك تيپ خود را وارد ذوالفقاريه كرد. گردان ما در آبادان مستقر بود.
بعد از اينكه به ما خبر دادند عراق از بهمنشير وارد ذوالفقاريه شده، من با گردان خود حركت كردم و خداوند هم كمك كرد و ما تا شب تيپ مجهز عراقي را كه وارد ذوالفقاريه شده بود، بيرون رانديم.
مي پرسم شما فرمانده گردان بوديد؟
مي گويد: بله، من فرمانده گردان 153 از لشكر 77 خراسان بودم كه از قوچان به آبادان اعزام شده بوديم.
مي گويم، خب بعد چه اتفاقي افتاد؟
ادامه مي دهد: ما تعداد قابل توجهي اسير و غنايم گرفتيم و اين اولين شكستي بود كه بعد از آن همه تلاشهاي دشمن و تبليغاتي كه كرده بود، متوجهش شد و اين شد كه مردم خوب آبادان اين لقب را به من دادند.
مي گويم امير !من شنيده ام كه حتي خيلي ها اسم فرزندانشان را بعد از اين حادثه كهتر گذاشتند؟
مي خندد و مي گويد: ما به وظيفه خود عمل كرديم و همه پيروزيها لطف و كرم خداوند بود. ما فقط وسيله بوديم و توانستيم دشمن را از ذوالفقاريه بيرون برانيم. خوب است اين را هم بگويم كه من وقتي به قرارگاهمان در ماهشهر وارد شدم، روحاني سيدي را در آن جا ديدم كه بعدها فهميدم مقام معظم رهبري است كه آن زمان رئيس جمهور ايران بودند و اين ديدار را به فال نيك گرفتم. ايشان با من صحبت كردند و پرسيدند كه چه كم داريم، چه لازم داريم و.....
صدام: در آبادان همه چيز هست!
بعدها در بازجويي كه از اسرا كرديم معلوم شد صدام با آنها قرار گذاشته بود كه در
آبادان از نيروهايش سان ببيند و دستور داده بود كه نيروهاي عراقي مهمات و سوخت و امكانات زيادي با خود نياورند، چون در آبادان همه چيز هست. يعني ما را خيلي دست كم گرفته بود.
امير كهتري از خيانتهاي منافقين عليه ايران در هشت سال دفاع مقدس خاطرات زياد و تلخي را به ياد دارد و دوست دارد به اين قضيه اشاره كند. او مي گويد:
در ماجراي ورود تيپ عراقي به ذوالفقاريه، منافقين سهم بسزايي داشتند. آنها تمام ساختمانهاي ذوالفقاريه را اشغال و تأميني براي عراقي ها برقرار كرده بودند و عامل اصلي پيشروي عراق به آن جا بودند.
مي گويم: من شنيده ام در همان زمان بني صدر شما را به خلع درجه تهديد كرده بود، درست است؟
مي گويد: جريان اين بود كه بعد از بيرون راندن دشمن از بهمنشير، ما يك خط پدافند دفاعي درست كرديم كه در اين خط از نيروهاي شهرباني، فداييان اسلام و نيروهاي مردمي كه توسط امام جمعه هاي هر استاني انتخاب و به منطقه اعزام مي شدند، استفاده مي كرديم.
من مجبور بودم همه اين افراد را مسلح كنم و به اسلحه و مهمات تجهيز كنم. بني صدر به صورت كتبي به من نوشته بود كه اگر اسلحه به سپاهي ها و نيروهاي مردمي بدهيد شما را تسليم دادگاه جنگ خواهم كرد و من چون مي دانستم كه اين دادگاه نمي تواند قانوني باشد و هيچ وقت كسي را محكوم نمي كند، به كار خود ادامه دادم، چون من اسلحه به دست كسي مي دادم كه از وطنش و خاكش دفاع مي كرد و كدام دادگاه مي توانست چنين كسي را محكوم كند؟ از اين لحاظ بني صدر خيلي با من در ستيز افتاده بود.
حق شناسي مردم آبادان
از امير درباره ارتباط مردم آبادان با وي و ارتباط او با مردم آبادان در جنگ و بعد از جنگ مي پرسم؟
امير مي گويد: من راوي هستم و جنگ را براي راهيان نور روايت مي كنم. گاهي هم به درخواست صدا و سيماي آبادان از همين جا با مردم آبادان صحبت مي كنم. مردم آبادان چه در زمان دفاع و چه بعد از پايان جنگ مردمي بسيار حق شناس بوده اند.
مي گويم: حتي شنيده ام مي خواستند بهمنشير را به كهتر شير تغيير نام دهند
! امير مي خندد و مي گويد: بله، مردم آبادان آن قدر جدي پيگير اين تغيير نام بودند كه به مجلس هم رفت، اما چون ماه بهمن، ماه پيروزي انقلاب اسلامي است و مهمتر هم هست، بهمنشير به همان نام باقي ماند و من يقين دارم كه همه پيروزي ها از جانب خدا بود و اين همه محبت لطف مردم آبادان است.
دريافت مدال فتح يك
از امير درباره تغيير درجه شان بعد از فتح ذوالفقاريه مي پرسم.
وي مي گويد: بله، خدمت آقا(مقام معظم رهبري) رسيدم و ترفيع درجه گرفتم.
مي پرسم، بعد از جنگ هم از شما قدرداني شد؟
با افتخار مي گويد: من از دست آقا مدال فتح يك را گرفتم. براي من افتخار بزرگي است و متواضعانه عرض مي كنم، وقتي به پشت سر خود نگاه مي كنم و مي بينم تا آن جا كه توان و امكان داشتم به وظيفه ام عمل كرده ام و خداوند هم پشتيبان من بود و همين كه امروز دشمن در خاك ما نيست، براي من ارتقاي درجه و مدال و همه چيز است، يعني كسي كه به وظيفه اش عمل كرده نياز به تشويق ندارد.
فرمانده اين جاست
مي پرسم: امير !آن طور كه قبلاً توضيح داديد، بني صدر به عنوان جانشين فرمانده كل قوا اجازه حركت به ارتش و كلا نيروهاي نظامي را نمي داد، پس شما براي اعزام از چه كسي دستور گرفتيد؟
امير مي گويد: بهتر است كمي به عقب برگرديم. وقتي «امريه» شهيد سرلشگر فلاحي به دست من رسيد، بلافاصله حركت كرديم.
به گردان ما، گردان 153 پياده با يك گردان تانك و يك آتشبار مأموريت حركت به سمت خرمشهر داده شد. وقتي ما به فولي آباد اهواز رسيديم، به دستور بني صدر ما را در آن جا مستقر كردند.
در فولي آباد هر روز چندين بار هواپيماهاي عراقي مي آمدند و روي سر ما شيرجه مي
رفتند و بمباران مي كردند. من در آن جا نفري داشتم كه پنجاه و ششي بود. او ستوان يك و پزشك بود. خيلي آدم شجاعي بود. يك روز به من گفت: اين جا تلفن نيست؟ من فكر كردم شايد مي خواهد به خانواده اش زنگ بزند. آدم فعالي بود بردمش قرارگاه جنوب و تلفن در اختيارش گذاشتم. بعد از اينكه شماره را گرفت، مي گفت: «ما را آوردند و گذاشتند توي فولي آباد و چه و چه ...!» من زدم به پهلويش كه چيزي نگو ! او
گفت: فرمانده اين جاست با خودش صحبت كنيد!» گوشي را به من داد.
شهيد بهشتي بود. ايشان پرسيدند: «او درست مي گويد؟» گفتم: بله درست مي گويد و بعد خداحافظي كرديم.
وقتي به فولي آباد برگشتيم، ديديم دستور آمده كه بالگرد در اختيار ما بگذارند تا به ماهشهر برويم و واحدمان در آبادان مستقر شود. ما زماني به آبادان رسيديم و در آن جا مستقر شديم كه يك روز بعد خرمشهر سقوط كرد. اگر ما زود مي رسيديم شايد مي شد خرمشهر را نگه داشت، اما...!
لشكر پيروز ثامن الائمه
از امير مي پرسم، شهرت لشكر 77 به لشكر پيروز ثامن الائمه خراسان به چه علت بود؟
وي مي گويد: لشكر 77 در مناطق مختلف پراكنده بود. براي اين عمليات همه در منطقه جمع و در ماهشهر و آبادان مستقر شدند.
براي نامگذاري عمليات، فرماندهان اسمهاي زيادي را پيشنهاد كردند، اما چون لشكر 77 منصوب به امام علي بن موسي الرضا(ع) بود، عمليات، ثامن الائمه(ع) ناميده شد. عشق سربازان و كادر درجه دار ارتش به امام هشتم حركت عجيب و معجزه آسايي را سبب شد. اين لشكر كه مأموريت شكستن حصر آبادان را بر عهده داشت، بعد از پيروزي عمليات، لقب «لشكر 77 پيروز ثامن الائمه(ع)» را دريافت كرد.
بعد از آن عراق از نام لشكر 77 وحشت زيادي پيدا كرد و تبليغات زيادي هم عليه لشكر انجام مي داد.
لشكر 77 بعد از آن پيروزي در هر عملياتي كه شركت مي كرد، پيروز مي شد.
آبادان قلب جنگ بود
از امير درباره تأثير اين عمليات در سرنوشت جنگ مي پرسم.
امير مي گويد: دشمن به هدف خود كه تصرف آبادان بود، نرسيد. آبادان قلب جنگ بود و تمام سعي دشمن تصرف آبادان بود، اما شكر خدا با شكست مفتضحانه اي عقب نشيني كرد.
فكر مي كنم حدود سه ساعت است كه با امير گفتگو مي كنم.
صداي اذان در فضاي اتاق زيباي امير منوچهر كهتري، ناجي آبادان، مي پيچد. دلم مي خواهد قبل از خداحافظي يك سؤال ديگر را از امير بپرسم و مي گويم:
امير موقع عمليات چه حسي نسبت به آبادان داشتيد و امروز چه حسي داريد؟
امير مي گويد: من همين حالا اگر حتي كلمه آبادان را روي ماشين ببينم، آن قدر چشمم آن را دنبال مي كند تا از نظرم برود. آبادان قلب جنگ بود كه با چنگ و دندان حفظش كرديم. علاقه من به آبادان وصف ناپذير است. وصف ناپذير!
هنگام خداحافظي، امير با محبت مرا تا پايين پله ها بدرقه مي كند و ماشين شخصي خود را در اختيار سرباز قرار مي دهد تا مرا به مقصد برساند. امير عقيده دارد كه كار ما اهالي مطبوعات خيلي مهم است، چون انعكاس تلاشهاي رزمندگان براي جوانان كه كار بسيار مهم و ارزشمندي است، وظيفه ما محسوب مي شود.
در مهرماه سال ۱۳۲۴ ، مصادف با ميلاد حضرت رسول اكرم(ص) کودکی چشم به جهان گشود و پدر بزرگوارش به ميمنت اين روز فرخنده نام او را «رسول» نهاد .
تولد اين كودك كه پنجمين فرزند اين خانواده پر جمعيت بود، خير و بركت با خود به همراه داشت و دگرگونى چشمگيرى در معاش زندگى خانواده به وجودآورد، رسول كودكى بود با جثه بزرگ و صورتى خندان كه توجه همه را به خود جلب مى كرد. اخلاق وى باعث گرديده بود، از بدو تولد مورد توجه پدر و مادرش قرار گيرد و محبت آن دو را به خود جلب نمايد .
هوش و استعداد سرشارش باعث شده بود تا هميشه در سطوح مختلف درسى جزو شاگردان ممتاز باشد. او با برخوردارى از قواى جسمانى كم نظير در اغلب رشته هاى ورزشى چون دوميدانى، كشتى، شنا، وزنه بردارى شركت جسته و در اكثر آنها موفق به كسب مدال گرديد و از اين نظر مايه مباهات و افتخار مدرسه بود، گذشت زمان از او جوانى ساخت كه شهره خاص و عام بود . جوانى خوش برخورد كه در برخورد اول همه را شيفته خود مى ساخت.
پس از پايان دوره دبيرستان و اخذ مدرك ديپلم رياضى ازدبيرستان نمازى شيراز جهت شركت دركنكور ورودى دانشكده افسرى راهى تهران شد.
پس از موفقيت در آزمون در سال ۱۳۴۳ وارد دانشكده افسرى شده و در آنجا مشغول تحصيل گرديد .
پس ازطى دوره مقدماتى در شيراز به عنوان فرمانده دسته سوم گروهان سوم گردان ۹۲ تيپ هوابرد منصوب شد. از همان آغاز خدمت حتى در زمان فرماندهى، با نیروهای زيردست، به خصوص سربازان بسيار مهربان بود و با عدالت رفتار مى كرد و خود را جدا از آنها نمى دانست و به همين دليل اكثر کارکنان او را دوست داشته و احترام خاصى براى وى قايل بودند .
در سال ۱۳۴۹ با دخترى از اهالی اصفهان ازدواج نمود و تشكيل خانواده داد . در تاريخ ۴/۱۲/1351 جهت شركت در مسابقات تيراندازى کشورهای عضوپیمان«سنتو» از سوى يگان مربوطه به تهران اعزام شد و در اين مسابقات موفق به كسب مقام اول گرديد . در تداوم همين فعاليتها به محض بازگشت از مسابقات در دوره نهم چتربازى تيپ ۵۵ شركت كرد و با انجام ۹۰ پرش اين دوره را به طور كامل به پايان رسانيد .
در سال1353 دانشكده افسرى طى بخشنامه اى اعلام کرد جهت بالابردن سطح آموزش دانشجويان و همچنين تقويت مديريت، در دانشكده افسرى نياز به چند افسر مدير و ورزيده دارد و از يگانها درخواست کرد كه افسران واجد شرايط رامعرفى نمايند .
با توجه به سطح علمى بالا و مديريت صحيح اين بزرگوار فرمانده تيپ هوابرد وى را معرفى كرد و به اين ترتيب به دانشكده افسرى منتقل شد و در سمت فرمانده گروهان چهارم ازگردان پنجم تيپ دانشجويان مشغول خدمت گرديد .
زندگى درتهران براى او توأم با مشكلات زيادى بود چرا كه او وضع مالى مناسبى نداشت اما چون فردى سخت كوش بود با وجود تمام مشكلات اين سمت را پذيرفت ويك باب منزل مسكونى در نزديكی دانشكده افسرى اجاره كرده و در آنجا سكونت يافت.
مدتى فرماندهى يگان دانشجويان بورسيه اى ارتش را به عهده گرفت كه آن دانشجويان امروز از پزشكان برجسته و كارآمد ميهن هستند.
در سال ۱۳۵۷ جهت طى دوره عالى به كشور آمريكا اعزام گرديد كه با توجه به شرايط آن زمان همسر و فرزندانش را نيز با خود همراه نمود.
همسرش مى گويد: در آن زمان اخبار انقلاب را از طريق راديو و تلويزيون دنبال مى كرديم. ايشان بسيار ناراحت و مضطرب بودند . چند بار تصميم به بازگشت گرفتند اما دولت آمريكا از دادن مداركمان خوددارى مى كرد. با پيروزى انقلاب دولتمردان آمريكا سعى نمودند ايشان را راضى نمايند تا در آمريكا اقامت نمايد كه با مخالفت شديد ایشان مواجه شدند و ما بالاخره توانستيم در سال 1358 به ايران بازگرديم .
پس از ورودش به ايران از طريق ستاد نيروى زمينى به مرکز عالی پياده شيراز منتقل و در آنجا با سمت استادى مشغول به انجام وظيفه گرديد . دانشجويانش او را به عنوان استادى پركار و جدى مى شناختند كه با آگاهى و تسلط كامل دروس مربوطه را تدريس مى كرد. با شروع ماجرای كردستان و شنيدن اخبار مربوط به اين منطقه سعى نمود به آنجا منتقل شود و براى دست يابى به اين خواسته تقاضا كرد تا او را به يكى از واحدهاى مستقر در منطقه كردستان منتقل نمايند كه با اين درخواست او به علت نياز خدمتى موافقت نشد. اصرار و پافشارى شهيد براى اعزام به كردستان باعث گرديد كه براى انجام يك مأموريت ۴۵ روزه همراه يك گروهان به منطقه سردشت اعزام گردد.
در همين زمان با آغاز فعاليتهاى اشرار در منطقه كردستان سرگرد آذرفر فرمانده وقت گردان ۱۱۲ لشكر ۲۸ سنندج در اثر آتش خمپاره انداز اشرار در شمال سربازخانه مريوان از ناحيه هر دو پا مجروح و توسط بالگرد به بيمارستان ۵۲۴ سنندج اعزام و از آنجا به بيمارستان خانواده تهران منتقل ميگردد .
لذا فرماندهى سربازخانه تيپ ۳ مريوان به عهده سرگرد توپخانه سيروس ستارى واگذار گرديد و از آنجايى كه منطقه عملياتى گردان ۱۱۲ پياده در مريوان بسيار وسيع بودو احتمال مى رفت ضدانقلاب در اين منطقه مشكل به وجود آورد، ستادلشكر ۲۸ برآن شد كه يك فرمانده لايق و كاردان براى تصدى فرماندهى گردان ۱۱۲ انتخاب و به آن منطقه اعزام نمايد . اين امر مصادف با حضور سرگرد پياده رسول عبادت در دفتر فرماندهى لشكر ۲۸ سنندج و اعلام آمادگى جهت انجام مأموريتهاى محوله شد.
فرمانده لشكر نيز حضور وى را مغتنم شمرده، با تشريح شرايط موجود از ايشان مى خواهد فرماندهى گردان ۱۱۲ را به عهده بگيرد. سرگرد رسول عبادت با كمال ميل اين مأموريت را پذيرا گرديد.
با شروع كار و از لحظه فرماندهى اين شهيد بزرگوار گردان روحى تازه يافت و با توجه به آموزشها و فعاليتهاى شبانه روزى او از آمادگى رزمى قابل توجهى برخوردار گرديد . عملكرد صحيح اين فرمانده لايق موجب تقاضاى فرمانده وقت لشكر از او،مبنى بر تمديد مأموريتش گرديد . او بلافاصله با اين درخواست موافقت كرده، پس از انجام هماهنگى هاى لازم با واحد اوليه سه ماه ديگر مأموريت خود را تمديد نمود . پس از اين سه ماه وى ۶ ماه ديگر مأموريت خود را تمديد و در پى آن تقاضاى انتقال به لشكر ۲۸ را نموده كه با توجه به حمايت بعمل آمده از سوى فرماندهى لشكر با اين تقاضا موافقت و در نتيجه او رسمًا به لشكر ۲۸ سنندج منتقل و همچنان به مأموريت خود در مريوان ادامه داد.
انتقال او به مريوان، با تجاوز گسترده ارتش عراق به كشور ايران مصادف گرديد.
با سد شدن پيشروى دشمن، و آغاز عمليات محدود آفندى يگانهاى خودى درصحنه ها به منظور كاهش توان رزمى دشمن و همچنين ايجاد روحيه هجومى در نیروهای خودى و بازپس گيرى مناطق اشغالى از دشمن، ضرورت حضور شهيد دو چندان مى شود. در اين مرحله از جنگ دشمن نيز به منظور مقابله با اين تدبير ممانعت از تمركز نيرو در جبهه جنوب (خوزستان) وهمچنين درگير نمودن يگانهاى رزمى تحركاتى را در كل منطقه مرزى آغاز مى كند و در راستاى اين تحركات در منطقه كردستان سعى مى نمايد از طريق افزايش امكانات پشتيبانى براى ضدانقلابيون، باعث فرسايش يگانهاى رزمنده گرديده و ابتكار عمل را در اين منطقه بدست گيرد . در چهارچوب همين خط مشى با تمام توان و با پشتيبانى هوايى و آتش سنگين توپخانه به منطقه قوچ سلطان حمله مى كند و اگر چه در اين عمليات دشمن نمى تواند به تمامى اهداف از پيش تعيين شده دست يابد . اما با تصرف قسمتى از ارتفاعات قوچ سلطان توانست روى محور مريوان (باشماق) تا سه راهى (دزلى) ديد ه بانى خوبى كسب نموده، و با سهولت بيشترى امكانات لازم را براى ضدانقلابيون فراهم نمايد. پس از اين عمليات دشمن فرمانده ستاد عملياتى منطقه تصميم مى گيرد به منظور جلوگيرى از تسلط دشمن بر اين منطقه نيروهاى موجود را تقويت نمايد . و در صورت امكان با انجام عمليات آفندى نيروهاى دشمن را در ارتفاعات قوچ سلطان منهدم واين بخش از خاك ميهن را از لوث وجود آنان پاكسازى نمايد.
در راستاى اين مأموريت گردان ۱۱2 پياده و يك گردان توپخانه به منطقه اعزام مى گردند. شهيد سرگرد عبادت پيشاپيش نيروهاى خودى حركت مى كرد. كه ناگهان مورد اصابت تير قرار گرفته و از ناحيه شكم و طحال مجروح می گردد . گرچه پس از مجروحيت سريعًا به وسيله بالگرد به بيمارستان ۵۲۰ كرمانشاه منتثل شد اما به علت خونريزى داخلى معالجات مؤثر واقع نگرديد و به فيض شهادت نائل گشت.
|
Adolf Galland 1912-1996 |








در مصاحبه ای که چند سال قبل از طرف صدا و سیما با نورمن ویزدم انجام گرفت وي اعتراف كرد که فيلم هايش به جز انگلستان تنها در ايران و آن هم به دلیل دوبله بي نظير مرحوم " محمد علی زرندي" مورد استقبال قرار گرفته است و در ديگر كشورهاي جهان هرگز با استقبال روبرو نشده است.
او در این مصاحبه بیان کرد: نمي خواستم اينگونه باشم اما ظاهرا غير از انگلستان و ايران سينماروهاي حرفه اي جهان مرا بيشتر بعنوان يك دلقك مي شناسند تا شخصی درحد "جري لوئيس كه از نظر من دلقكي بيش نبود!
نورمن این حرف ها را در سال های کهن سالی خود و زمانی که در آستانه نود سالگی بود گفته و امروز جهان و سینمای کمدی شاهد در گذشت او در سن 95 سالگی آن هم در آسایشگاه سالمندان است.
مرحوم محمدعلي زرندي دوبلور فیلم های نورمن كه سال هاي آخر عمر خود را (در اوايل دهه 1370) در انگلستان و لندن سپري مي كرد، خود به شخصه صداي نورمن را در يكي از شب هاي چهارشنبه سوري از راديو بي بي سي شنيده و حتی ملاقات هاي متعددي با او داشته است.
این هنرپیشه انگلیسی علاوه بر آنکه یکی از کمدین های مورد علاقه ایرانیان بود "چارلی چاپلین" نیز او را کمدین مورد علاقه خود خوانده است. نورمن در سال ۱۹۹۲ در لیست بهترین مردان كمدی انگلیس جای گرفت و همچنین در سال 2000 از سوی ملکه بریتانیا به دریافت لقب "Sir" مفتخر شد.
او که لقب یکی از مردان خنده جهان را به دوش دارد، زندگی پر فراز و نشیبی را پشت سر گذاشته که بخشی از آن در ذیل آمده است:
نورمن در یك خانواده بسیار فقیر در منطقه پادینگتون شهر لندن در ۴ فوریه ۱۹۱۶ چشم به جهان گشود. او دومین فرزند خانواده بود و یك برادر بزرگتر از خود داشت.
مادر و پدر نورمن با هم رابطه خوبی نداشته و تمام اوقات خود را به دعوا و نزاع با یكدیگر می گذراندند. مادر خانواده كه از فقر و تنگدستی به ستوه آمده بود، هنگامی كه نورمن ۹ ساله شد، خانه را ترك كرد و بی اعتنا به خانواده از همسرش جدا شد و دو پسر كوچكش را به حال خود رها کرد. از آن به بعد پدر مسئولیت نگهداری از بچه ها را به عهده گرفت.
اما نورمن و برادرش كه دو سال از او بزرگتر بود، از این وضعیت راضی نبودند. پدرشان راننده كامیون بود و نورمن را از همان ۹ سالگی با خود به این شهر و آن شهر می برد. او با وجود كمی سنش مجبور بود در سرما و گرما شب و روز به دنبال پدرش برود.
زیرا در خانه كسی نبود كه كنارش بماند و از او نگهداری كند. او در سن ۱۱ سالگی به امید این كه بتواند زندگی بهتری بیابد از خانه فرار كرد. نورمن برای سیركردن شكمش به كارهای مختلفی مانند پادویی، روزنامه فروشی، پیشخدمتی و ظرفشویی در رستوران ها دست زد؛ اما از آن جایی كه به درس علاقه داشت با تلاش زیاد توانست در كنار كار به مدرسه نیز برود، اما از عهده هزینه تحصیل و سیركردن شكمش بر نیامد، پس در سن ۱۳ سالگی علی رغم میل باطنی اش مدرسه را ترك كرد و موفق شد در یك معدن ذغال سنگ كار پیدا كند.
این هنرپیشه انگلیسی بعد از مدت ها كار در حرفه های مختلف بالاخره وارد ارتش شد و به عنوان یك نظامی در ارتش انگلیس به هند اعزام شد.
او در آن محیط خشك و نظامی به یك مسئله مهم پی برد كه سبب دگرگونی زندگی اش شد، فهمید روحیه اش با چنین محیط خشك و مقرراتی نامانوس و ناسازگار است و در فضای نظامی گری ارتش متوجه شد كه استعداد زیادی به خنداندن مردم دارد و می تواند با حركات و رفتار هنرمندانه اش مردم را دلشاد کند، بنابراین تصمیم گرفت و در اواخر سال ۱۹۴۶ در سن ۳۱سالگی ارتش را برای همیشه ترك كرد.
نورمن توانست در مدت بسیار كوتاهی استعداد نهفته اش را شكوفا كند و دو سال بعد در سال ۱۹۴۸ به تلویزیون انگلیس راه یافت و به این نحو چهره كمدین اش را همگان مشاهده كردند و طرفداران زیادی پیدا نمود.
او توانست هنرمند بودنش را به اثبات برساند و در همان سال، نخستین فیلم كمدی اش را با نام "هوش و عقل" را بازی كرد. با این كه اولین تجربه اش بود؛ اما با استقبال بی نظیر مردم روبه رو شد.
همین مسئله او را تشویق كرد تا برای این كه چهره كمدی تری بیابد برای خودش لباسی طراحی و تهیه نماید.
او كلاهی پشمی و لبه دار بر سر می گذاشت، كت كوتاهی بر تن می كرد و كراواتی كوتاه و كج و معوج به دور گردنش می بست. پاچه های شلوارش نیز كوتاه بود. با این لباس خنده دارتر شده بود و مردم بیشتر دوستش داشتند و لذت می بردند. زمانی که نورمن متوجه شد مردم لباسش را پسندیده اند، تصمیم گرفت همیشه با همین لباس مضحك و مسخره نقش بازی كند و یكی از دلایل معروفیتش پوشیدن این لباسهای خنده دار بود.
مردم تصاویر نورمن را به در و دیوار خیابانها چسباندند و علاقه خود را نسبت به او نشان دادند. نورمن در سال ۱۹۵۳ فیلم دیگری بازی كرد با نام "دردسر در فروشگاه" كه با این فیلم به شهرت جهانی رسید.
اكثر فیلم های او به طریق سیاه و سفید پخش می شد. او در دو دهه ۵۰ و ۶۰ میلادی چندین فیلم كمدی با نامهای "نقطه اوج در دنیا"، "سربزنگاه"، "تعقیب یك ستاره"، "مرد با اهمیت"، "سحر خیز"، "یك گردش خوب" و... را در کارنامه خود ثبت کرد.
او با نمایش این فیلم ها در این دو دهه به اوج موفقیت دست یافت. نورمن همه فیلمهایش را بر اساس مشاغلی كه در دوران كودكی و نوجوانی انجام داده بود به طور طنز اجرا می نمود. در واقع او می خواست به همراه طنز و خنده مسائل و مشكلات جامعه را به انتقاد بكشاند. او از سال ۱۹۶۵به بعد فیلم هایش را به طریقه رنگی پخش كرد. با این عمل مردم بیشتری جذب او شدند.
او نه تنها در انگلیس به اجرای نمایش های كمدی می پرداخت بلكه به کشورهایی چون روسیه، ایران، چین و امریكا و حتی به آلبانی نیز سفر كرده و در آنجا هم مردم را سرگرم مینمود.
نورمن در سال ۱۹۵۱ ازدواج كرد. ثمره این ازدواج دو پسر به نام های نیكلاس و جك است. نیكلاس در سال ۱۹۵۵ و جك در سال ۱۹۵۸ به دنیا آمد. اكنون نیكلاس ۴۸ ساله و جك ۴۵ ساله می باشند و ازدواج كرده اند و به وجود پدرشان افتخار می كنند.
نكته جالب تر این كه او در سال ۱۳۴۰ به ایران آمد زیرا در ایران فیلم های او طرفداران زیادی داشته و دارد. او به ایران سفر كرد تا با طرفدارانش ملاقات كند و با استقبال زیادی روبه رو شد.
او در 90 سالگی اعلام بازنشستگی کرد.
نورمن ویزدم در سال 1992 اتوبیوگرافی خود با عنوان" به من نخند، من یک احمقام" را منتشر نمود.







تونی کرتیس با نام حقیقی برنارد شوارتز در سال ۱۹۲۵ در نیویورک متولد شد . در جوانی در زمان جنگ جهانی دوم به خدمت سربازی رفت و پس از پایان جنگ در سال ۱۹۴۹ اولین نقش سینمایی خود را به عهده گرفت و سپس در بیش از ۱۲۰ فیلم ظاهر شد.
او در سال ۱۹۵۱ با جانت لی، هنرپیشه فیلم معروف روح اثر آلفرد هیچکاک، ازدواج کرد. دختر آنها جیمی لی کرتیس امروزه از ستارههای موفق هالیوود است.
وی پس از جدا شدن از جانت لی با کریستینه کاوفمان، هنرپیشه آلمانی ازدواج نمود.
تونی کرتیس با بازی درخشانی که در فیلم ستیزه جویان محصول ۱۹۵۸ از خود ارائه داد نامزد دریافت جایزه اسکار شد ودر سال ۱۹۵۹ با فیلم کمدی بعضی ها داغشو دوست دارند به شهرت جهانی رسید.
او در این فیلم باجک لمون و مریلین مونرو همبازی بود.
تونی کرتیس ، به خاطر برش کوتاه موی سر، اندام ظریف و چهره آرامش بیشتر در نقش افراد بیآزار و ملایم ظاهر میشد، اما در زندگی عادی زیاد آرام نبود و نام او به خاطر ماجراهای عشقی یا مشروب و مواد مخدر بارها بر سر زبانها افتاد.
تونی کرتیس از اوایل دهه ۱۹۷۰ به بازی در سریالهای تلویزیونی پرداخت و به ویژه با سریال (دو) که در ایران با نام کاوشگران پخش گردید و در آن در کنار راجر مور ظاهر شد، محبوبیت فراوان پیدا کرد.
تونی کرتیس در بیست سال آخر زندگی در کنار بازیگری، به عنوان نقاش نیز مطرح شد.
او در سال ۲۰۰۵ کتاب خاطرات خود را با نام یک شاهزاده آمریکایی منتشر کرد و در این کتاب از کودکی پر طلاطم و ماجراهای عشقی بیشمار خود نوشته است.
قلب تونی کرتیس هنرپیشه نامی هالیوود شامگاه چهارشنبه ۲۹ سپتامبر ، ساعت ۹ و ۲۵ دقیقه به وقت محلی در خانهاش در نزدیکی لاس وگاس در سن ۸۵ سالگی از تپش بازایستاد.
نرخهاي جديد بليت هواپيما در مسيرهاي داخلي كشور با احتساب 30 درصد افزايش كه از 15 مهر ماه دريافت خواهد شد، بدين شرح است:
تهران - آبادان؛ 58 هزار و 700 تومان
تهران - اراك؛ 45 هزار و 800 تومان
تهران – اردبيل؛ 45 هزار و 800 تومان
تهران – اروميه؛ 53 هزار و 800 تومان
تهران – اصفهان؛ 45 هزار و 800 تومان
تهران – اميديه؛ 57 هزار تومان
تهران – اهواز؛ 50 هزار و 700 تومان
تهران – ايرانشهر؛ 108 هزار و 600 تومان
تهران – ايلام؛ 48 هزار و 400 تومان
تهران – بجنورد؛ 56 هزار و 600 تومان
تهران – بحرگان؛ 68 هزار و 800 تومان
تهران – بم؛ 83 هزار تومان
تهران – بندرعباس؛ 94 هزار و 900 تومان
تهران – بندرلنگه؛ 91 هزار و500 تومان
تهران – بوشهر؛ 69 هزار تومان
تهران – بيرجند؛ 70 هزار و 600 تومان
تهران – پارسآباد؛ 54 هزار و 300 تومان
تهران – تبريز؛ 49 هزار و 200 تومان
تهران – توحيد؛ 77 هزار و 700 تومان
تهران – جهرم؛ 73 هزار و 300 تومان
تهران – جيرفت؛ 84 هزار و 200 تومان
تهران – چابهار؛ 113 هزار و 400 تومان
تهران – خارك؛ 73 هزار و 100 تومان
تهران – خوي؛ 58 هزار و 700 تومان
تهران – داراب؛ 78 هزار و 600 تومان
تهران – دزفول؛ 45 هزار و 800 تومان
تهران – رامسر؛ 45 هزار و 800 تومان
تهران – رشت؛ 45 هزار و 800 تومان
تهران – رفسنجان؛ 65 هزار و 100 تومان
تهران – زابل؛ 90 هزار و 400 تومان
تهران – زاهدان؛ 91 هزار و 400 تومان
تهران – زنجان؛ 45 هزار و 800 تومان
تهران – ساري؛ 45 هزار و 800 تومان
تهران – سبزوار؛ 53 هزار و 100 تومان
تهران – سرخس؛ 74 هزار و 900 تومان
تهران – سنندج؛ 45 هزار و 800 تومان
تهران – سهند؛ 46 هزار و 600 تومان
تهران – سيرجان؛ 68 هزار و 300 تومان
تهران – سيري؛ 95 هزار و 600 تومان
تهران – شاهرود؛ 45 هزار و 800 تومان
تهران – شهركرد؛ 46 هزار و 600 تومان
تهران – شيراز؛ 63 هزار و 300 تومان
تهران – طبس؛ 56 هزار و 200 تومان
تهران – عسلويه؛ 84 هزار و 200 تومان
تهران – فسا؛ 72 هزار و 400 تومان
تهران – قشم؛ 99 هزار و 500 تومان
تهران – كرمان؛ 69 هزار و 800 تومان
تهران – كرمانشاه؛ 45 هزار و 800تومان
تهران – كيش؛ 89 هزار و 500 تومان
تهران – گچساران؛ 65 هزار و 300 تومان
تهران – گرگان؛ 45 هزار و 800 تومان
تهران – لار؛ 84 هزار و 500 تومان
تهران – لامرد؛ 80 هزار و 300 تومان
تهران – لاوان؛ 84 هزار و 800 تومان
تهران – ماهشهر؛ 57 هزار و 100 تومان
تهران – مسجد سليمان؛ 45 هزار و 800 تومان
تهران – مشهد؛ 66 هزار و 100 تومان
تهران – نوشهر؛ 45 هزار و 800 تومان
تهران – همدان؛ 45 هزار و 800 تومان
تهران – ياسوج؛ 54 هزار و 800 تومان
تهران – يزد؛ 48 هزار و 200 تومان
تهران – خرمآباد؛ 45 هزار و 800 تومان

در دنیا فقط از یک چیز باید ترسید و آن خود ترس است .
اولین شرط توفیق شهامت و بی باکی است .
نایاب ترین چیزها در جهان دوست صمیمی است .
دردها و رنج ها فکر انسان را قوی می سازد .
کسانی که روح نامید دارند مقصرترین مردم هستند.
کسی که می ترسد شکست بخورد حتما شکست خواهد خورد.
یک روز زندگی پر غوغا و در شهرت و افتخار بهتر از صد سال گمنامی است.
فداکاری در راه وطن از همه فضایل باارزشتر است .

ملالی کاکر افسر ارشد و معروفترین پلیس زن افغانستان بود که توسط نیروهای طالبان ترور شد. وی زماني هدف تيراندازي شورشيان طالبان قرار گرفت که به طرف محل کارش در حرکت بود.او پیشتر ۳ نفر از اعضای طالبان را به ضرب گلوله کشته بود.
خانم کاکر حدود چهل سال عمر داشت و مادر شش فرزند بود .
او به ويژه پس از آن در رسانه ها مطرح شد که دريک عمليات، سه نفراز کساني را که مي خواستند حمله انتحاري انجام دهند، به ضرب گلوله به قتل رساند در لیست سیاه طالبان قرار گرفت .
خانم کاکر که پدر و برادرانش نيز افسران پليس بوده اند، در سال 1982 به نيروي پليس افغانستان پيوست.
کاکر در هنگام ترور با درجه نایب سرهنگ، ریاست «بخش زنان اداره مبارزه با جرائم فرماندهی پلیس قندهار» را بر عهده داشت. او از سال ۱۹۸۲ وارد پلیس افغانستان شده و فارغالتحصیل دانشکده پلیس قندهار بود ولی در دوران حکومت طالبان از انجام وظیفه منع شده بود.
راديو ايران براي جذب حداكثري مخاطب خود در طول 3 ماه تابستان از ابتكار جالبي بهره برد!
قرار دادن سيدمحمد اطهري در كنار الهام زرتاختي به عنوان پدر و دختر، ايدهاي بود كه ناهيد عادليان سردبير برنامه «سلام تعطيلات» از آن استفاده كرد تا اين بار شنوندههاي مشكلپسند اين شبكه راديويي با اين برنامه همراه شوند و لحظات شادي را براي خود به وجود آورند.
ساعت 18 آرم برنامه با صداي افراد مختلفي كه نام خدا را نجوا ميكنند، شروع ميشود. پس از پخش يك موسيقي شاد سيدمحمد اطهري ميگويد: «تابستونا تو خونه ما تعطيلات، تعطيله». الهام زرتاختي با همان نشاط هميشگي ميگويد: «تابستونا توي خونه ما جنب وجوش و تلاش دو برابره».
اطهري ادامه ميدهد: «ما دوتايي يعني من و دخترم» زرتاختي با تاكيد بيشتري ميگويد: «ما دو تا يعني من و بابام» اطهري ميگويد: «اينجاييم تا با يه تعطيلات پربار كنار شما باشيم.» زرتاختي ادامه ميدهد: «ما اينجا هر روز به شور و حركت زندگي سلام ميكنيم.» آنگاه اطهري و زرتاختي با صداي بلند به شنوندگان اين شبكه راديويي سلام ميدهند.
وقتي از سيدمحمد اطهري، گوينده برنامه سلام تعطيلات كه در تيپ پدر به ايفاي نقش ميپردازد در خصوص لحن و بيان اجرايش در اين برنامه عصرگاهي ميپرسم، ميگويد: «چون در اين برنامه با تيپ پدر اجرا داشتم، بايد حجم صدايم را تغيير ميدادم تا ميتوانستم با برنامه ارتباط برقرار كنم. من در اين برنامه با همان صدايي كه در منزل با بچههاي خودم صحبت ميكنم، نقش پدر را بازي ميكنم البته با توجه به اينكه كار تئاتر كردهام خيلي راحت توانستم اين تطبيق را برخلاف خيليها كه معتقد بودند نميتوانم، انجام دهم. از روز سوم برنامه ارتباط من با خانم زرتاختي يك ارتباط پدر و دختري شد. همچنين با توجه به اينكه خانم زرتاختي همسن دخترم است از همان حسي كه براي ارتباط با او استفاده ميكنم، توانستم ارتباط خوبي با ايشان برقرار كنم ضمن اينكه آن طرف شيشه استوديو ساعي، تهيهكننده برنامه و همسر الهام، داماد مجازي من است و همه اين شرايط دست به دست هم داد كه يك احساس خانوادگي داشته باشيم.»
او ميگويد: «براي اولين بار است كه در يك برنامه گويندههاي آن در نقش پدر و دختر بازي ميكنند و خلاقيت اين طرح باعث شده كه ما با حجم زياد تلفنها و پيامكهاي مردم روبهرو شويم.»
اطهري به حس و حالش در اجراي برنامه اشاره ميكند و ميگويد: «شنوندههاي ما در اين ايام يا در مسافرت هستند يا از شدت گرما زير كولر مشغول مطالعه! بهرغم اينكه هوا گرم است حس و حال برنامه بايستي خيلي گرم باشد. انتخاب موسيقي، لحن گويندهها و خود متن مهم است. متن بايد رها باشد و در قيد و بند فعل و فاعل نباشد و گپ و گفت محور باشد تا حس و حال تابستان خيلي قشنگ منتقل شود. اگر حس و حال عصر بخصوص تابستان اتوكشيده و سرسنگين اجرا شود، تاثير چنداني ندارد و اصلا شنونده نميتواند با برنامه ارتباط برقرار كند و سريع موج راديو را عوض ميكند.»
وقتي از الهام زرتاختي گوينده ـ بازيگر اين برنامه كه در تيپ دخترانه به ايفاي نقش ميپردازد در خصوص اين نوع از اجرا ميپرسم، ميگويد: «چون اختلاف سني من با آقاي اطهري زياد بود و من از صداي شادتر و پرانرژيتري برخوردار بودم، نميتوانستيم در كنار هم به عنوان 2 گوينده قرار بگيريم، بنابراين سردبير برنامه پيشنهاد كرد كه يك پدر در كنار يك دختر باشد و من از اين اجرا راضي هستم و احساس ميكنم بازتاب خوبي هم داشته به اميد اينكه شنوندهها هم راضي باشند.»
زرتاختي در خصوص لحن و نوع بيان اجرا ميگويد: «چون قرار است دختر باشم، هيچ تغيير و تيپي در صدايم ايجاد نكردم و اين صدايي را كه ميشنويد، خودم هستم با همين انرژي و نوع لحن و بياني كه دارم.»
وي ادامه ميدهد: «برنامه ما كاملا خانوادگي است، چون همسرم مهدي ساعي، تهيهكننده برنامه است و صميميت خاصي در آن ايجاد شده و ما توانستهايم جمع خانوادگي كوچكي را تشكيل دهيم و رابطهمان با هم خوب باشد.»
زرتاختي كه از سال 75 وارد راديو شده در خصوص تفاوت اجرا با بازيگري ميگويد: «چون كار اصليام بازيگري است، معتقدم دست بازيگران راديو از لحاظ توانمندي، بازتر است ضمن اينكه دوستان اجرا هم قابليتهايي دارند كه ما نداريم. كساني كه اجرا ميكنند در فراز و فرودها قرار نميگيرند، ما بازيگران وقتي يك متن خشك را روبهرويمان ميگذارند آنقدر آن را رنگ و لعاب داده و تغيير ميدهيم تا قشنگتر به دل مخاطب بنشيند.»

پنجم مهر ماه سال 1333 فرمانداري نظامي تهران خبرنگاران روزنامه ها را براي بازديد از چاپخانه مخفي حزب توده كه چهارم مهر ماه در شميران كشف شده بود دعوت كرده بود. در كشف اين چاپخانه سروان مهدي رحيمي (سپهبد در سال 1357 و آخرين فرماندار نظامي تهران و رئيس شهرباني ايران) تلاش فراوانی انجام داده و از همان زمان بود که مورد توجه قرار گرفت و در دهه بعد نخست، رئيس راهنمائي و رانندگي و سپس رئیس پليس تهران شد.
اين چاپخانه و ماشين آلات آن که نشريات زير زميني حزب کمونيستي توده را به چاپ مي رساند بعدا به وزارت فرهنگ داده شد و به چاپخانه فرهنگ معروف گرديد.

امیر دریادار حبیب الله سیاری فرمانده نیروی دریایی ارتش اعلام کرد که این نیرو هیچ گاه اجازه بازرسی کشتی های ایرانی رابه اماراتی ها نخواهد داد و امارات جرات نزدیک شدن به کشتی های ایرانی را ندارد.
وی در گفتگو با خبرنگار مهر و در پاسخ به این پرسش که ارزیابی شما از اظهارات اخیر سفیر امارات درآمریکا که ادعا کرده است امارات تاکنون چندین کشتی ایرانی را در راستای تحریم های شورای امنیت بازرسی کرده است، چیست؟ گفت: ما هیچ وقت اجازه نمی دهیم که یک چنین کشوری کشتی های ما را بازرسی کند.
فرمانده نیروی دریایی ارتش افزود : امارات جرات چنین کاری را ندارد .
میر دریادار سیاری با تاکید براینکه ما بر منطقه تسلط کامل داریم، گفت: نیروی دریایی ارتش برای دفاع از منافع کشور در کلیه آبها آمادگی کامل دارد.

با گذشت بيست و چهار سال از ترور نخست وزير سابق سوئد، معماي قتل اسرارآميز وي همچنان نامعلوم مانده است.
"اولاف پالمه" رهبر حزب سوسيال دمكرات و نخست وزير پيشين سوئد ساعت 23 و 30 دقيقه روز 28 فوريه سال 1986، زماني كه به همراه همسر خود و بدون هر گونه محافظ از سينمايي در مركز استكهلم خارج ميشد، مورد اصابت گلوله فرد يا افراد ناشناسي قرار گرفت و در سن پنجاه و نه سالگي به قتل رسيد.
از آن زمان تاكنون هيچ سياستمداري نتوانسته جاي خالي پالمه را در سوئد پر كند. "گونار فردريكسون" ْGunar Fredriksson سردبير سابقروزنامه "آفتونبلادت" (Aftonbladet) چاپ استكهلم در اينباره ميگويد: "با پالمه سوئد در خارج از مرزهاي خود مهم شد. وي به سوئد جنبهاي بينالمللي داد كه تا پيش از آن هيچ كس قادر به انجام آن نشده بود".
بسياري از سوئديها همچنان پس از گذشت دو دهه معتقدند كه پالمه توسط خارجيها و با انگيزهاي غيرسوئدي به قتل رسيده است. يكي از نظرسنجيها در اين مورد نشان ميدهد كه حدود هشتاد و شش درصد از مردم اين كشور ضمن آن كه معتقدند كه نخست وزير پيشين كشورشان به دلايل بينالمللي به قتل رسيده، فكر ميكنند كه عوامل اين جنايت هرگز به دام نخواهند افتاد.
"لنارت بودستروم" (Lennart Bodstroem) وزير خارجه دولت پالمه در سال هاي 1982 تا 1985 نيز چنين از وي ياد ميكند: "پالمه در ابتدا مخالف سرسخت اتحاديه اقتصادي اروپا بود و از آن به عنوان بازوي اقتصادي ناتو ياد ميكرد، ولي به مرور در مواجهه با كشاكش دو بلوك شرق و غرب به شدت طرفدار وحدت اروپا شد".
شماري از كارشناسان بينالمللي نیز براين اعتقادند كه برغم تلاش دولتمردان سوئدي، پس از پالمه، اين كشور هرگز نتوانست احترام و شان بينالمللي زمان وي را باز يابد.
پالمه در شامگاه 28 فوريه 1986 در يك خيابان شلوغ و پرتردد در مركز استكهلم به قتل رسيد. سلاحي كه وي را به قتل رساند يك رولور مگنوم 357 بود ولي نه اين سلاح و نه ضارب هرگز شناسايي نشدند. وي تنها رهبر كشورهاي اروپاي غربي بود كه از زمان خاتمه جنگ جهاني دوم تاكنون به قتل رسيده است.
پالمه اگرچه در داخل و خارج از كشورش دوستان و حاميان بسياري داشت، ولي در طول حيات سياسي خود دشمناني نيز براي خود تراشيده بود. او در سال 1972 تظاهرات و راهپيماييبزرگ ضد جنگ را در استكهلم سازماندهي و در آن به همراه سفير كمونيست ويتنام شمالي در سوئد شركت كرد. او در حالي كه از آزادي خواهان چپگراي ويتنام دفاع ميكرد، عليه آپارتايد در آفريقاي جنوبي نيز فعاليت داشت و در راهپيمايي ضداشغالگري شوروي سابق در "چكسلواكي" نيز حضور يافت.
در مورد قتل پالمه نظريههاي مختلفي وجود دارد و تاكنون چندين گزارش محرمانه و آشكار درخصوص اين حادثه منتشر شده و چهارده مورد تجسس نيز در اين مورد همچنان در جريان است. بيش از نيم ميليون برگ سند و بيست هزار مورد تماس و سرنخ شهود مرتبط با قتل نخست وزير فقيد سوئد چند اتاق را در اداره مركزي پليس استكهلم اشغال كرده است.
يكي از اين گزارشها كه چند سال قبل از طبقهبندي خارج شده "گزارش سري كميته حقيقت ياب ترور اولاف پالمه" است كه توسط مقامات امنيتي سوئد تهيه و تنظيم شده است. اين گزارش گرچه فاقد يك نتيجهگيري مشخص است، اما بدون توجه به حدس و گمان و بر پايه شواهد به موارد مختلف و سرنخهاي پراكندهاي در اينباره اشاره دارد. بر اساس اين گزارش كه مبتني بر جزييات فراواني است كه چند روز پس از قتل اولاف پالمه نيروهاي امنيتي انگليس اطلاعاتي به دست آوردند كه قاتل وي به فرمان پليس امنيتي رژيم نژادپرست آفريقاي جنوبي به اين اقدام دست زده است. پالمه از اوان جواني تا هنگام مرگ دشمن سرسخت و آشتيناپذير حكومت آپارتايد در آفريقاي جنوبي بود.
يكي ديگر از نخستين فرضيههاي مربوط به قتل پالمه به سازمان شبهنظاميان "پ.ك.ك" متعلق به كردهاي جداييطلب تركيه ميباشد. بسياري از ماموران تجسس اين پرونده معتقدند كه افراد اين گروه مامور قتل پالمه بودهاند. علاوه بر گزارشها و سرنخهاي مختلف موجود در پرونده، ظاهرا همسر سابق "عبدالله اوجالان" رهبر زنداني پ.ك.ك اعتراف كرده كه ترور نخست وزير پيشين سوئد توسط عناصر انشعابي و خودسر اين حزب و در انتقام از ممانعت پالمه از اعطاي پناهندگي سياسي به اعضا و هواداران پ.ك.ك صورت گرفته است.
برخي از مقامات پيگير پرونده قتل پالمه بر اساس ارتباطات و فعاليتهاي شخصي به نام"برتيل ودين" (Bertil Wedin) كه يك عنصر فاشيست و راستگراي افراطي است معتقدند كه هر دو نظريه مطرح شده در مورد اين واقعه قرين به صحت است. به نظر آنان، ودين كه از يك سو روابط و همكاري نزديكي با نژادپرستان آفريقاي جنوبي داشت، در عين حال با رهبران پ.ك.ك نيز از جهات زيادي آشنا و هم سو بود.
بر اساس اين نظريه، رژيم نژاد پرست آفريقاي جنوبي از طريق ودين يك گروه از اعضاي پ.ك.ك را اجير كرد تا به اين عمل دست بزنند. ودين تحت بازداشت و محاكمه قرار گرفت ولي با وجود شواهد و مدارك فراوان مالي و عملياتي كه عليه وي در مورد ارتباطاتش با سرويس امنيتي آفريقاي جنوبي بدست آمد، نهايتا تبرئه و آزاد شد. جالب توجه است كه ترور پالمه پنج روز پس از يك همايش سه روزه و پر سر و صداي بينالمللي براي مبارزه با رژيم آفريقاي جنوبي و تبعيض نژادي انجام شد.
گروهي ديگر از كارشناسان قتل پالمه، ضمن تاييد نقش حكومت پيشين آفريقاي جنوبي و برتيل ودين در اين قتل، معتقدند كه اين اقدام نه توسط پ.ك.ك بلكه به وسيله يك نژادپرست سوئدي كه به دلايل اعتقادي و يا امنيتي تابعيت آفريقاي جنوبي را هم داشت، انجام شده است. بر اين اساس سرنخهاي بدست آمده از ودين در مورد دخالت پ.ك.ك تنها حركتي انحرافي بوده تا نقش اين شخص "كرگ ويليامسون" (Craig Williamson) در اين ماجرا فراموش شود. ويليامسون بلافاصله پس از قتل پالمه از سوئد به آمريكا گريخت.
صرف نظر از همه فرضيههاي فوق، همسر اولاف پالمه كه تنها شاهد عيني ماجرا بود شخص ديگري به نام "كريستر پترسون" را به عنوان قاتل وي شناسايي كرد اما وي نيز با وجود دستگيري، محاكمه و محكوميت به حبس ابد، در نهايت به دليل ناكافي بودن شواهد تبرئه و آزاد شد. پترسون كه الكلي و معتاد به مواد مخدر بود در سال 2004 بر اثر خونريزي داخلي درگذشت و احتمالا اسرار زيادي در مورد ترور پالمه را با خود به گور برد. شبكه تلويزيوني "اس.وي.تي" (SVT)در يك گزارش مستند كه به مناسبت بيستمين سالگرد ترور پالمه پخش كرد، از قول يكي از دوستان پترسون به نام "راجر اوستلند" اعلام كرد كه وي شاهد تيراندازي پترسون به پالمه بوده است.
به هر حال بر اساس قوانين قضايي كشور سوئد پرونده قتل پالمه تا 25 سال پس از وقوع جرم همچنان مفتوح و قابل پيگيري خواهد بود. دولت اين كشور نيز جايزهاي به مبلغ ۶/۳ ميليون دلار براي اطلاعاتي كه منجر به دستگيري قاتل يا قاتلان پالمه شود اختصاص داده، اما تاكنون اين امر به وقوع نپيوسته است.
زخمهاي التيام نيافته سوئد از ترور پالمه در سال2003 با ترور "آنا ليند" وزير خارجه محبوب آن كشور مجددا سر باز كرد. خانم ليند نيز كه همانند پالمه فاقد محافظ شخصي بود در يك مركز خريد در استكهلم ظاهرا به ضرب چاقوي يك جوان سوئدي صرب تبار به نام "ميخاييلو ميخاييلوييچ" كه داراي سابقه بيماري رواني بود زخمي شد و در بيمارستان جان سپرد. مردم سوئد در زمان محاكمه و محكوم شدن ميخاييلوييچ نفس راحتي كشيدند زيرا وي پس از طي چند دور محاكمه نهايتا به زندان ابد محكوم شد.
با اين حال به گفته "اينگوار كارلسون" (Ingvar Carlsson) جانشين پالمه در سمت نخست وزير سوئد، يك تفاوت بزرگ بين ترور ليند و پالمه وجود دارد: "پرراز و رمز باقي ماندن حادثه ترور و اين واقعيت كه هنوز هيچ كس به اتهام قتل پالمه محكوم نشده موجب باز ماندن زخم اين ماجرا شده است. اين تفاوت اصلي ترور پالمه و ليند است."
مسعود پوراسكويي در آخرين روزهاي بهار 1318 در تهران به دنيا آمد. داراي ليسانس مديريت و اولين گزارشگر تنيس، اتومبيلراني و سواركاري در ايران است. او در حال حاضر صبح و ورزش، هميشه با ورزش، ورزش در رسانههاي جهان و... را اجرا ميكند. اسكويي به ورزش و برنامههاي ورزشي علاقه دارد و ميگويد: ورزش يعني تحرك، نشاط، سرزندگي، انرژي، سلامت و تندرستي. من در اجرا شعاري دارم كه هر روز 10 دقيقه ورزش كنيد.
آقاي اسكويي گويندگي را چطور انتخاب كرديد؟
من از دبيرستان و نوجواني به گويندگي علاقه داشتم؛ بخصوص گويندگي در بخش خبر و همين طور دوبله فيلمهاي سينمايي و تلويزيوني.
براي اين كار آموزش هم ديدهايد؟
قبل از آن كه وارد تلويزيون بشوم يك سال دوره فن بيان در هنرهاي دراماتيك را گذراندم. آذر 1345 به استخدام تلويزيون درآمدم. از بين 300شركتكننده براي گويندگي در برنامههاي سياسي و اخبار، امتحان دادم و خوشبختانه قبول شدم.
چطور از اخبار و سياست به ورزش كشيده شديد؟
سال 1350 گروه ورزش تلويزيون تشكيل شد و من ضمن خواندن اخبار ورزشي، مسابقات مختلف را هم گزارش ميكردم. من اولين گزارشگر تنيس، سواركاري و اتومبيلراني در ايران هستم. البته همان زمان مسابقات فوتبال، بسكتبال و وزنهبرداري را هم گزارش ميكردم.
رشته تخصصي شما...؟
واليبال است.
كه هنوز هم گزارش ميكنيد؟
بله، در حال حاضر مسابقات واليبال را از راديو ورزش گزارش ميكنم.
به گزارش كدام ورزش بيشتر علاقهمنديد؟
واليبال. گزارشگري مسابقات واليبال بيشتر از همه مورد علاقه من است. خودم هم اين رشته را دوست دارم و ميكوشم با تمام احساس اين مسابقه را گزارش كنم. طوري اجرا ميكنم كه شنونده خود را كنار زمين احساس كند و با لذت فراوان گزارش را پي بگيرد.
نميخواهيد گويندگي در برنامههاي ديگر را تجربه كنيد؟
همان طور كه گفتم، از آغاز گوينده اخبار سياسي بودم، اما اكنون سالهاي زيادي است كه گوينده ورزشي هستم. مردم با صداي من در برنامههاي ورزشي آشنا هستند و اگر در يك برنامه غيرورزشي شركت كنم، همه تصور ميكنند آن برنامه هم ورزشي است. ضمن اين كه من در كار برنامه ورزشي تخصص دارم و شايد از عهده برنامهاي غيراز آن نتوانم برآيم.
اولين بار كه پشت ميكروفن نشستيد كي بود و چه احساسي داشتيد؟
اولين بار در سال 1345 و زماني كه تلويزيون ملي افتتاح شد، پشت ميكروفن قرار گرفتم. آن زمان در اوج لذت بودم و احساس بسيار خوبي داشتم. زماني كه در تلويزيون مشغول كار بودم گاهي در راديو هم برنامه اجرا ميكردم، اما خيلي كم و البته در همان سالها بود كه مطالبي را براي راديو مينوشتم.
گويندگي در راديو با گويندگي در تلويزيون چه تفاوتهايي دارد؟
گويندگي در تلويزيون سختتر از گويندگي در راديوست. گوينده تلويزيون چون ديده ميشود، بايد دقت بسيار زيادي در حركات خود داشته باشد، اما گوينده راديو آزادتر است. گوينده راديو بايد تبحر داشته باشد تا شنونده را پاي راديو بنشاند و نگذارد او راديو را خاموش كند.
اگر يك بار ديگر به دنيا بياييد باز هم شغل گويندگي را انتخاب ميكنيد؟
گويندگي عشق ميخواهد و اگر 10 بار هم دنيا بيايم باز هم گويندگي را انتخاب ميكنم. اگر كسي ميخواهد در كار گويندگي موفق باشد، بايد به كار خود علاقه داشته باشد و آنچه را نميداند بپرسد و غرور و خود برتربيني را از خود دور كند. همچنين با برنامهاش آشنايي كامل داشته باشد، مثلا اگر در يك برنامه علمي گويندگي ميكند با مسائل روز آن آشنا باشد. اگر برنامههاي ورزشي را گويندگي ميكند بايد آشنايي كامل با آن رشته ورزشي داشته باشد.
به نظر شما داشتن صداي شاخص مهم است يا قابليت گويندگي؟
صداي شاخص و قابليت گويندگي هر دو لازم و ملزوم يكديگرند. يك گوينده خوب بايد صداي خوب، تحصيلات عاليه داشته و با مطالعه باشد و نيز لهجه نداشته باشد.
از سوي ديگر براي پيشرفت در كار خود بايد قابليتهاي مجريگري را هم داشته باشد تا از عهده كار برآيد.
و بهترين كار شما در راديو...؟
به اعتقاد خودم تمام كارهاي شبكه راديويي ورزش جزو بهترينهاست. شبكه راديويي ورزش توانسته تمام اقشار مختلف در هر رده سني را با خود همراه كند. امروز پير و جوان و زن و مرد باهرسليقهاي شنونده برنامههاي راديو ورزش هستند؛ بخصوص كساني كه به گزارشهاي ورزشي علاقهمندند.
بهترين يا بدترين خاطره شما در راديو يا تلويزيون؟
با توجه به اين كه كار من گويندگي و گزارشگري در راديو ورزش است، تمام لحظات ميتواند براي من خاطرات خوب و بد باشد. زماني كه تيمهاي ما شكست ميخورند براي من جزو خاطرات بد هستند و زماني كه به پيروزي ميرسند، خاطرات شيريني براي ما رقم ميخورد. اما بهترين خاطرهام پيروزي تيم فوتبال كشورمان در برابر استرالياست كه بعد از آن به جام جهاني راه پيدا كرديم. هيچوقت لحظات و دقايق پاياني آن مسابقه را فراموش نميكنم، چون با استرس بسيار زيادي آن دقايق را تعقيب كردم.
مجريگري و گويندگي تفاوتي با هم دارند؟
مجري آزادتر از گوينده است و ميتواند هنگام اجراي برنامه حركت كند، راه برود اين طرف و آنطرف را نگاه كند (البته در تلويزيون) و در مورد موضوعات مختلف صحبت كند. اما گوينده يك برنامه فقط بايد درباره مطالب همان برنامه صحبت كند و بسيار جدي باشد و حركات اضافي نداشته باشد.
شما از گويندگي در تلويزيون به راديو آمديد. آيا حاضريد به تلويزيون برگرديد؟
امروز آنقدر به راديو علاقهمند شدهام كه حاضر نيستم گويندگي در راديو را با گويندگي در تلويزيون عوض كنم، بويژه گويندگي در راديو ورزش را.
و سخن پاياني...؟
بينهايت از شما سپاسگزارم و تشكر ميكنم از اينكه مرا براي مصاحبه انتخاب كرديد.