نقش نیروی هوایی ایران در یکپارچگی کنگو

 

26 ديماه 1341 (16 ژانويه 1963 و درست دو سال پس از قتل پاتریس لومومبا ) بنا بر درخواست دبيركل وقت سازمان ملل، ارتش ايران يك اسكادران از شكاري ــ بمب افكن هاي خود مركب از شش جت را براي پايان دادن به تجزيه طلبي موسي چومبه و تامين يكپارچگي به كنگو اعزام نمود. پس از دو قرن، اين نخستين بار بود كه نيروهاي مسلح ايران در خارج از مرزهاي كشور وارد عمليات نظامي مي شدند.

 به تصميم سازمان ملل، فرودگاه «كل وزي» در ايالت جدا شده كاتانگا بمباران و غير قابل استفاده شد و محل استقرار نيروهاي چومبه و مزدوران اروپايي او به فرماندهي «مايك ديوانه» در اليزبت ويل و جادوت ويل بمباران و راه براي ورود واحدهاي زميني سازمان ملل هموار گرديد، چومبه به خارج فرار كرد و تجزيه كنگو ( كه به خاطر معادن الماس آن و به تحريك و خواست كمپاني هاي خارجي الماس صورت گرفته بود ) پايان يافت.

 قبل از اين نيز دولت ايران دو گروه پزشك نظامي به درخواست سازمان ملل به كنگو فرستاده بود.

 

انسان ها از دیدگاه دکتر شریعتی

دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد .

 

 

آرزوی شهردار سئول در سی و اندی سال پیش

 

پیش از انقلاب به دنبال مسافرت شهردار وقت تهران به سئول در سال ۱۳۵۴ درجهت همکاری بین دو کشور سنگ بنای دو خیابان بزرگ در پایتخت دو کشور گذاشته شد.

خیابانی در تهران با نام سئول و خیابانی در سئول با نام تهران در این قرار داد شهردار سئول آروز می کند این تفاهم باعث گردد تا سئول نیز مانند تهران به شهر پیشرفته ای تبديل گردد و این درست زمانی ميباشد که وضعیت اقتصادی مردم کره نابسامان بوده است.

نکته جالب آن است که خیابان تهران تنها اسم خارجی در میان خیابان های سئول است وحالا با گذشت ۳4 سال خیابان تهران مبدل به اصلی ترین، زیباترین و گرانقیمت ترین خیابان سئول شده است.دفاترصدها شرکت عظیم تجاری ـ صنعتی و دفاتر شرکت های بزرگ بین المللی از قبیل یاهو و برجهای بلند این خیابان که یک سرمایه گذاری بیش از ۱۰۰میلیارددلاری را به خود جذب کرده است در این خیابان قرار دارد و این در حالی است که خیابان سئول در تهران تنها اتوبانی به خود دیده است.اینک این دو خیابان جلوه معنی داری به داستان توسعه یافتگی این دو شهر و اين دو کشور بخشیده است. معنایی که برای ما ایرانیان بسیار درد آور و قابل تامل است و جالب آنکه رویای کره ای ها برای تبدیل به ایران توسعه یافته با گذشت سی و چند سال برعکس شده است و تبدیل به رویای ایرانیان برای رسیدن به کره شده است.
در یک مقایسه تطبیقی سرعت عمل و پیشرفت کره و ایران را در جهت توسعه یافتگی با مشاهده سرنوشت دو خیابان سئول در ایران و خیابان تهران در کره می توان به وضوح دید.

 

شهید سروان حمید رضا سهیلیان از قهرمانان هوانیروز

 

حميدرضا سهيليان در بيست و هشتمين روز از فروردين ماه ۱۳۳۳ در محله نارمك تهران به دنيا آمد. تحصيلاتش را تا مرحله اخذ ديپلم ادامه داد و در سال ۱۳۵۱ براى خلبانى بالگرد در هوانيروز استخدام شد.

او پس از گذراندن دوره هاى نظامى، زبان انگليسى، تخصصى پرواز در تهران و پايگاه مركز آموزش هوانيروز اصفهان در تخصص بالگرد كبرى فارغ التحصيل شد. اولين واحد خدمتى اش با درجه ستوان سومى در پايگاه هوانيروز كرمانشاه (پايگاه شهيد كشورى فعلى) بود. در سال ۱۳۵۶ با «سوسن رجبيان» ازدواج كرد كه حاصل اين وصلت، دخترى به نام هانيه بود. هانيه در زمان شهادت پدر يازده ماه داشت.

سهيليان در روز بيست و يكم مهرماه ۱۳۵۹ در منطقه كوره موش غرب در درگيري با نيروهاى عراقي به شهادت رسيد. وقتى از همسر شهيد مى پرسيم شهيد سهيليان به جز خلبانى بالگرد جنگنده كبرى، تخصص ديگرى هم داشتند، جواب مى دهد: «بله. ايشان تست بايلوت بودند. اين به معناى اين است كه بالگردهايى را كه خراب مى شد، سهيليان درست مى كرد. قبل از هر خلبانى اين بالگردها را تست مى كرد. البته اين كار، قبل از انقلاب توسط امريكايى ها انجام مى شد.

از خانم رجبيان مى خواهم از حضور شهيد در روزهاى آغاز جنگ صحبت كند و او مى گويد: «در اولين روزهاى جنگ، عراق به چند فرودگاه ايران حمله كرد (از جمله فرودگاه كرمانشاه) در آن زمان حميد مشغول تست بالگرد بود كه با اين منظره مواجه شد. بلافاصله بالگرد را به زمين نشاند و با يك فروند بالگرد جنگنده كبرى به دنبال هواپيماى دشمن رفت. اما به دليل تأخيرى كه براى تعويض بالگردها صورت گرفت، اين عمليات با موفقيت انجام نشد. در يكى ديگر از مأموريت ها گلوله اى به بالگرد ايشان خورد كه بعد از رد شدن از شيشه از بالاي سر ايشان رد شد. وقتى بعد از اتمام عمليات و نشاندن بالگرد به زمين، دوستان به طرف حميدرضا رفتند، ديدند كه او ناراحت است. پرسيدند: «اتفاق ناگوارى كه نيفتاده، پس چرا ناراحتى؟»

حميد رضا جواب داده بود: «اين گلوله مى بايست به پيشانى من مى خورد و من شهيد مى شدم ولى از بالاى سر من رد شد».

در يكى از عمليات هاى هوايى، بالگرد ايشان مورد اصابت گلوله هاى دشمن قرار گرفت و قسمت باك بنزين بالگرد سوراخ شد. به گفته دوستان، حميدرضا در شرايطى قرار گرفته بود كه مى بايست بالگرد را در همان منطقه مى نشاند و خودش به عقب برمى گشت. ولى ايشان براى اين كه بالگرد به دست دشمن نيفتد، به هر سختى و زحمتى كه بود خود را به پايگاه كرمانشاه رساند و بالگرد را سالم به زمين نشاند. از آن به بعد دوستانش لقب خلبان بى باك را براى او انتخاب كردند و ايشان را با اين نام صدا مى زدند.»
از نقش شهيد سهيليان در آزادى منطقه سرپل ذهاب مى پرسم كه پاسخ مى دهد: يكى از افتخارات بزرگ شهيد سهيليان، آزاد كردن سرپل ذهاب بود. آن هم درست زمانى كه از تهران، دستورى مبنى بر تخليه پادگان سرپل ذهاب و از بين بردن مهمات داده شده بود تا مبادا انبار مهمات به دست دشمن بيفتد. حميدرضا دستور رسيده را ناديده گرفت و اعلام كرد: هر كس مى خواهد از اين پادگان برود، برود. اما هيچ كس حق ندارد يك بالگرد را از اين جا خارج كند.

حميدرضا در حالى دستور را ناديده گرفت كه حتى دشمن، سيم هاى خاردار پادگان را رد كرده بود. به گفته شهيد شيرودى حميد آن چنان براى آزادكردن سرپل ذهاب، مصمم بود كه روى چمن هاى پادگان يكه و تنها و با اراده راسخ نشسته بود و نمى شد تنهايش گذاشت. به همين خاطر، من و چند تن از دوستان به طرفش رفتيم و اعلام آمادگى كرديم و در عمليات گسترده اى كه با فرماندهى شهيد سهيليان انجام شد، به كمك خدا و همراهى دوستان، پادگان سرپل ذهاب آزاد گشت.

شهيد شيرودى از آن پس مى گفت: «حميد از مهارت بسيار بالايى برخوردار است. او در اين عمليات، تنها خلبانى بود كه هدف را به صورت منحنى مى زد و فقط با شليك يك تير موفق به منهدم كردن ادوات دشمن مى شد.»

شيرودى هميشه از حميد مى پرسيد: «چطور مى توانى اين كار را انجام بدهى؟ در حالى كه شليك تير مستقيم چندان ساده نيست و تيرهاى زيادى بايد شليك كنيم تا به هدف بخورد، تو با شليك هر تير، مى توانى به صورت منحنى هدف را بزنى و تانك را منهدم كنى. حميد با لبخند در جواب او مى گفت: من فقط تير را پرتاب مى كنم. اين خداوند است كه آن را بر سر دشمن فرود مى آورد و تانك و ادوات زرهى آن ها را منهدم مى كند.»
سوسن رجبيان، شهادت همسرش را اين گونه توصيف مى كند: آخرين مأموريت و پرواز حميدرضا در غرب كشور و در ۲۰ كيلومترى پادگان سرپل ذهاب بود كه او و هم پروازش سعدالله داورزاده در روز بيست و يكم مهر سال ۵۹ بعد از گذشت بيست و يك روز از جنگ در منطقه كوره موش با عراقي ها درگير شدند.

سهيليان و ديگر اعضاى تيم در اين درگيرى تلفات بى شمارى به تانك ها و نيروهاى دشمن وارد كردند و باعث شدند دشمن كيلومترها عقب نشينى كند.
آخرين مرحله پرواز اين خلبان شجاع هوانيروز مصادف شد با اصابت گلوله توپخانه دشمن به بالگردش كه منجر به شهادت ايشان و هم پروازش سعدالله داور زاده شد. ياران پروازى او حكايت مى كنند كه در موقع عمليات با خلبان شيرودى تماس مى گيرد و از او مى خواهد كه به پادگان سرپل ذهاب برگردد. اما وقتى شيرودى به پادگان مى رسد با جنازه سوخته سهيليان رو به رو مى شود و ديدارشان به قيامت موكول مى شود.
از سوسن رجبيان مى پرسم، احساس دوستان نزديك شهيد، به خصوص شهيد احمد كشورى موقع شهادت سهيليان چگونه بود؟ نگاهش به دور دست ها خيره مى شود و مى گويد: «شهيد سهيليان و كشورى چون هم دوره بودند و ارتباط نزديكى با هم داشتند، به همديگر وابستگى عاطفى خاصى داشتند. بعد از شهادت حميدرضا، دور احمد كشورى را گرفته بودند تا از خبر شهادت حميدرضا مطلع نشود. اما وقتى در اخبار راديو شهادت سهيليان را اعلام كردند، احمد كشورى هم شنيده بود.. دوستانش مى گويند: شهيد كشورى به قدرى از شنيدن اين خبر ناراحت شد كه چند روز عزادار بود و غذا نمى خورد.
بعدها همسر شهيد كشورى برايم تعريف كرد كه احمد مى گويد: «از وقتى حميدرضا شهيد شده احساس مى كنم يك بالم شكسته و نمى توانم پرواز كنم.»
كشورى شب قبل از شهادتش به همسرش گفته بود كه اگر جنگ تمام شود من يك لحظه هم در كرمانشاه نمى مانم. چون كرمانشاه بدون حميد، هيچ صفايى ندارد.
يك شب شهيد احمد كشورى، حميد رضا را در خواب مى بيند كه در باغى پر از گل است و عمارتى را به او نشان مى دهد و مى گويد: اين ساختمان براى توست. منتظرت هستم.
شهيد كشورى اين خواب را براى همسرش تعريف كرده بود و فرداى آن روز در ايلام به شهادت رسيد.

حجت الاسلام هاشمى رفسنجانى در مورد اين سه شهيد (كشورى، سهيليان و شيرودى) گفت: اين سه نفر، حق بزرگى بر گردن كشور ما دارند. به خاطر رشادت هايى كه از خود نشان دادند، كشور ما مديون زحمت هاى آن هاست.

 

سرلشکر غفور جدی اردبیلی

سرلشکر غفور جدی اردبیلی خلبان دلير ایرانی متولد 1324 درشهرستان  اردبيل می‌باشد.

وي پس از اتمام دوره تحصیلی و قبولی در آزمون ورودی، به دانشکده خلبانی نيروي هوايي راه پیدا نمود. پس از گذراندن دوره مقدماتی پرواز در اواخر سال ۱۳۴۸ برای طی دوره تکمیلی به آمريكا فرستاده شد.

پس از پایان امتحانات که اعطای وینگ خلبانی به جدی را در پی داشت، از طرف نماینده نیروی هوایی ایالات متحده تماسی با خانواده او برقرار گردید مبنی بر اینکه آمریکایی‌ها برای جذب ستوان دوم خلبان غفور جدی رضایت نیروی هوایی ایران را جلب کرده و فقط رضایت خانواده وی باقی مانده‌است. پدرش فقط در یک جمله به نماینده آمریکایی‌ها گفته بود که: من فرزندم را برای میهنم پرورش داده ام.

وی در سال ۱۳۵۰ به کشور بازگشته و طبق امریه ستاد فرماندهی نیروی هوایی به پایگاه هفتم شکاری شیراز منتقل گردید. او طی رشادتی که در جريان سالم به زمین نشاندن هواپيماي خود نشان داد موفق به اخذ ترفيع درجه گشته و در زمان اخذ ترفیع درجه نظامی بیان می‌دارد که:عامل موفقیتم را یاد خدا، حفظ خونسردی و اجرای دقیق دستورالعمل‌های پروازی می‌دانم.

او در ادامه برای انجام وظیفه به پایگاه سوم شکاری همدان منتقل و سپس در شهریور ۱۳۵۵ برای طی دوره امنیت پرواز از مرداد ۵۵ تا مرداد ۵۶ دوباره به ایالات متحده سفر نمود. پس از مراجعت، به پايگاه هوايي بوشهر منتقل شد . این پایگاه آخرین پایگاه خدمتی شهید خلبان جدی بود. با شروع جنگ تحمیلی در حالی که سمت فرماندهی بازرسی و امنیت پرواز پایگاه را به عهده داشت فعالانه وارد صحنه نبرد شد.

 اودر جریان جنگ پس از حماسه آفرینی‌های بسیار در تاریخ 17/8/59 و در جريان يك نبرد هوايي در خاک عراق مورد پدافند دشمن واقع شده وپس از طی ۵۰ کیلومتر در خاک ایران سقوط کرده وبه درجه رفیع شهادت نائل گردید.

پیکر جدی به تهران و از آنجا به وسیله یک فروند هواپيما به پایگاه دوم شکاری منتقل گردید. مردم اردبیل با شنیدن خبر شهادت خلبان غفور جدی با پای پیاده عازم تبریز شده و تقریباً نیمی از جاده ۱۵۰ کیلومتری آن را پیاده طی نمودند تا اینکه جنازه شهید به وسیله آمبولانس به غسالخانه اردبیل انتقال یافت. امام جمعه اردبیل با اینکه از نظر شرعی نیازی به غسل شهید نیست، خود شخصاً این کار را انجام می‌دهد و بر پیکر پاک شهید نماز گذارد.تشییع جنازه بسیار با شکوهی که مقارن بود با ایام عزاداری حسینی با حضور مردم اردبیل برای خلبان شهید برگزار گردید و به مدت یک هفته در شهر عزای عمومی اعلام شد و از آن تاریخ آغاز حرکت دسته‌های عزاداری شهر از مقابل منزل پدر شهید به رسمی ماندگار بدل گردیده است. پدر شهید هنگام شهادت غفور گفت: امانتی بود دست ما که خداوند آن را پس گرفت.

خلبان غفور جدی علاقه خاصی به پرواز بر پهنه نیلگون خلیج هميشه فارس داشت و تا زمان شهادت، در طی ۴۵ روز ۸۰ پرواز جنگی را در کارنامه پروازی خود ثبت نموده بود.پس از شهادت از طرف ستاد فرماندهی نیروی هوایی و شهيد سرهنگ خلبان جواد فکوری برای بزرگداشت مقام شامخ شهید از خانواده وی به آن مرکز دعوتی به عمل می‌آید. در آن ملاقات شهید فکوری به عنوان فرمانده سابق گردان ۷۱ شکاری (گردان پروازی شهید غفور جدی) گریست و گفت: من خاطرات خوبی با شهید جدی داشتم.

گویی به او الهام شده بود طوری که در آخرین درخواست حلالیت همه را ناخودآگاه آماده شهادت خود کرده بود. وی حتی در اقدامی که تا آن زمان بی سابقه بود ساعت و گردنبند الله خود را به سرباز خود تقدیم می کند.ضمنا وصیت نموده بود که دوست دارم پرچم ایران کفنم باشد. شهيد غفور جدی اردبيلی دو يادگار به نامهای «پرهام جدی» در کسوت روانپزشکی و «پوريا جدی» به عنوان خلبان از خود به جای گذاشته که در حال خدمت به مردم و ميهن خود هستند.

جهت ارج نهادن به خدمات و رشادتهای وي و علاقه قلبی مردم اردبیل به او یکی از بهترین خیابانهای اردبیل به نام او مزین گردیده‌است.

 

درباره والت دیزنی

والت دیزنی ( ۱۹۰۱-۱۹۶۶ ) از سازندگان فیلم‌های انيميشن بود.

وي در 5 دسامبر سال ۱۹۰۱ در شيكاگو و از یک خانواده کشاورز دیده به جهان گشود. از کودکی به آموختن نگارگری پرداخت. در جنگ جهاني اول راننده آمبولانس بود و پس از جنگ به تبلیغات تلویزیونی پرداخت. در سال ۱۹۲۲ با اوب ايوركز شرکتی به راه انداخت.در ۱۹۲۳ به هاليوود رفت و آغاز به ساخت کارتون نمود. نخستین کار بزرگش آفرینش چهره‌ای به نام ميكي ماوس بود. وی در ۱۹۳۷ نخستین فیلم بلند پویانمایي خود به نام سپيد برفي را ساخت. وی همچنین کارگاهی فراهم کرده بود که در آن به آموزش پویانماگران می‌پرداخت. وی در ۱۷ ژوئیه ۱۹۵۵ دیزنی‌لند را گشود.

اثرها :

  • ۲۱ فيلم كارتوني بلند
  • ۴۹۳ فيلم كارتونی كوتاه
  • ۴۷ فيلم پویانمایی آمیخته با تصاوير سينمايی
  • ۴۷ فیلم بر پایه واقعیت
  • ۳۳۰ ساعت برنامه تلويزيونی باشگاه ميكی‌ماوس

 

آفریننده میکی ماوس در ۱۵ دسامبر سال ۱۹۶۶ درگذشت .

 

سابقه چاپ روزنامه در ایام تعطیل

 

هجدهم دسامبر 1796 «بالتيمور مانيتور Baltimor Monitor » نخستين روزنامه در جهان مسيحيت شد كه در روز يكشنبه انتشار يافت. اين روزنامه از آن پس به انتشار خود در يكشنبه ها ادامه داد كه بعدا عموميت يافت. دهها سال است كه نسخه يكشنبه روزنامه هاي كشورهايي كه اين روز در آنجا تعطيل هفتگي است حاوي آگهي بيشتر به ويژه آگهي هاي «مردم به مردم (نیازمندیها)» و اعلان های مربوط به فروش كالا با بهای ارزانتر (سیل) و حرّاج و کوپن های تخفیف است. محتواي روزنامه ها در يكشنبه ها عموما فيچر، گزارش های تصویری، کاریکاتور و مطالب آموزش عمومي است تا خبر مطلق. روزنامه هاي يكشنبه در صفحات بيشتري چاپ مي شوند و پري پرينت بيشتري دارند و بهاي تكفروشي شان هم بيشتر است. (پری پرینت عبارت است از جزوه ها و اعلانات چند صفحه ای با کاغذ اعلا كه افراد و موسسات ذينفع جداگانه چاپ و به روزنامه می دهند تا به ضمیمه خود ـ لاي صفحات ـ توزيع کند). از آنجا كه در اين روزنامه ها در یک سکشن تمام، خلاصه رويدادهاي هفته با تصاوير مربوط چاپ مي شود مخاطبانی که وقت روزنامه خواندن در طول هفته را ندارند تنها شماره يكشنبه ها را مشترک مي شوند و يا آن را از صندوق های سکه ای به دست می آورند. باید دانست که تعطیل یکشنبه ها توسط امپراتوران روم باستان برقرار شده و ربطی به مسیحیت نداشته و کلیساها از آن برای دعوت علاقه مندان به دعا استفاده کردند که عمومیت یافته است .

استاد احمد بیرشک چهره ماندگار ایران

 

نام: احمد، نام خانوادگی: بیرشك، نام پدر: محمد، شماره شناسنامه: 4646 از بخش پنج تهران، تاریخ تولد: چهارم بهمن 1285خ.

از سه سالگی با آموزش های پدر با گلستان سعدی آشنا شد و در همان روزگار رفته رفته به زبان فرانسوی نیز علاقه‌مند شد.
برای نخستین بار آموزش را از كلاس چهارم دبستان آغاز كرد، پس از سه ماه به كلاس پنجم رفت.

 در سال 1300خ. آموختن را در مدرسه فرانسوی زبان آلیانس آغاز كرد.
پس از سه سال ترجمه كتاب «مردی كه طلا می سازد» را به پایان برد. این كتاب در سال 1314خ. چاپ و منتشر شد.

در سال 1306خ. در آزمونی كه زیر نظر سفیر فرانسه برگزار می شد و گواهینامه آن از پاریس صادر می شد، شركت كرد و از میان 57 دانش آموز، رتبه اول را كسب كرد.

در سال 1307خ. نخستین مقاله خود را با زبان فرانسوی به نگارش درآورد.
در سال 1308 خ. در دارالمسلمین به تدریس رشته ریاضیات پرداخت.
در سال 1321خ.، پس از آن كه دانشگاه تهران از وزارت معارف جدا شد، به فرنشینی دانشگاه تهران رسید.

یكسال بعد مقاله معروفی در نقد قانون دانشگاه نوشت كه بازتاب زیادی در بین شخصیت های علمی و دانشگاهی آن زمان داشت.

در سال 1324خ. دانشگاه تهران دوباره به وزارت معارف پیوست و منوچهر اقبال به ریاست این دانشگاه رسید پس از این تغییر و تحولات استاد بیرشك از سمت های اداری در دانشگاه تهران كناره گرفت و در دانشگاه پلی تكنیك (امیركبیر فعلی) و دانشسرای عالی به تدریس مشغول شد.

از این تاریخ به بعد و به مدت 18 سال استاد بیرشك مناظر و مرایا (پرسپكتیو) تدریس می كرد.

افزون بر این در مدت زمانی كه در دانشسرای عالی به تدریس مشغول بود زیر نظر استادانی همچون غلامحسین رهنما، بدیع الزمان فروزانفر، شفق، دكتر لویی لرنگ، گابریا رئیر آموزش دید.

 در ۲ خرداد ۱۳۲۷خ. احمد بیرشک و تنی چند از یارانش (احمد دیانی – احمد رضاقلی زاده – سید محمد قاضی نوری – علی متمدن – دکتر تقی هورفر – احمد انوری) با سرمایه‌ای اندک (۳۵۰۰۰ تومان) نخستین مدرسه هدف (مخفف هنر، دانش و فرهنگ) را بنیان نهادند. گروه فرهنگی هدف، متشکل از چهار دبستان دخترانه و پسرانه و چهار دبیرستان تا سال ۱۳۵۸خ. بیش از شانزده هزار دانش آموز دیپلمه تربیت کردند.

 در سال 1341خ. و زمانی كه پرویز ناتل خانلری وزیر فرهنگ شد به عنوان معاون وی به مشاغل اداری بازگشت و در همان زمان با دانشگاه صنعتی شریف (آریامهر سابق) در ویرایش متون ریاضی و فیزیك همكاری می كرد.
پس از این تاریخ در سال های میانی دهه 50 همكاری خود را با دانشنامه ایران و اسلام آغاز كرد.

در 14 بهمن 1370خ. بنیاد دانشنامه بزرگ فارسی را پایه گذاری كرد و از آبان 1371خ. تا 1377خ. فرنشینی این بنیاد را بر دوش گرفت.

در سال 1376خ.برای دومین بار برنده جایزه كتاب سال شد، تقدیر رییس جمهوری در سال 1377، دریافت دكترای افتخاری ریاضی از دانشگاه شهید بهشتی، دریافت نشان درجه یك دانش از سوی هیات وزیران در هفتم فروردین 1381 همه‌ جوایزی بود كه به استاد احمد بیرشك در سال آخر عمر وی پیشکش شد.

هفت روز پس از دریافت نشان درجه یك دانش، زندگی 34767 روزه این استاد دانشگاه به پایان رسید.

 از استاد احمد بیرشك تالیف و ترجمه های پرشمار و گوناگونی در حوزه ریاضیات، اقتصاد، هندسه، زندگی نامه مشاهیر علم و ادب ایران و جهان به جای مانده است.

احمد بیرشک در گفت وگویی می گوید: ... وقتی كه پدرم به من زبان فرانسه یاد داد، فارسی را هم یاد گرفته بودم كه بخوانم و بنویسم. یك كتاب فرانسه گوشه تاقچه بود، برداشتم كه ترجمه­اش كنم. شاید در حدود پنجاه كلمه فرانسه می­دانستم، ولی می­خواستم آن را با كمك فرهنگ ترجمه كنم. چند سطر را ترجمه كردم. چیزهای خنده­داری در آن بود! پس از سه، چهار سطر معطل ماندم، برای اینكه چیزی نمی دانستم. این شوق به ترجمه مال زمانی است كه من در حدود هشت یا نه سال داشتم. اما اولین كتابهایی كه ترجمه كردم، دو تا كتاب بود كه در سالهای 1303خ. و 1304خ. ترجمه كردم. با خط خوش نوشتم و نقاشی كردم. بعد از اینكه به تهران آمدیم، یكی از آنها چاپ شد، تحت عنوان «مردی كه طلا می­سازد» و یكی هم به نام «دو سرگردان زیر دریا» در پاورقی روزنامه چاپ شد. هر دو داستان، ولی قابل خواندن بودند، برای اینكه من واقعاً به زبان فارسی علاقه داشتم. بسیار مدیون دستورهای زبان مرحوم میرعبدالعظیم خان گرگانی (استاد زبان فارسی) هستم. واقعاً مطلب را قشنگ نوشته بود. البته او خودش هم روش فرانسوی­ها را برای نوشتن دستور زبان اقتباس كرده بود، ولی من دستور زبان را از آن وقت یاد گرفتم. ظاهراً كمی هم ذوق  داشتم، به دلیل اینكه ترجمه­های سال 1303خ. و 1304خ. من كاملاً روان و قابل استفاده بودند. بعد در سال 1313خ. و 1314خ. دو تا كتاب ترجمه كردم، یكی داستانی بود به نام «پهلوان شیرافكن» كه اخیراً (یعنی بعد از پنجاه سال) تجدید چاپ شده و یكی دیگر هم كتاب تاریخی بود به نام «سلطنت قباد و ظهور مزدك» كه این كتاب هم امسال تجدید چاپ شده. در سال 1316خ. به كتابهای درسی پرداختم. مدتی كتاب درسی می­نوشتم، اما من خیلی به كار جمعی علاقه و اعتقاد دارم. بنابراین كتابها را روی میز گذاشتم و از همكارانم در گروه فرهنگی هدف دعوت كردم كه بیایند با هم كتاب بنویسیم. آمدند و كتابها را ادامه دادیم.... روی هم رفته (تنهایی یا با همكارانم) در حدود پنجاه جلد كتاب درسی نوشتم. از این كتابهای درسی، چند تا مال دبستان، بقیه مال دبیرستان و سه تا هم از كتابهای درسی دانشگاه بودند. مجموع كتابها تا به حال از صد و هفده  جلد بیشتر شده است.