خاطراتی از سرهنگ خلبان بهروز نقدی بیک
در بعد از ظهر 31 شهريور ماه 1359 در آخرين روز تابستان ، جهان فهميد كه ايرانيان غير قابل پيش بيني ترين ملت دنيا هستند. به اين خاطر كه تعداد زيادي از خلباناني كه به هر دليلي كشور را ترك كرده بودند و یا آنها كه در داخل بوده و از کار اخراج شده بودند ، با هر وسيله اي خود را به پايگاه هاي هوايي متبوعشان معرفي كردند و گفتند:«ما از شما هيچ نمي خواهيم! فقط بگذاريد ما هم بجنگيم!». كم نبودند دلاوراني كه با عشق و شور آمدند، حماسه ثبت كردند و جاودانه شدند! «ابوالفضل مهديار»، «غفور جدي»، «چنگيز سپهر» را كه يادتان نرفته...!
ـ از روند خدمتيتان از بدو ورود به كشور تا زمان پيروزي انقلاب بفرماييد!
پس از اتمام آموزش در آمریکا و بازگشت به كشور و تعيين نوع هواپيمايي كه ميبايست خدمتمان را با آن شروع ميكرديم، به پايگاه يكم شكاري تهران منتقل شديم. من براي پرواز با هواپيماي F-4 انتخاب شدم و آموزش كابين عقب اين هواپيما را در پايگاه يكم به اتمام رساندم. سپس براساس امريه ستاد به پايگاه سوم شكاري همدان منتقل شدم و در زمان پيروزي انقلاب نيز در اين پايگاه خدمت ميكردم.
ـ از پيروزي انقلاب تا شروع جنگ شاهد چه اتفاقاتي بوديد؟
در دوران پس از انقلاب تا جنگ تحميلي، اتفاق «كودتاي نوژه» را در همدان داشتيم. در مدت كوتاهي پس از اين قضيه تيمي به نام «تيم پاكسازي» وارد پايگاه سوم شد. نتيجه جلسات اين تيم بيرون آمدن يك ليست 10 نفره بود. از اين ليست 10 نفره 9 نفر ميبايست بازخريد شده و 1 نفر اخراج! آن نفر اخراجي من بودم. به اين ترتيب از نيروي هوايي بدون هيچ حق و حقوقي اخراج شدم. در آن برهه من حتي به «ستادكل» نيز مراجعه كردم تا از علت اخراجم جويا شوم اما فقط جواب سربالا شنيدم! تحمل شرايط و ديدن اين برخوردها برايم بسيار سخت شده بود، در نتيجه با اتمام تسويه حساب گذرنامهام را گرفتم تا از كشور خارج شوم.
درحال اتمام روال اداري و تكميل مدارك براي خارج شدن از كشور بودم كه روز 31 شهريور يكي از آشنايان دور خانوادگي كه در برج مراقبت فرودگاه مهرآباد كار ميكرد، با توجه به اينكه ميدانست من خلبان نيروي هوايي هستم با من تماس گرفت و گفت: «تعدادي هواپيماي سياهرنگ به فرودگاه حمله كرده و اينجا را بمباران كردهاند. قضيه از چه قراره؟!» با رسيدن اين خبر از طريق اين فرد براي من مسجل شد كه ما مورد تجاوز عراق قرار گرفتهايم و آنچه كه نبايد اتفاق افتاده است. غم و اندوه بياندازهاي برمن مستولي شد. بلافاصله به مادرم گفتم: «من براي يك چنين روزي تربيت شدهام! تحمل ماندن ندارم! بايد بروم!» مادرم هم مرا از زير قرآن رد كرد. خيابانها تقريبا خلوت بود! با اتومبيل خودم با نهايت سرعت خود را در عرض 2 ساعت و 45 دقيقه به پايگاه سوم شكاري همدان رساندم. آن روز نيروي هوايي و ايران شاهد يكي از بزرگترين، كمنظيرترين و در واقع تكرارنشدنيترين حماسههاي خود بود. تعداد زيادي از خلباناني كه به عللي از نيروي هوايي بازخريد و يا اخراج شده بودند، بدون درجه و داوطلبانه از روي خالصترين حس وطنپرستي به پايگاههاي هوايي متبوع خودشان آمده و اعلام آمادگي كرده بودند. در حقيقت تمامي جانفشانيها و افسانههايي كه بعدها در طول جنگ خلق شد زاييده همين حس بهعلاوه اعتقاد بچهها به پيروزي بود. كمتر از 24 ساعت بعد حدود ساعت 2 بعداز ظهر فرداي آن روز به همراه شهيد والا مقام «اصغر هاشميان» براي بمباران پالايشگاه«خانقين» به پرواز در آمديم.
ـ اشاره به خلباناني كرديد كه به علل مختلف از نيروي هوايي جدا شدند و سپس داوطلبانه برگشتند و چه حماسهها كه نيافريدند! يكي از اين دلاوران، شهيد والامقام «ابوالفضل مهديار» است كه ناجوانمردانه و با خيانت برخي كه بعدها چهره واقعيشان برهمگان مشخص گرديد از نيروي هوايي بيرون رفت اما با اثبات بيگناهي به نيروي هوايي برگشت، جان خود را در راه اين ملت و مملكت در طبق اخلاص قرار داد و الحق چه ماموريتهاي ارزشمندي انجام داد و سرانجام به مقام بلند شهادت دست پيدا كرد. از اين شهيد بزرگوار خاطرهاي بفرماييد!
ابوالفضل مهديار كسي است كه تاريخ بدون شك قضاوت نيكو و زيبايي در رابطه با وي خواهد داشت و نامش را براي هميشه در حافظهاش حك خواهد كرد.
بلافاصله پس از آنكه مهديار به پايگاه برگشت با توجه به مهارت و شجاعتي كه در وي سراغ داشتند، ماموريت حساس و خطرناك «انهدام پل استراتژيك حبانيه» برروي درياچه حبانيه در غرب بغداد را به وي ابلاغ كردند. من افتخار داشتم كه در اين ماموريت حساس كابين عقب اين خلبان باشم.
روز عمليات بهصورت تك فروندي از پايگاه سوم شكاري به قصد زدن پل حبانيه كه اهميت فوقالعادهاي در اتصال شمال و جنوب اين درياچه داشت بلند شديم. براساس نقشه و طبق مسير از پيش تعيين شده پل را پيدا كرده و جناب مهديار هواپيما را در موقعيت پرتاب بمب قرار داد. متاسفانه، نقشه و عكسهايي كه ما از منطقه حبانيه در نيروي هوايي داشتيم متعلق به سال 1355 بود . همين كه بمبها را رها كرديم، پل بزرگتر و مستحكمتري روبهرو و در فاصله چند مايلي ما پديدار شد. در واقع به علت قديمي بودن نقشه اين منطقه، تصورمان اين بود كه تنها همان يك پل بر روي حبانيه موجود است اما در اين پرواز متوجه شديم پل بزرگتر و در حقيقت پل اصلي با فاصله چند مايل جلوتر از اين پل قرار دارد.
بمبها را رها كرديم، من به آيينه بالاي سرم كه پشت هواپيما را نشان ميداد نگاه كردم تا محل دقيق اصابت بمبها را ببينم. تمامي بمبها بهجز يك بمب به پايههاي پل اصابت كرد و پل با دقت بالايي منهدم شد. آن يك بمب كه موفق به برخورد به پايههاي پل نشد، متاسفانه به ورودي پل اصابت كرد و من در آيينه بهوضوح پرتاب شدن يك موتورسوار به آسمان را ديدم.
در گزارش كتبي پس از بازگشت به پايگاه نوشتم «اگرچه پل مزبور با موفقيت منهدم شد اما اين ماموريت هيچ ارزش عملياتي نداشت چون پل اصلي هنوز پابرجاست! عبور ما از نزديكي اين پل و شناسايي كامل آن توسط ما براي عراقيها كاملا محرز است پس شكي نيست كه بلافاصله در استقرار يك پدافند سنگين در آنجا اقدام كنند پس تا دير نشده يا امروز بعدازظهر يا فردا صبح اين پل بايد بمباران شود.» اين ماموريت نه آن روز و نه فرداي آن بلكه با 4 روز تاخير توسط سرگرد خلبان «نديمي» و «رستميان» انجام شد كه متاسفانه جنگنده حامل اين دو خلبان بهوسيله پدافند پل مورد اصابت قرار گرفت و هر دو اين بزرگواران به شهادت رسيدند.
ـ بدترين خاطره؟!
بدترين خاطرات من در زمان از دست دادن دوستان و همرزمانم رقم خورد. يكي از اين خاطرات به شهادت «حسين روزيطلب» برميگردد. اين شهيد بزرگوار در آخرين پرواز خود كابين عقب جناب «حسن لقماننژاد» بود. جنگنده حامل آنها درطي ماموريت بمباران مورد اصابت قرار گرفت و در قسمت موتورها دچار آتشسوزي شد. اين دو قهرمان به هر ترتيبي شده F-4 آسيبديده را به پايگاه همدان ميرسانند. در هنگام فرود درحالي كه آتش به شدت از انتهاي هواپيما زبانه ميكشيد، بهعلت از دست رفتن هيدروليك و از بين رفتن عمده سطوح كنترل، هواپيما ناتوان از ترمز گرفتن، با سرعت بسيار بالايي با كابل "Barrier" درگير شد. كابل عاجز از متوقف كردن اين غول افسار گسيخته، پاره شد و مثل شلاق بر كمر هواپيما كوبيده شد.
در اين لحظه شهيد روزيطلب از جناب لقماننژاد كسب تكليف ميكند كه وي نيز ميگويد: «صبر كن! اجكت نكن! هواپيما را دارم نگه ميدارم!»
در اثر برخورد كابل آتش شدت بيشتري گرفته و تقريبا درحال سرايت به كابين عقب بود. من آن لحظات دردناك در كنار باند ايستاده بودم. نفرات آتشنشاني با اعلام وضعيت اضطراري باند فرود را با كف پوشانده بودند تا اگر هواپيما نتوانست ارابههاي فرود را باز كند و با شكم فرود آيد خطر آتشسوزي به حداقل برسد. در همين حين ناگهان مشاهده كردم كابين عقب، حسين روزيطلب، از هواپيما خروج اضطراري كرد.
اين خروج اضطراري نه از روي قصد خلبان بلكه بهعلت سرايت آتش به صندلي و فعال شدن راكت صندلي بود.
حسين روزيطلب درحالي از كابين خلبان بهوسيله صندلي خروج اضطراري به بيرون پرتاب شد كه آتش نه تنها راكت صندلي را فعال كرده بود بلكه چترنجات و حتي پشت كاپشن وي را نيز سوزانده بود. درنتيجه علاوه بر دود خروجي از انتهاي راكت، دود ناشي از سوختن چتر و كاپشن حسين نيز كاملا قابل مشاهده بود. صندلي در نقطه اوج پرتاب از حسين جدا شد اما چتري وجود نداشت تا باز شود و فرود آرام صورت گيرد. درنتيجه اين قهرمان از ارتفاع بالا بدون چتر با سر به زمين برخورد كرد و به شهادت رسيد. من بلافاصله به سمت وي دويدم تا به وي كمك كنم كه اين صحنه هيچگاه از جلوي چشمم، محو نميشود. حسين روزيطلب كاملا بيحركت برروي لايه ضخيم كف روي زمين دراز كشيده بود. نصف صورتش درون كف و نيم ديگر بيرون و بيحركت قرار داشت.
خاطره تلخ ديگري در ذهنم هست كه باز هم مربوط به شهادت دوستانم است. اين خاطره برميگردد به از دست از دادن شهيد بزرگوار «جهانگير انقطاع»! شب پيش از شهادت جهانگير، من در منزل ايشان بودم و به اتفاق هم شام را صرف كرديم و فردا صبح نيز همراه هم سوار مينيبوس حامل خلبانان شديم تا به گردان پرواز برويم.
عمليات آزادسازي خرمشهر آغاز شده بود و ماموريت آنروز، بمباران مواضع دشمن در منطقه «بستان» بود! من خلبان
F-4 شماره دو بودم كه كابين عقب من «منصور الهي» بود. در F-4 شماره 1، رهبر دسته جناب «منوچهر روادگر» و جهانگير انقطاع حضور داشتند. همين كه به آسمان بستان رسيديم، يك فروند ميراژ عراقي به دسته پروازي ما حمله كرد و يك موشك حرارتي شليك نمود. موشك مزبور متاسفانه درست درون موتور F-4 شماره 1 منفجر و دم هواپيما از جا كنده شد.
به چشم بههم زدني لهيب آتشي از هواپيماي به دو نيم شده ليدر زبانه كشيد. هواپيما با شيب تندي به سمت زمين درحال سقوط بود و شعله هاي آتش بهعلت سرعت زياد هواپيما به فاصله 3 ـ 2 متر پشت هواپيما زبانه ميكشيد.
با ديدن اين صحنه غمانگيز بهعلت تعلق خاطري كه به جهانگير داشتم، من هم هواپيما را در شيرجه قرار داده و از ارتفاع 41 هزار پا تا 35 هزار پا به همراه آنها پايين آمدم. من كه ميديدم هواپيما از كمر نصف شده و هيچ شانسي براي به راه آوردن آن وجود ندارد روي راديو خطاب به جناب انقطاع گفتم: «جهان بپر! كار از كار گذشته! بپر!» و پشت سر هم فرياد ميزدم تا اينكه ديدم كانوپي كابين عقب كنده شد و ابتدا جهانگير انقطاع و پس از مدت كوتاهي جناب روادگر از F-4 مورد اصابت قرار گرفته خروج اضطراري نمودند.
جناب روادگر با توجه به شيرجه شديد هواپيما و اينكه طبق فرانيد خروج اضطراري F-4، پس از جهانگير از هواپيما خارج شده بود، زودتر به زمين رسيده و به دست عراقيها به اسارت درآمده بود. اما جهانگير در ارتفاع بالاتر و تقريبا بين خطمقدم خودي و دشمن هنوز در آسمان بهوسيله چتر معلق بود. با توجه به اينكه احتمال اسارت و يا نجات پيدا كردنش 50 ـ 50 بود، بهوسيله توپ ضدهوايي عراقي ها، ناجوانمردانه در آسمان به شهادت رسيد.
ـ بهنظر شما بيادعاترين و باتعصبترين خلبان زنده نيروي هوايي كيست؟
تمام كساني كه بهنحوي از انحاء وارد جنگ شدند و جان خود را در طبق اخلاص گذاشتند، بيادعا و باتعصب بودند اما بهنظر من سرگرد «فريدوني» همان فردي است كه شما ميگوييد! بيادعاترين و باتعصبترين! نام اين خلبان را بهخاطر بسپاريد. وي يكي از استادخلبانان قدر F-4 بود كه من دقيقا اين دو خصيصه را در وجودش ميديدم. با اين خلبان دلاور من يك پرواز به بغداد بهعنوان كابين عقب داشتم.
ـ شيرينترين خاطره؟!
شيرينترين خاطره من به ماموريتي در عمليات «مرصاد» برميگردد كه درواقع شيريني اصلي آن سالها پس از پايان جنگ برمن معلوم شد. در دومين روز عمليات مرصاد به ما ماموريت بمباران تنگهاي نزديك شهر «كرمانشاه» را ابلاغ كردند. بلافاصله من و جناب «تاريوردي» بهصورت تك فروندي عازم موقعيت هدف شديم. با رسيدن به هدف، هواپيما را بالا كشيده و تمام بمبها را رها كرديم. من اينجا شيطنتي كردم! بلافاصله هواپيما را برعكس (Invert) كردم تا زمين خوردن بمبها را ببينم. همين كه هواپيما را به جالت سروته درآوردم، مشاهده كردم تجمع اصلي نيروها نه در ورودي تنگه كه ما بمبها را رها كرده بوديم، بلكه در فاصله كمتر از يك مايل بعد از آن قرار داشت. ديگر فرصت برگرداندن هواپيما به حالت عادي نبود. در همان حالت برعكس، توپ هواپيما را بهكار انداخته و با فشار متوالي برروي پدالهاي سطح متحرك عمودي (Rudder) دماغه هواپيما را به چپ و راست دادم تا بهصورت جارويي گلولههاي توپ را به سمت نيروها شليك كنم.
چند ثانيهاي از شليك توپ نگذشته بود كه ناگهان شليك يك موشك دوشپرتاب حرارتي را از ميان جمعيت مشاهده كردم. خوشبختانه چون هواپيما برعكس بود، شليك موشك را ديدم زيرا اگر در حالت عادي پرواز ميكرديم شايد شليك آن را نميديدم. همانطور كه ميدانيد موشكهاي حرارتي بدون روشن شدن هيچگونه بوق هشداري در درون كابين خلبان، روي هواپيما قفل شده و بهسوي آن حركت ميكند. همينكه آتش راكت موشك به چشمم خورد جناب تاريوردي نيز فرياد زد: «بهروز موشك!» باز هم فرصت برگرداندن هواپيما نبود. همانطور با همان حالت برعكس، با يك مانور به اصطلاح «Split – S» با شدت 5/8 جي هواپيما را در گردش قرار دادم. با اتمام مانور، هواپيما به ارتفاع تقريبا پاييني رسيده بود. همين كه آمدم هواپيما را جمع و جور كنم ديدم يك بالگرد دقيقا روبهروي من درحالي كه به صورت ايستا در آسمان متوقف بود سبز شد! بلافاصله و ناخودآگاه دستم روي دكمه شليك توپ رفت كه بزنم. ناگهان به خود نهيب زدم كه نكنه بالگرد خودي باشه؟! اين رفتن دست روي دكمه شليك و ايجاد سوال در ذهن همگي در عرض كمتر از يك ثانيه اتفاق افتاد. با آن سرعت بالا و فاصله بسيار نزديك و درواقع شاخ به شاخ درآمدن ناگهاني هواپيماي ما و آن بالگرد باعث شده بود تشخيص دشمن بودن يا نبودن آن غيرممكن شود. درحالي كه با خود گفتم: «اين به احتمال زياد خودي است!» تمام تلاش خود را براين قضيه صرف كردم كه با آن بالگرد برخورد نكنم. خلاصه با هر زحمتي بود هواپيما را موبهمو از كنار بالگرد گذراندم. همزمان با عبور متوجه شدم بالگرد 214 خودي است و با خوشحالي به پايگاه بازگشتيم.
سال 1373 تقريبا 6 سال پس از پايان مرصاد و جنگ، شهيد «صيادشيرازي»، در سمت «معاونت بازرسي ستادكل نيروهاي مسلح»، براي بازديد به پايگاه سوم شكاري آمده بود. در جلسهاي كه تقريبا تمامي خلبانان پايگاه حضور داشتند، جناب صياد به سخنراني پرداخت. درطي سخنراني به عمليات مرصاد و بيان خاطراتي از آن پرداخت. حرف از مرصاد كه شد من هم از جناب صيادشيرازي اجازه خواستم تا اين خاطره را براي وي و ديگر خلبانان بازگو كنم. درحين تعريف كردن اين خاطره ديدم شهيد صياد تمام حواس خود را به من معطوف كرده و به قول معروف چهارچشمي به من زل زده! خاطرهام را كه تعريف كردم، جناب صياد چند سوال از كيفيت وقوع و شرايط محيطي آن ماموريت از من سوال كرد و من جواب دادم. سوالهايش كه تمام شد و مطمئن شد خلبان F-4 آن ماموريت من بودم، گفت: «فكر ميكني چه كسي داخل آن بالگرد بود؟!» گفتم: «تيمسار! با آن سرعتي كه ما داشتيم، حدس اينكه آن بالگرد خودي بود يا دشمن بسيار سخت بود! حالا چطور ميشود سرنشينان آن را ديد و شناخت؟!» گفت: «من داخل آن بالگرد بودم و تمام اين چيزهايي كه تعريف كردي به چشم ديدم! وقتي كه از گردش بيرون آمدي و شاخ به شاخ به بالگرد ما نزديك شدي ما در دل خود گفتيم كه يا اشتباها ما را ميزند يا خوشبينانهتر اينكه به ما برخورد ميكند! همانجا شهادتين را خوانده و منتظر شهادت بوديم كه شما با فاصله بسيار كمي از كنار ما گذشتيد!»
جلسه كه تمام شد مرا كنار كشيد و گفت: «در آن صحنه من واقعا ترسيدم و گفتم هر دو از بين ميرويم!» بازرسي جناب صياد كه تمام شد و خواست برگردد من با توجه به اينكه يكي از F-4هاي پايگاه سوم تحت تعميراساسي قرار گرفته و آماده تحويل بود، با اجازه از شهيد صياد، سوار هواپيماي فوكر F-27 حامل وي شدم و به تهران آمدم تا F-4 را به همدان بياورم. در داخل هواپيما من در كنار جناب صيادشيرازي نشسته بودم. اين شهيد بزرگوار در آن پرواز بهعلت علاقهاي كه به من پيدا كرده بود، روي يك كاغذ دعايي را نوشت، دور آن خط كشيد و به من داد كه هنوز هم آن را دارم .
بر گرفته از سایت گنج جنگ