ژنرال دیتریش فون شولتیتز

ژنرال دیتریش فون شولتیتز  (۹ نوامبر 1894 - ۴ نوامبر 1966) فرمانده ارشد نظامی ارتش آلمان در جنگ جهاني دوم و فرماندار نظامی پاريس در روزهای پایانی اشغال آن شهر بود.

وی از دستور هيتلر مبنی بر تخریب کامل  پاريس در روزهاي پایانی جنگ خودداری کرد.

وی طی جنگ جهاني اول در قوای آلمان درجه ستوانی داشت. وی در سال 1929 به سمت سروان سواره‌نظام برگزیده شد. بعد از آن وی به سمت فرمانده گردان سوم لشکر ۱۶ ارتش آلمان درآمد. وی در این سمت ابتدا درجه سرگردی داشت اما سپس در سال 1938به درجه سرهنگ دومی رسید.

در طی جنگ جهاني دوم  گردان تحت فرماندهی فون شولیتز در فتح روتردام شرکت داشت که با پیروزی در این نبرد فون شولتیتز به نشان صلیب شوالیه مفتخر شد.

در سپتامبر 1940 وی به فرماندهی هنگ با درجه سرهنگ تمامی منصوب شد. در طی درگیری‌های متحدين با نیروهای شوروي ، هنگ تحت رهبری وی وظیفه محاصره شهر سواستوپول را در ژوئن 1942 برعهده داشت. در همان سال وی به درجه سرلشکری ارتقا یافت و در سال 1943 به درجه سپهبدی رسید. وی نیابت فرماندهی لشکر ۲۶۰ پیاده‌نظام و فرماندهی لشکر ۴۸ زرهی آلمان را برعهده داشت. از مارس 1944 وی در جبهه ایتالیا و از ژوئن همان سال در جبهه غرب می‌جنگید.

در تاریخ اول آگوست سال 1944  فون شولتیتز به سمت فرماندهی پیاده‌نظام ارتش آلمان ارتقا یافت. وی چند روز بعد در تاریخ ۷ آگوست همان سال به سمت فرماندار نظامی پاریس انتخاب شد. او در تاریخ ۹ آگوست به پاریس رسید. وی در طی ۱۶ روز فرماندهی خود بارها از دستورات هيتلر مبنی بر تخریب پاریس سرپیچی کرد. هیتلر در تاریخ ۲۳ آگوست دستوری به مضمون ذیل صادر کرد:

پاریس نباید به دست دشمنان بیفتد مگر به شکل شهری کاملاً مخروبه.

نقل قول معروفی از هیتلر ذکر می‌شود که می‌گوید وی با عصبانیت و فریاد به فون شولتیتز می‌گفت:«Brennt Paris?i» یعنی پاریس را سوزاندی؟

فون شولتیتز با درایت خود مانع از شورش ساکنان پاریس شد. وی با مذاکره مداوم با دشمنان، ارتباط مستقیم با مردم، تظاهر به قدرت و عدم آسیب به آثار معروف پاریس مانع از شورش پاریسی‌ها در روزهای آخر اشغال پاریس شد.

به خاطر عملکرد فون شولتیتز در پاریس و مانع‌شدن وی از شکل‌گیری استالینگراد دیگر بعضی وی را نجات‌دهنده پاريس می‌نامند.

وی در فتح پاریس به دست متفقين به اسارت آنان درآمد و تا سال 1947 در زندان به سرمی‌برد.

فون شولتیتز در نوامبر 1966 بر اثر صدمات مزمن حاصل از جنگ در بیمارستان اصلی شهر بادن-بادن بدرود حیات گفت. مراسم خاکسپاری وی با حضور فرماندهان ارشد نظامی فرانسه در قبرستان بادن-بادن برگذار شد و وی در همانجا به خاک سپرده شد.

 

فیلد مارشال اروین رومل


اروین رومل فرماندهٔ نیروهای آلماني ، ملقب به «روباه صحرا» و از همه مهم‌تر معروف به مارشال مردم. وی توانست در دوران جنگ جهاني دوم پیروزی‌های بزرگی در شمال آفریقا و فرانسه به دست آورد. رومل به خاطر بزرگ منشی و رفتار مناسب با زیر دستان، اسیران جنگی و دشنمانش یکی از بزرگترین مارشالهای تاریخ می‌باشد. هنوز هم درس‌های مارشال را در تمام دانشکده ها و دانشگاه‌های نظامی جهان تدریس می‌کنند.

فيلد مارشال اروین رومل با نام کامل اروین یوهانسن اوگن رومل (تولد۲۴آبان ماه ۱۲۷۰-مرگ ۲۲ مهر ۱۳۲۳) در شهر هايدن هايم آلمان دیده به جهان گشود. جوانی را در شهر هایدن‌هایم در ۴۵ کیلومتری شهر اولم سپری کرد. اروین در مورد سالهای کودکیش می‌گوید سالهای زندگی من با سرعت وشادی سپری شد.

پدر و پدربزرگ او معلم بودند. او در سال ۱۲۸۹ خورشیدی به دستور پدر راهی دانشکده نظامی دنزیگ شد و ۲ سال بعد به درجه استواري نایل آمد.

اودرسال ۱۲۹۰ در دانشگاه نظامی با همسر آینده اش یعنی خانم لوسی ماریا مولین که در آن زمان هفده سال داشت آشنا شد و پنج سال بعد یعنی در سال  ۱۲۹۵ با هم ازدواج کردند که حاصل این ازدواج در سال ۱۳۰۶ پسری به نام منفرد رومل بود.

با آغاز جنگ اول جهاني اروین رومل هم به جبهه فرستاده شد و در فرانسه و ايتاليا و رشته‌کوه‌های وترمبرگ جنگید. وي به دریافت مدال صلیب آهنین درجه اول نائل آمده و یک بار نيز  عالی‌ترین مدال آلمان در زمان رایش دوم یعنی مدال پروس را دریافت نمود.

با قبول صلح آلمان با دولت‌های متفق و امضای صلح‌نامه ورسای که یکی از عامل‌های شروع جنگ جهانی بعدی بود آلمان مجبور شد برابر با پیمان‌نامه تعداد نظامیان خود را تا صد هزار نفر کاهش دهد که این برای کشوری به بزرگی آلمان و ارتش کلاسیک آن فاجعه بود. به همین دلیل ارتش آلمان مجبور بود سربازهای خود را اخراج کند و فقط افسران باتجربه و کارآمد را نگه دارد. از آنجایی که رومل دوست داشت به عنوان یک افسر عملیاتی باشد، همانند همقطاران  خود به آموزش کارآموزان در دانشکده‌های نظامی پرداخت. در بین سال‌های ۱۳۰۸ تا ۱۳۱۲ در دانشکده نظامی درسدن و بین سال‌های ۱۳۱۴ تا ۱۳۱۷ در پوتسدام شروع به تدریس وآموزش جوانان آلمانی نمود. در همین سال‌ها رومل کتاب خود را با نام وقتی پیاده نظام حرکت می‌کند را نوشت که يك نوآوری در نوشته‌ها و کتاب‌های نظامی آن زمان به حساب می‌آمد و در حال حاضر نیز مورد استفاده دانشگاه‌های معتبر نظامی دنیا است.

رومل عضو گروه جوانان هیتلر شد و به آنان آموزش مي داد. وی در ادامه کتاب اولش کتاب نقش تانك در حمله را نوشت. در این زمان رومل سرهنگ شده بود.

با آغاز جنگ جهاني دوم و حمله آلمان به لهستان  و فتح ورشو پایتخت لهستان رومل از لهستان به برلين بازگشت و برای سازماندهی رژهٔ ارتش آلمان برابر هیتلر و همراهانش آماده کار شد.

با حمله فرانسه به آلمان از رومل سوال شد که آیا می‌تواند فرماندهی لشگر هفتم زرهی (پانزر) را به عهده بگیرد؟ و او این کار را قبول می‌کند. او در این جنگ به قدرت لشگر  زرهی پی برد و از آن نهایت استفاده را نمود .

در ۲۰ اردیبهشت سال ۱۳۱۹ لشکر زرهی هفتم آلمان و  گردان پانزدهم آن به فرماندهی ژنرال هوت كه  تا بلژيك پیش رفته بودند با مشکلاتی مواجه گشتند. وقتی به رودخانه میوز نزدیک دایانت رسیده بودند پل ها توسط بلژیکی‌ها برای کند کردن حرکت لشکر آلمان نابود شده بود و هر کس می‌خواست پیش برود با تک تیر اندازان و بمباران توپخانه‌های بلژیکی مواجه می‌شد در چنین زمانی ارتش آلمان نیاز به نارنجک‌های دودزا برای پنهان ماندن و حمله سریع احتیاج داشت. این مشکل توسط رومل حل شد بدین ترتیب که از مشعل خانه‌ها استفاده شد و به هر تعداد توانسته بودند مشعل جمع آوری کردند و بعد از ایجاد دود غلیظ با استفاده از پل‌های پلاستیکی و سبک و قایق تانک‌ها را از رود خانه میوز عبور داده و بدین ترتیب توانستند در آن جنگ پیروز شوند و به درون خاک بلژیک پیش روند.

ژنرال‌های آلمانی به ویژه مارشال رومل وقتی وضع اسفناک ملت آلمان را ملاحظه کردند، تصمیم گرفتند که با کشتن هیتلر، با دولت‌های غرب صلح کرده و نبرد در جبهه شرق را ادامه دهند، بنابراين در ۲۰ ژوئیه ۱۹۴۴ «سرهنگ فن اشتوفنبرگ» (Von Stauffenberg) که یکی از افسران زیردست مارشال رومل بود و در جبهه جنگ شمال آفریقا چشم چپ، دست راست و دو انگشت از دست دیگرش را از دست داده بود و مورد احترام پیشوا بود و همیشه نیز می‌توانست با او ملاقات کند، با کیف حامل بمب ساعتی به مقر ستاد جنگ که هیتلر در آنجا حضور داشت وارد شد و پس از آن که به بهانه‌ای از سالن خارج شد، بمب منفجر گردید ولی هیتلر کشته نشد، فقط آرنج او زخمی و پرده یکی از گوش هایش پاره شد. در نتیجه توطئه گران دستگیر و به بدترین وضع اعدام شدند. فقط به مارشال رومل تکلیف شد که با کپسول سیانور خودکشی نماید.

14 اكتبر سال 1944 فيلد مارشال اروين رومل نابغه نظامي و افسر معروف آلمان كه متهم به آگاهي قبلي از توطئه سوء قصد نسبت به جان هيتلر شده بود خودكشي را بر محاكمه شدن ترجيح داد، زيرا كه محاكمه او به تضعيف روحيه نظاميان در حال جنگيدن مي انجاميد و به سود آلمان نبود. طبق پاره اي از گزارشها، در اين روز دو ژنرال آلماني با رومل ملاقات كردند كه يكي از اين دو راه را انتخاب كند: خودكشي و حفظ عنوان قهرماني و دفن با تشريفات نظامي و رعايت احترامات؛ يا محاكمه در دادگاه نظامي و ...

 و او خودكشي را برگزيد.

رومل در لحظه سوء قصد به هيتلر دربيمارستان بستري بود زيرا كه در جبهه نرماندي زخمي شده بود. گويا سوء قصدكنندگان قبلا او را از تصميم خود آگاه ساخته و اين عمل را به سود آلمان كه ديگر اميدي به پيروزي اش نبود مي دانستند.

فيلد مارشال اروين رومل 52 سال عمر كرد

 

درباره روزنامه اطلاعات

روزنامهٔ اطلاعات قدیمی‌ترین روزنامه ايران است که امروزه نیز چاپ آن ادامه دارد و مدیر مسئول این روزنامه سيد محمود دعايي است.

روزنامه اطلاعات عصر روز یکشنبه ۱۹ تیر ۱۳۰۵ در تهران پا به عرصه وجود گذاشت. نخستین بار در اتاق عمارتی در خیابان علاالدوله (فردوسی امروز)، دفتری با نام دفتر اطلاعات توسط عباس مسعودي دایر شد که کارش تهیه و تنظیم خبرهای سیاسی و حوادث روز، برای نشریه‌های گوناگون آن دوران بود.

سه سال بعد از تاسیس دفتر اطلاعات، سرپرست آن از وزارت معارف خواستار دریافت امتیاز تاسیس روزنامه شد.

انتشار اطلاعات در آغاز فقط دو صفحه را دربرمی‌گرفت و تیراژ آن ۵۰۰ نسخه بود؛ اعضای کادر آن نیز به جز سرپرست و مدیر روزنامه، فقط دو نفر بودند. اما به تدریج این مرکز گسترش یافت و با گذشت زمان، محدوده کارش از انتشار یک روزنامه بسیار فراتر رفت تا آن حد که به صورت یکی از بزرگ‌ترین موسسه‌های فرهنگی خاورمیانه درآمد.

این روزنامه امروز به عنوان نخستین مبتکر توزیع روزانه از طریق پست در محل مورد نظر مشترک و در کوتاه‌ترین زمان ممکن شناخته می‌شود که با بیش از ۷۵۰ نمایندگی، اطلاعات را تا دورترین نقاط ایران، توزیع می‌کنند .    

 از سال ۱۳۵۷ به این سو، روزنامه اطلاعات زیر نظر بنیاد مستضعفان و همچنین دفتر رهبری، مشغول به فعالیت است‌. هم‌اکنون روزنامه اطلاعات هر روز در ۲۰ صفحه و هشت صفحه ضمیمه و ۲۰ صفحه نیازمندی‌های تهران چاپ می‌شود. مطالب روزنامه متشکل از اخبار اقتصادی‌، فرهنگی و هنری‌، پژوهشی و سیاسی‌، گزارش روز، مطلب ورزشی‌، ادبی‌، حوادث و غیره است‌. تیراژ روزنامه اطلاعات در تهران ۴۳۲۲۷ نسخه است و تا اواخر پاییز سال ۱۳۸۱، نزدیک به ۲۲۶۷۰ شماره از این روزنامه به چاپ رسیده است‌.

 همراه روزنامه اطلاعات که نشریه اصلی مجموعه اطلاعات است‌، مجلات مختلفی نیز به چاپ می‌رسند که عبارتند از: اطلاعات هفتگی ، اطلاعات جوانان ، اطلاعات علمی و مجله دنیای ورزش که سال سی و دوم خود را پشت سر می‌گذارد و در ۶۸ صفحه و تمام رنگی به چاپ می‌رسد. اطلاعات هفتگی و اطلاعات جوانان نیز هرکدام در ۶۶ صفحه به چاپ می‌رسند.

 سایت اینترنتی روزنامه اطلاعات نیز با آدرس www.ettelaat.com فعال است و همه روزه خبرهای روزنامه بر روی سایت منعکس می‌شود.
    ساختمان قدیمی روزنامه اطلاعات نیز در ابتدای خیابان خیام بی‌تردید یکی از زیباترین بناهای اداری تهران به شمار می‌رود. این ساختمان با آغاز به کار روزنامه اطلاعات در سال۱۳۰۴ بنا و سپس درسال ۱۳۴۴ ، به کمک مهندسان بلژیکی بازسازی شد.
    این بنا به علت وجود زیر بنای زیاد و راه پله‌های متعدد و تو در تو، ویژگی خاصی پیدا کرده است و تلفیقی از معماری اروپایی و معماری سنتی ایرانی است‌.

 

سازماندهی ارتش ایران در زمان ساسانیان

پس از دو سال مطالعه و بررسي، 13 دسامبر سال 402 ميلادي يزدگرد يكم از دودمان ساساني بر تجديد سازمان نيروهاي مسلح ايران صحه گذارد. روابط حسنه ايران و روم در زمان يزدگرد يكم اين فرصت را به ژنرالهاي ايران داده بود كه بنشينند و پس از نزديك به دو قرن، باتوجه به اوضاع جهان آن زمان و تهديد هاي تازه و با استفاده از تجربه گذشته به نوسازي سازمان ارتش بپردازند.
     طبق سازمان تازه كه جزئيات آن در آرشيوهاي منتقل شده از قسطنطنيه به رم در سال 1453 آمده است، نيروهاي مسلح ايران به چهار ارتش به اين شرح تقسيم شده بودند:
     ارتش يكم؛ قرارگاه ستاد در شهر مرو. واحدهاي اين ارتش موظف به جلوگيري از مهاجرت و يا تجاوز مسلحانه اقوام زرد و نيمه زرد آسياي مركزي و چين شمالغربي به اين سوي سيردريا (سيحون) بودند. هيچگاه و در هيچ شرايطي از واحدهاي اين ارتش جز در همان منطقه نبايد استفاده مي شد، زيرا كه به نظر طراحان اين سازمان بندي ورود اقوام مذكور كه تمدني عقب مانده و اخلاقياتي ضعيف داشتند به قلمرو ايران نه تنها تجاوز ارضي بود بلكه تخريب فرهنگي جبران ناپذيري بشمار مي رفت. واحدهاي معروف به مرزبان كه قبلا به وجود آمده بودند و در مرزهاي شمالشرقي مستقر بودند بايد ضميمه اين ارتش مي شدند. در اين ارتش، نسبت سوار و پياده يك و دو بود.
    ارتش دوم؛ قرارگاه سيّار. واحدهاي اين ارتش متساويا به دو سپاه تقسيم و در طرفين درياي گرگان (درياي مازندران ـ درياي قزوين = «كاسپين») مستقر و از دربند قفقاز تا معابر داغستان و نقاط رخنه خزرها در غرب آرال (شرق درياي مازندران) محافظت مي كردند. واحدهاي اين ارتش به نسبت چهار و يك سوار و پياده بايد بودند.
    ارتش سوم ؛ قرارگاه تيسفون ، اين ارتش از مرزهاي غربي و شمال غربي و پايتخت حراست مي كرد و بازدارنده رومي ها تا رسيدن ارتش هاي دو و چهار بود.
    ارتش چهارم؛ قرارگاه سپاهان (اصفهان). اين ارتش كمكي و احتياط بود و جز آن قسمت از اين ارتش كه در سيستان و «قندهار امروز» مستقر بود، براي كمك به ارتشهاي ديگر اعزام مي شد. ستاد اين ارتش در شرايط جنك مامور بسيج نيرو و جمع آوري و آموزش سرباز بود. نسبت رده ها نيز متغيير بود.
    اين تقسيم بندي نشان مي دهد كه خطري در پارس (فارس امروز ، كرمان و يزد ، مكران و جزاير ) وجود نداشت.
    اين سازمان تا پايان حكومت ساسانيان به مدت نزديك به دو قرن و نيم  تغيير نيافت . همين انعطاف ناپدير بودن اين سازمان از دلايل شكست ايران ازاعراب شد و يزدگرد سوم ارتش يكم را به كمك نطلبيد ، بلكه خود پس از شكست نهاوند به سوي قرارگاه اين ارتش در مرو رفت كه كشته شد و پسر او هم نتوانست از واحد ثابت ارتش چهارم در سيستان استفاده كند. پس از فرو پاشي ارتش يكم بود كه اقوام غز ، سلجوقيان به ماورالنهر مهاجرت كردند.
    پس از پيوستن ايران به پيماي مركزي سنتو در دهه 1960 بارديگر نيروهاي نظامي ايران كه شامل ده لشكر بود به چهار ارتش تبديل شدند.

مصاحبه کوتاه خبرنگار روزنامه اطلاعات در سال 57 با سپهبد مهدی رحیمی

خبرنگار روزنامه اطلاعات هنگام دستگیری سپهبد مهدي رحيمي  مصاحبه کوتاهی با او انجام داده که متن مصاحبه به شرح زیر است:

س: تیمسار چگونه دستگیر شدید؟

رحیمی: امروز ظهر (۲۲ بهمن) در حالی که به تنهایی در میدان سپه راه می رفتم چند نفر روی سرم ریختند و مرا دستگیر کردند و به اینجا آوردند. کمی هم اذیتم کردند و کتکم زدند ولی مهم نیست جوان بودند من بی گناه هستم و کاری نکرده ام من همیشه خدمت خدا را کرده ام و خدمتگذار مردم بوده ام.


س: چرا پس از پیام امام خمینی که در آن شما و دیگر امرای ارتش را دعوت به پیوستن به مردم کرده بودند توجهی نکردید؟

من سرباز بودم و سوگند خورده بودم و باید به سوگند وفادار می ماندم من ضمن ستایش شخصیت امام خمینی در مسیری حرکت می کردم که در آن مسیر خود را موظف میدانستم آنچه را که در خدمت ارتش است انجام دهم ضمنا به این انقلاب هم بی اعتقاد نبودم و مطمئن هستم از این به بعد ایران پیشرفت خواهد کرد.

س: درباره وضع فعلی خود چگونه فکر می کنید؟

خوشحالم که اگر اسیر هستم اسیر دست مسلمانان هستم و حق و عدالت اجرا خواهد شد.

ابراهيم يزدي نیز ماجرا را اینطور بیان می کند:

تیمسار رحیمی ، به عنوان فرماندار نظامی تهران ارشدترین افسر ارتش بود كه توسط مردم در صبح روز 22 بهمن در خیابان شناخته و بازداشت شد. به موجب آنچه كه بعدا كسی كه او را دستگیر و به مدرسه رفاه آورده بود برای من شرح داد، در حالی که وی با لباس مبدل در کنار خیابان سپه، حمله مردم به پادگان باغشاه را تماشا می‌كرده است، توسط یكی از افسران زیردستش، که با انقلابیون همكاری داشت و او هم با لباس غیرنظامی در میان مردم بود، مورد شناسایی قرار می‌گیرد و با کمک چند نفر وی را می‌گیرند و به مدرسه رفاه می‌آورند. وی در نیمه شب پنج شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۵۷ در پشت بام مدرسه رفاه تیرباران شد.

روزنامه اطلاعات در شماره فوق العاده خود به تاریخ جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۵۷ ماجرا را اینطور بیان می کند:

نیمه شب دیشب ۴ ژنرال عالیرتبه ارتش شاه که در قتل و کشتار مردم ایران مشارکت مستقیم داشتند بر اساس حکم صادره دادگاه انقلابی تیرباران شدند.

در حالیکه یک ربع به ساعت ۲۴ مانده بود ارتشبد نصیری جلاد ساواک سپهبد مهدی رحیمی فرماندار نظامی تهران و رییس شهربانی سابق سرلشکر رضا ناجی و سرلشکر منوچهر خسروداد با چشمها و دستهای بسته روبروی جوخه آتش قرار گرفتند و با گلوله‌های چهار جوان مسلح در کمیته امام به رگبار مسلسل بسته شدند.

....جلسه دادگاه از صبح دیروز در محل دبیرستان شماره ۲ علوی تشکیل شد و تا ساعت ۷ بعد از ظهر ادامه یافت. این دادگاه برای بررسی کارنامه ۲۶ تن از مقامات برجسته رژیم سابق که اکنون در زندان بسر میبرند تشکیل شد. پس از پایان جلسه اعضای دادگاه به حضور امام خمینی رفتند و امام حکم اعدام ۴ نفر از متهمین ردیف یکم را به حکم آیه شریفه «مفسدین فی الارض» تایید کرد.

....بلافاصله پس از اعدام انقلابی عناصر رژیم سابق جوانان مستقر در اطراف کمیته انقلاب و خیبان های ایران و ژاله شروع به تیراندازی هوایی کردند و رسیدن روز جزا و روز عدل الهی را جشن گرفتند. خبر اعدام این گروه بوسیله بلندگو به اطلاع ساکنان خیابان های اطراف کمیته انقلاب رسید.

نوري زاده (خبرنگار روزنامه اطلاعات) در خصوص مشاهدات خود از لحظه اعدام اینگونه می نویسد:

برای ثبت در تاریخ باید بگویم رفتاری که تیسمار رحیمی و تیمسار خسرو داد در برابر جوخه اعدام داشتند رفتاری بسیار شجاعانه بود. تیمسار رحیمی سلام نظامی داد و «جاوید شاه» گفت و همچنین «پاینده ایران». و تیمسار خسروداد خودش حکم تیر خودش را صادر کرد. هیچ کدام اجازه ندادند چشم‌هایشان را ببندند.

جوخه آتش شليك ميكند و کسی که صورتش را پوشانده بود به آنها تیر خلاص زد.

 

سپهبد جعفر قلی صدری

جعفر قلی صدری (1290-1357) فرزند فرج اله در سال 1290 هجری شمسی در اصفهان به دنیا آمد. او فارغ التحصیل دانشگاه جنك و مسلط به زبان‌های انگليسي و فرانسه بود. از سال 1336 تا 1343 فرماندهی منطقه نفت خانه مرزی عراق را بر عهده داشت و در مهر ماه سال  1343 به اخذ درجه سرلشگري نائل گشت. وي در طول دوران خدمتش نشان‌های لیاقت درجه ۱ و ۲ و ۳ و همچنین نشان‌های افتخار ۱ و ۲ و ۳ و نشان رستاخيز ، آذرآبادگان و پاس را دریافت نمود.

از سال 1349 تا1351 به مدت دو سال ریاست شهربانی را به عهده داشت در 4 بهمن ماه 1350 توسط شاه همزمان به ریاست کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواك و شهرباني منصوب شد. بر اثر اختلافات شدیدش با پرویز ثابتی رئیس ستاد کمیته مشترک که از ساواک بود، در ارديبهشت ماه سال 1352 از سمت ریاست کمیته مشترک برکنار گردید. وی در اول آذر ماه سال 1352 پس از سی و هشت سال خدمت بازنشسته شد و پس از آن با موافقت شاه یک شرکت حمل و نقل را با مشارکت یکی از کمپانی‌های بزرگ تأسیس نمود.


در آبان ماه سال 1357 و به دستور شاه برای فرونشاندن خشم انقلابی مردم در یک اقدام نمایشی، وی به همراه سیزده نفر دیگر که در نزد افکار عمومی به چهره‌هایی منفورتر از بقیه تبدیل شده بودند، توسط مامورين فرمانداري نظامی تهران دستگیر و روانه زندان شد. او تا پیروزی انقلاب در زندان بود و پس از آن توسط دادگاه انقلاب محاکمه شد.

دادگاه پس از رسيدگي به اتهامات سپهبد صدری وي را به جرم فساد در ارض، محاربه با خدا و نایب امام، اقدام و قیام علیه حکومت ملی، قتل و کشتار مردم بی گناه، صدور دستور قتل آزادیخواهان به اعدام محكوم نمود.

 

ارتشبد عباس قره باغي

 

در سال 1297  در تبریز متولد شد. پدرش میرزا كریم‏خان شغل تجارت داشت. اجداد این خانواده پس از انعقاد قرارداد تركمن‏چاى از قره‏باغ قفقاز به ایران آمده و به شغل تجارت و زراعت پرداختند. عباس پس از انجام تحصیلات ابتدائى وارد دبیرستان رشدیه شد و چهار كلاس دبیرستان را در مدرسه‏ى مزبور پایان داد و از سال پنجم وارد دبیرستان نظام تبریز گردید و در 1315 دیپلم نظام گرفت و وارد دانشكده‏ى افسرى تهران شد و دوره‏ دو ساله‏ دانشكده را به اتمام رسانید. در دانشكده جزو سى‏نفر دانشجویانى بود كه در دسته ولیعهد قرار داشتند و علاوه بر آن منشى ولیعهد نیز بود. قره‏باغى در 1321 به گارد سلطنتى منتقل گردید. ضمنا در دانشكده‏ى حقوق و علوم سیاسى نام‏نویسى كرد و دوره‏ى دانشكده‏ى مزبور را در 1323 پایان داد و بعدا تحصیلات حقوقى خود را ادامه داده و دكتراى حقوق بین‏المللى عمومى گرفت. دوره‏ دانشگاه جنگ تهران و دوره‏ ستاد فرماندهى دانشگاه جنگ فرانسه را نیز با درجه‏ ممتاز گذرانید. اهم مشاغل وى عبارتند از : فرماندهى تیپ، فرماندهى لشكر گرگان، فرماندهى لشكر گارد سلطنتى، رئیس ستاد نیروى زمینى و جانشين فرماندهي نیروى زمینى در سال 1352 به فرماندهى سپاه غرب منصوب شد و در سال 1353 به فرماندهى ژاندارمرى كل كشور منصوب گردید. در شهریور 1357 در كابینه‏ى جعفر شریف‏امامى به وزارت كشور منصوب و معرفى گردید و در كابینه‏ى غلامرضا ازهارى نیز همان سمت را داشت و مدت كوتاهى علاوه بر وزارت كشور امور وزارت امور اقتصادى و دارائى با او بود. شاه قبل از خروج از ایران، او را به ریاست ستاد بزرگ ارتشتاران منصوب نمود و تا پایان عمر رژیم (22 بهمن ماه 1357) در آن سمت مستقر بود. وي پس از انقلاب مدتى مخفى بود تا اينكه سرانجام بطور مخفيانه از ايران خارج و در فرانسه اقامت گزيد .نامبرده از سوي همقطاران خود متهم به سازش با انقلابيون و خيانت به حكومت پهلوي گشته است .وي در سال 1379  بر اثر بيماري سرطان در پاريس درگذشت.

ارتشبد غلامعلي اويسي

ارتشبد غلامعلی اویسی فرزند غلامرضا درسال 1297 خورشیدی در روستای فردو قم به دنیا آمد. او در سال ۱۳۱۵ دوره شش ساله دبیرستان نظام مرکز و در سال ۱۳۱۷ دوره دانشکده افسری را به پایان رساند.

اویسی درسالهای ۱۳۱۷ تا ۱۳۳۱ در مشاغل گوناگون نظامی (فرماندهی گروهان و گردان و آموزشگاه گروهبانی لشکر ۲، ریاست شعبه بازرسی دژبان مرکز و فرماندهی هنگ ۵۲ دژبان) قرار داشت و در سال ۱۳۳۲ فرمانده هنگ ۱۶ تیپ كازرون بود. پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ اویسی به در یافت نشان درجه ۲ رستاخیز نایل گشت و به تدریج ترقی وی نیز در سيستم نظامی آغاز شد. او پس از طی دوره دانشگاه جنگ درتهران و دوره ستاد و فرماندهی در آمريكا در سال ۱۳۳۹ به ریاست ستاد گارد و در سال ۱۳۴۱ به فرماندهی لشکر یک گارد رسید و در همین سمت بود که به عنوان فرماندار نظامی تهران قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ را سركوب كرد.

او در سال ۱۳۴۸ فرماندهی ژاندارمری کل کشور و در سال ۱۳۵۱ فرماندهی نیروی زمینی ارتش را به عهده داشت. اویسی در جریان انقلاب اسلامی بار دیگر در سمت فرماندار نظامی تهران قرار گرفت و به علت موقعیتش در راس نیروی زمینی فرمانداری نظامی سایر شهرها را نیز تحت کنترل داشت.

او در دی ماه ۱۳۵۷ به دستور شاه و نه برای معالجه از ایران خارج شد و در 18/11/1362 توسط افراد ناشناس در پاريس به همراه برادرش ترور شد.

 

نامه ای از سوی خدا

 

امروز صبح که ازخواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،ازمن تشکر کنی، امامتوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که میخواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر میکردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: “سلام” اما توخیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی را به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

 *تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از ناهار هی دور و برت را نگاه میکنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی.

*تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند وتو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط ازبرنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی.

*موقع خواب،فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیرگفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟

*احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را میکنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور بادیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یکسر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی.

*آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید.*

*دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی…*

*دوست و دوستدارت: خدا*

 

گفت و گو با زلاتكو كرانچار كه خيلي سخت عصباني مي شود


به لحاظ شخصيتي من هيچ شناختي از زلاتكو كرانچار ندارم و اگر بخواهم چيزي درباره پرسوناليته شما بنويسم جزييات زيادي نخواهم داشت. شايد به خاطر اينكه به نظر مي‌رسد شما مربي برونگرايي نباشيد. اگر خودتان را بخواهيد به عنوان مربي كه وارد فوتبال ايران شده تعريف كنيد چه مي‌گوييد؟

براي انتخابي كه انجام شد تا من وارد فوتبال ايران شوم، به خوبي بررسي انجام شده و كيفيت‌ها و نتايجي كه من در اروپا گرفتم همه را در نظر گرفتند و احتمالاً در خلال اين تحقيقات دنبال شخصي گشته‌اند كه با توانايي‌ها و افكارش بتواند تيمي به بزرگي پرسپوليس را هدايت كند. چون من مربي هستم توأم با نتايج، مربي كه دو بارموفق شده در كرواسي با ديناموزاگرب قهرمان شود، با دينامو در ليگ قهرمانان اروپا كار كردم، با زاگرب كه تيمي است به لحاظ ساختاري شبيه ذوب‌آهن قهرمان شدم و با هايدوك اشپيلت همين طور. آنچه كه مي‌توانم بگويم سرمربي تيم ملي كرواسي بودم كه موفق شدم تيمم را به جام جهاني هدايت كنم و در گروهي كه سوئد، بلغارستان و مجارستان حضور داشتند بدون هيچ شكستي صعود كردم، تنها شكستي كه در جام جهاني هم داشتم مقابل برزيل بود كه با يك گل باختيم يعني كه معروف شدم به مربي كه توانايي دارد، كيفيت دارد و سابقه. فكر مي‌كنم كساني كه من را انتخاب كردند اشتباهي مرتكب نشدند اگرچه هنوز در يك دوره تطابق به سر مي‌برم ولي اينجا با موقعيت‌هايي خاص مواجه مي‌شوم كه اصلاً در اروپا وجود ندارد.

رزومه كاري شما براي همه روشن است اما مي‌خواهم بدانم به لحاظ شخصيتي خودتان را تا چه حد با فوتبال ايران آداپته كرده‌ايد، در اين زمينه مي‌توانيد در نيم فصل دوم بهتر عمل كنيد؟

البته شخصاً راضي نيستم چرا كه مي‌دانم انتظارات بسيار بالا است اما مي‌خواهم خودم را با شرايط تطابق دهم و بهتر شوم. اگر بخواهم چيزي را در دفاع از خودم بگويم بايد اول بگويم كه خيلي دير به تيم ملحق شدم، در انتخاب بازيكنان اصلاً نقشي نداشتم و در واقع تيم شروع كرد به بازي‌هاي رسمي در عين اينكه بايد شكل مي‌گرفت و جا مي‌افتاد. در واقع خيلي سخت است كه اين اتفاق بيفتد و نوسان در نتيجه‌گيري به همين دليل بود. در اين شرايط دشوار است كه با 15 بازيكن جديد همزمان بتواني بازيكنان و تيمت را به سطح استاندارد برساني و نتيجه هم بگيري. بايد بگويم هنوز كه هنوز است فاز آداپته شدن ادامه دارد. يعني موقعيت‌هايي ايجاد مي‌شود و شخص بايد در آن موقعيت‌ها خودش را با شرايط تطبيق دهد. من فكر مي‌كنم تا همين الانش هم به فاز نهايي بسيار نزديك شده‌ام. يعني آنچه را كه مي‌دانم اين است كه با تيم خودم و روح و روانش كاملاً آشنا هستم و مي‌دانم تمام تيم‌هاي ايراني تقريباً با هم برابرند. در مسابقاتي كه برگزار كرديم كيفيت ساير تيم‌هاي ليگ را ديده‌ام و مي‌توانم بگويم واقع‌بين هستيم و با نگاه به كيفيت‌هايي كه وجود دارد تا اين لحظه سازماندهي باشگاه كه آقاي كاشاني و همراهانش برقرار كرده در مسيري قرار گرفته كه بتوانيم پرسپوليس را در رأس فوتبال ايران نگه داريم.

باز هم مي‌خواهم برگردم به شخصيت شما. احساس مي‌كنم يك مقدار با مربياني كه از كرواسي وارد فوتبال ايران شده‌اند تفاوت داريد. مثلاً در بيشتر مصاحبه‌هايتان چيزي نمي‌گوييد كه تيتر اول روزنامه شود. هميشه مسائل كلي را مطرح مي‌كنيد و خيلي دوست نداريد در رأس اخبار باشيد. اين از شخصيت شما ناشي مي‌شود يا سياستي كه در فوتبال ايران پيشه كرده‌ايد؟

 نه، اين شخصيت من است. من در كرواسي هم فردي نبودم كه اهل جنجال باشد. من دوست دارم فقط درباره فوتبال صحبت كنم. به اين مساله هم آشنايي دارم- از طريق همكاران كرواتم و نفرات ورزشي ايران- كه متاسفانه روزنامه‌ها سرشار از شايعاتند. من دوست ندارم شخصي باشم كه جنجالي باشد فقط مي‌خواهم در چارچوب فوتبال صحبت كنم. براي مثال، خليلي. وقتي آمدم كاملاً آماده بود آن هم بعد از يك مصدوميت سنگين كه پشت سر گذاشته بود. مي‌دانم مصدوميت و دوري براي يك بازيكن بزرگ يعني چه و مي‌دانم برگشتن به تمرين‌ها براي چنين بازيكني چقدر اهميت دارد. دوست دارم خليلي برگردد ولي به نفع همه است كه او با كيفيت و صلابت برگردد نه اينكه دوباره مصدوم شود.  ايشان الان آماده است و كيفيت دارد و قدرتمند است. الان زماني است كه مي‌توانيم از خليلي استفاده كنيم. مي‌خواهم راجع به استدلال‌هاي خودم صحبت كنم نه اينكه فلان بازيكن شرايط بازي را دارد يا نه. اين هم يك نمونه است براي اينكه همه بدانند حق بوده كه يك بازيكن براي پرسپوليس بازي كند يا نه. دوست ندارم جنجال به پا كنم. تصميم گرفته‌ام هر كاري كه لازم باشد براي پيشرفت فوتبال و تيمم انجام دهم. در واقع خيلي تلاش مي‌كنم و مي‌خواهم بدانم آيا بازيكنان هم اين موضوع را مي‌پذيرند يا تا چه حد قبول دارند. هنوز در اين زمينه وضعيت‌هاي خاصي وجود دارد اما من شرايطي را مي‌خواهم كه بالاتر است تا بازيكن را به آن كيفيتي كه مي‌خواهم برسانم. اين هم به نفع خود بازيكن است، هم هوادار، هم باشگاه. آمده‌ام در فوتبال ايران كه چيزي را به دست بياورم نه براي منفي‌بافي. هميشه شايعاتي وجود دارد اما از وقتي بچه بودم اينطور ياد گرفته‌ام كه به خاطر شايعه با كسي درگير نشوم و سعي مي‌كنم مشكلات را به شيوه خودم حل كنم، با صحبت.

اما حتماً قبل از ورود به فوتبال ايران با مربيان هموطن‌تان صحبت كرده‌ايد. حتماً مي‌دانيد مربياني مثل چيرو بلاژويچ يا وينكو بگوويچ طور ديگري در دل فوتبالدوستان ايراني براي خود جا پيدا مي‌كردند. شما با توجه به اين موارد كه از آن اطلاع داريد باز هم سياست كاري خودتان را پي مي‌گيريد؟

آمده‌ام به پرسپوليس تا نتايج بزرگي را به دست بياورم. فكر كنم تا الان فقط عناوين قهرمان‌هاي بزرگ را كسب كرده‌ايم. شايد بهتر باشد اصول حرفه‌اي‌گري را در برخي از بازيكنان تغيير بدهم. فكر مي‌كنم به لحاظ فردي پتانسيل‌هاي زيادي وجود دارد و اگر حرفه‌اي‌گري را تقويت كنيم مي‌توانيم باعث پرش سطح فوتبال ايران شويم. نگاه من فراتر از اين حرف‌ها است. مي‌دانم كار سختي است. من مي‌خواهم بازيكنم را با اين سيستم مطابقت دهم چون مطمئنم در آن صورت است كه نتيجه خواهيم گرفت. بعد از اردوي دبي واقعاً شگفت‌زده شدم. ما روزي 3 جلسه تمرين مي‌كرديم. بازيكنان ساعت 6:30 صبح از خواب بيدار مي‌شدند يعني وجدان بازيكنان بيدار شده بود و آگاه شدند كه چه چيزي از آنها خواسته مي‌شود.


اما اين كار بسيار بسيار دشوار خواهد بود، يعني احتمال زيادي دارد در زمان يكي دو ساله‌اي كه شما در فوتبال ايران خواهيد بود قابل اجرا نباشد و مدت‌ها طول بكشد. شما اين ريسك را قبول مي‌كنيد كه نتيجه‌گيري را فداي رسيدن به هدف‌تان كنيد؟

من شروع كرده‌ام به قرباني كردم خودم، نتايجم اين را نشان مي‌دهد البته برخلاف بازي‌هايي كه به معرض نمايش گذاشتيم. مي‌خواهم بازيكنان به آن سطح برسند كه يك بازيكن حرفه‌اي وقتي پول حرفه‌اي مي‌گيرد و نسبت درآمدش به درآمدهاي ايران خيلي بالا است بايد خودش را مصرف كند و چيزي را نشان دهد. بازيكن بايد از يكسري موارد تبعيت كند و نگويد حالا پول مي‌گيرم و دو تا بازي مي‌كنم و تمام، نه اينطوري نمي‌شود.

با اينكه ثابت كرديد توصيه‌پذير نيستيد و از بيرون مجموعه فني حرفي را قبول نمي‌كنيد اما يكي از انتقاداتي كه به شما وارد مي‌شود اين است كه از نظرات همكار ايراني‌تان به اندازه همكار هموطن‌تان استفاده نمي‌كنيد ؟

نمي‌دانم چرا اين سوال مطرح مي‌شود. عبدي، ايوكوويچ، عابدزاده و مولايي، كليه همكارانم، آنقدر من با آنها صادقم كه اجازه مي‌دهم هر كاري و فكري دارند را انتقال بدهند چرا كه آنها هم شرايط تيم را بهتر از هر كسي مي‌دانند. اما با هر چهار نفرشان هم كه حرف مي‌زنم اين من هستم كه تصميم آخر را مي‌گيرم و هيچ كدامشان هم نمي‌توانند تاثير خاصي روي من بگذارند. مي‌توانند صحبت كنند و من آنچه را كه بهتر است در نظر مي‌گيرم تا تيمم در تمرين و مسابقه با كيفيت‌تر ظاهر شود. در عين حال فكر نمي‌كنم در ايده‌هايمان تفاوت وحشتناكي وجود داشته باشد و فكر مي‌كنم تقريبا هم فكريم. اما حالا كه راجع به ايووكويچ هم پرسيديد و به او حساس شديد، بايد بگويم طبيعي است كه ما با هم بيشتر حرف بزنيم چرا كه ما با هم همبازي بوديم، او در تيم ملي هم دستيار من بوده و اينجا هر روز با هم هستيم.
درست است كه همه نظر مي‌دهند اما مهم استفاده از آنهاست. مي‌دانم كه حسين عبدي زياد نظر مي‌دهد اما اينكه از اين نظرها استفاده شود مهم است.
عبدي دستيار اول من است و من با ايشان درباره حريفان بحث مي‌كنم. ما با هم حريفانمان را آناليز مي‌كنيم و او روي افكار من بسيار تاثيرگذار است.


اما از مصاحبه‌هاي ايشان اينطور برنمي‌آيد و حسين عبدي به صورت غيرمستقيم مي‌گويد از نظراتش استفاده نمي‌شود؟

 (با تعجب) نمي‌دانم. من تجربه زيادي به عنوان بازيكن و مربي داشته‌ام، تجربه 18 ساله مربيگري‌ام كه در آن موفق بوده‌ام مي‌گويد هم عبدي، هم ايوكوويچ و هم عابدزاده بايد راضي باشند كه من خودم را ستون كار قرارداده‌ام و مي‌توانيم با هم تبادل فكر كنيم. نيازي هم نيست كه حتما نظري موافق من داشته باشند. مهم اين است آنچه را كه من از آنها به عنوان وظيفه مي‌خواهم به انجام برسانند.

به عنوان حسن ختام و آنچه كه خود شما درباره احساس ما ايراني‌ها گفتيد، مي‌خواهم بگويم هر وقت «نيكو» پسرتان گل مي‌زند، ما هم خوشحال مي‌شويم، البته مطمئنا نه به اندازه شما.

بله مي‌دانم، اتفاقا به نيكو هم گفته‌ام كه ايجا تاتنهام طرفداران زيادي پيدا كرده و كارش را تعقيب مي‌كنند.

 

سوفیا لورن

سوفیا لورن Sophia Loren با نام اصلی سوفیا سیکولونه درسال 1934 در رم متولد شد.

او در شانزده سالگی , مدل یک مجلّهٔ ماهانه بود و از همین راه به عالم سينما راه یافت فعالیت سینمایی اش را با نقش‌های کوچک در فیلم‌های کوچک ایتالیایی آغاز کرد اولین نقشش را در فیلم  روشنايي هاي واريته درسال 1950 ایفاکرد . سوفیا در رقابت‌های زیبایی محلـی هم شـرکت می‌کـرد و چنـدین جایزه دریافت نموده اما سرانجام توسط كارلو پونتي تهیه کننـده سینمایی کشف شد وبه عالم سینما راه یافت.

با تلاش کارلو پنتی نامش به سوفیا لورن تغییر کرد. اوابتدا در فیلم‌های برده فروشی سفید و «دوشیزگان در خطر» بازی کرد و سپس در فیلم‌های آتيلا , چرخ و فلک ناپل و حیف که خیلی حقه‌ای ظاهر شد. زمانی که رم رقیب اصلی هاليوود در تولید فیلم بود او ستاره بسیاری از محصولات سینمائی رم بود و با کارگردانانی چون فليني و دسيكا کار کرده‌است و مارچلو ماسترياني همبازی او در بسیاری از فیلم‌هایش بود.

نتیجه یک نظر خواهی در ایتالیا می‌گوید مردم ايتاليا بیشتر از هر نقش دیگر سوفیا لورن، بازی او را در برابر ماسترياني در فیلم  ديروز امروز و فردا ساخته ویتوریو دسیکا را دوست دارند این فیلم با همین نام در زمان خود در ایران نیز با استقبال بسیار روبرو شد. سوفيا لورن با قراردادی که با استودیو پارامونت بست به شهرت جهانی دست یافت از جمله فیلم‌های وی در این دوره می‌توان «غرور و شهوت ,هوس زیر درخت‌های نارون , قایق خانگی , ثعلب سیاه و زن اونجوری»را نام برد. وی از جمله هنر پیشگانی است که این حرفه را از صفر شروع کرد و درنتیجهٔ تلاش بسیار, مقام ممتازی به دست آورد. وي درسال 1961 در فیلم مشهور ال سید به ايفاي نقش پرداخت.

چه گوارا

 

ارنستو رافائل گوارا دلاسرنا (1928-1967) که بیش‌تر به‌نام چه‌گوارا یا ال‌چه شناخته می‌شود، پزشك – چريك و انقلابي متولدآرژانتين بود. چه‌گوارا در روساريو دومین شهر بزرگ آرژانتین زاده شد و در آغاز ارنستو گوارا نام داشت. پدر او «ارنستو گوارا لینچ» ایرلندی و مادرش «سلیا ده لاسرنا» اسپانیایی بود. این خانواده از طبقه متوسط جامعه با گرایش‌های چپ و سوسیالیستی بوده و ستایشگر « خوزه مارتي » و هوادار جمهوریخواهان در دوره جنگ‌های داخلی اسپانیا بودند.

گوارا یکی از اعضای جنبش 26 ژوئيه بود. این جنبش در سال 1959 قدرت را در كوبا به‌دست آورد. چه‌گوارا چندین پست‌ مهم در دولت جدید کوبا از جمله سفیر، رییس بانک مرکزی و وزارت صنایع را بر عهده داشت و پس از آن با امید برانگیختن انقلاب‌ در دیگر کشورها کوبا را ترک کرد. وی ابتدا در سال 1966به كنگو رفت و سپس به بوليوي سفر کرد. در 8 اکتبر 1967  در نزدیکی لا ايگه را (دهکده کوچکی در بوليوي و در نزدیکی کوه‌های آند) چه‌گوارا به همراه چندتن از چریکهایش‌ به محاصره ارتش بولیوی که به وسیله ماموران سيا و افسران آمریکایی همراهی می‌شدند درآمده و دستگیر شدند و روز بعد توسط سربازان بولیویایی و به وسیلهٔ رگبار مسلسل به قتل رسید.

پس از مرگ چه‌گوارا، از او به عنوان یک تئوریسین و متخصص در فنون جنگی و قهرمان جنبش‌های انقلابی سوسياليستي در سراسر جهان نام برده مي شود.

 بقایای جسد چه گوارا در سال 1997 پیدا و به کوبا انتقال یافت.در سانتا كلارا بنای یادبودی برای او ساخته شده‌است. وی در این شهر در جریان جنگ‌های انقلابی کوبا پیروزیهای شگرفی آفریده بود. فیدل کاسترو می‌گوید:در زندگی از دو خبر خیلی ناراحت شدم.یکی خبر مرگ مادرم و دیگری خبر مرگ چه گوارا...

منوچهر اسماعیلی - صدای ماندگار دوبله

منوچهر اسماعيلى يكى از صداهاى ماندگار در دوبله فيلم متولد ۸ فروردين ۱۳۱۸ در كرمانشاه است. او به جاى بسيارى از بازيگران ايرانى و خارجى صحبت كرده و به تدريج صدايش جزو شخصيت و ويژگى هاى فردى آن بازيگران شده است كه از جمله آنها مى توان به آنتونى كويين، گريگورى پيك، چارلتون هستون، يول براينر، ريچارد برتن، سيدنى پوآتيه، پيتر فالك و مارچلوماسترويانى اشاره كرد. خاك، تنگنا، قيصر، بلوچ، داش آكل، حسن كچل، دايره مينا، سوته دلان، رضاموتورى، غزل، دايى جان ناپلئون، ضربت، خط قرمز، هزاردستان، تاراج، طلسم، مادر، بايكوت، دستفروش، عروسى خوبان، پرستار شب، سرب، مهاجر، ردپايى بر شن، بهار، باى سيكل ران، دزد عروسك ها، حماسه مجنون، سرعت، امام على(ع)، كارآگاه، دكل، ترن، دو خواهر، پهلوانان نمى ميرند و ناخدا خورشيد ازجمله آثار ايرانى هستند كه اسماعيلى در آنها نقش گفته و يا سرپرستى دوبلاژ شان را بر عهده داشته است. اين دوبلور پيشكسوت از تاريخچه دوبله فيلم در ايران و خاطراتش سخن گفته است.

او می گوید: اولين علاقه من تئاتر بود، آن زمان تئاتر جايگاه محكمى داشت و كار عموم كسانى كه علاقمند به سينما بودند، از تئاتر شروع شده بود. اين حرفه در مدارس، دبيرستانها و دانشسراها بسيار جا افتاده بود و علاقمندان را دور خودش جمع مى كرد. سينماى آن موقع مطلوب همه نبود و خيلى طول كشيد تا زمينه براى ورود خيلى از افراد به سينما فراهم شد. سال ۱۳۳۶ بود كه به دليل علاقه به كار هنرى ترك تحصيل كردم. پدرم در آن زمان براى نصب ضريح حضرت زينب (س) عازم سوريه بود. پدرم آدم بسيار مذهبى بود و بدون هيچ قيد و شرطى با فعاليت هنرى من مخالفت داشت. بعد از رفتن پدرم، آقاى محمد سخن سنج با من تماس گرفت و گفت: مكانى به نام آژانس هنرپيشگان روبه روى سفارت انگليس درست شده است و من هم ۲۳ تومانى را كه مدرسه براى ورزش از ما گرفته بود، پس گرفتم و به آنجا رفتم و ثبت نام كردم تا به اين وسيله وارد كار سينما بشوم. با حضور پدرم هرگز فرصت نداشتم كه ادعاى اين را داشته باشم كه وارد اين كار بشوم. او هم مانند هر پدرى از اين موضوع هراس داشت كه من منحرف شوم، يعنى تصورش اين بود كه اين راه خوبى نيست.

در سال ۳۶ با خواندن يك آگهى در روزنامه متوجه شدم، موسسه اى به نام داريوش فيلم براى دوبلاژ در ايتاليا امتحان مى گيرد و يك مرد و پنج زن را پذيرش مى كند. در آن دوره هيچ شناختى از كار دوبله نداشتم. يكى از دوستان ترغيب كرد به آنجا بروم. به آنجا رفتم. باغ مملو از دختر و پسر بود و شايد بالاى هزار نفر به آنجا آمده بودند كه تست بدهند و من آخرين نفرى بودم كه رفتم و از حادثه روزگار آخرين نفرى هم بودم كه امتحان دادم. در آنجا، الكس آقابابيان صاحب داريوش فيلم كه در ايتاليا هم فيلم ها را به همين نام دوبله مى كرد، به همراه يك آمريكايى از علاقه مندان تست مى گرفتند و در نهايت بنده انتخاب شدم. فردايش مادرم را بردم و او رضايت داد تا به ايتاليا بروم. قرار شد كه روزى ۶۰ ليره كه به پول ما ۷ تومان مى شد بگيرم. اما در نهايت به دلايلى از اين سفر جا ماندم. فهيمه راستكار و منوچهر زمانى از اولين كسانى بودند كه براى كار دوبله به ايتاليا رفتند. در سال ۱۳۳۸ دوباره از من براى سفر به ايتاليا با قراردادى شايد ده ها برابر آنچه كه در روز اول نوشته بوديم و مادرم امضا كرده بود دعوت كردند، اما دوستانم به خاطر اينكه دوبله ديگر در ايران پا گرفته بود نگذاشتند بروم. البته در اين فاصله خيلى هاى ديگر رفتند و دوباره برگشتند و كم كم كار دوبله در ايتاليا صرف نمى كرد چون ماليات را بر فيلم هايى كه در خارج دوبله مى شد اضافه كردند و اين باعث شد دوبله در ايتاليا از رونق بيافتد.

در همان سال مجددا درسم را هم ادامه دادم و با مشكلاتى كه پيش رو بود سال ۴۰ ديپلم گرفتم. آقاى زمانى يك فيلم فرانسوى را دوبله كرد و از من هم به عنوان كسى كه در فيلم ها سياهي لشكر است و ضمنا بايد با اين كار آشنا بشود براى اولين بار استفاده كرد. در آن فيلم زنده ياد زندى، فهميه راستكار، آقاى زندى نژاد، حيدر صارمى، آقاى مانى، آقاى بنايى، منصور متين و ايرج دوستدار به عنوان دوبلور حضور داشتند. در اولين كارم كه هرگز اكران نشد و اگر هم شد من آن را نديدم، به جاى يك عكاس صحبت كردم كه خودم او را نمى ديدمش. اصلا اين كار را نمى شناختم و كم كم با آن آشنا شدم. من صحبت هاى يك عكاس را كه دو جمله داشت مى گفتم و مرحوم ايرج دوستدار به پشتم مى زد كه ديالوگ را بگويم و در زمان نمايش آن فيلم، چون چهار تا عكاس در آن بودند، متوجه نمى شدم كدام شان من هستم. خيابان بهار روبه روى بيمارستان شهربانى استوديويى بود كه براى اولين بار در آن استوديو كار كردم. بنده از سال ۳۶ نقش هاى كوتاه و نقش دوم و سوم را مى گفتم. در سال ۳۸ و ۳۹ كه دبيرستان مى رفتم،جدال در اوكى كرول جزو اولين فيلمهايى است كه در آن حرف زدم و با آقاى عطا اله كاملى كار كردم. ايشان قبل از من فعال بودند.

در استوديو سانترال كنار سينما سانترال، سالن بزرگى بود كه كار دوبله اين فيلم در آنجا انجام شد. قبل از اينكه من وارد اين كار شوم فيلمهاى نورمن ويزدم در آنجا دوبله مى شد. سيامك ياسمى، منوچهر زمانى، عباس خسروانى و مرحوم زرندى كار مى كردند و خيلى هاى ديگر كه من نمى شناسمشان يا الان نيستند، مثل هوشنگ بهشتى، تقى ظهورى، ناصر ملك مطيعى، سارنگ، محتشم، ژاله علو و.. كه به عنوان پايه گذاران دوبله ايران مى توان از اين عزيزان نام برد. بعد از دو سال كه نقش هاى كوتاه را مى گفتم، در فيلم دروازه هاى پاريس به مديريت دوبلاژ على كسمايى كه كمك زيادى به من كرد، نقش اول را گفتم. آن زمان مجددا براى تحصيل به دبيرستان مى رفتم. اين فيلم در واقع فتح باب بود و مثل بمب صدا كرد و همان زمان پرويز دوايى نقدى راجع به دوبله اين فيلم در مجله فردوسى نوشت و در كار من و صدايم جست و جوى عجيبى داشتند كه خودم متوجه آن نبودم. مطلب بسيار جالبى بود كه از پشت تلفن براى من خواندند. خودم آن مجله را پيدا نكردم. بدين ترتيب يك سرى دشمن پيدا كردم، ولى كار خوب راه خودش را پيدا مى كند و جلو مى رود. دروازه هاى پاريس يكى از كارهاى شاخص من بود. بعد از اين فيلم هم قايقرانان ولگا را كار كردم و بن هور در سال ۴۱ اوج كارم بود.

هنرپيشه هاى مطرح زيادى بودند كه من به طور ثابت جايشان حرف مى زدم، افرادى چون آنتونى كويين، گريگورى پك، چارلتون هستون، لارنس اوليويه، مارچلو ماستريانى، سيدنى پوآتيه، رد استايگر، فرانك سيناترا، البته گاهى اوقات هم بوده كه نمى توانستم كار كنم و يا سر مسائل مالى به توافق نرسيديم به هر حال بايد در اين كار هماهنگ باشيم، استرس براى اين كار مناسب نيست و محيط كار تا هماهنگ و شاداب نباشد كار درست پيش نمى رود. هزار دستان را در سال ۶۶ كار كرديم كه من به جاى آقاى انتظامى، كشاورز، مشايخى و جمشيد لايق صحبت كردم. البته از اول قرار نبود همه را من بگويم، يك شب در استوديو فيلم كار، مرحوم حاتمى دفترچه اى آورد و همه هنرپيشه ها كه بيشتر از ۱۰۰ نفر بودند را با من تبادل نظر كرد. با دخالت تلويزيون تغييراتى در مديريت دوبلاژ اين مجموعه داده شد و با پا در ميانى آقاى دادگو ما توافق كرديم كه آقاى كسمايى در راس كار باشند. ولى در مورد پرسوناژ ها مرحوم على حاتمى با من مشورت مى كرد. گوينده هاى توانايى مثل ناصر طهماسب هم در اين كار حضور داشتند و ايشان شايد بيشتر از من هم نقش گفتند و همين طور مرحوم نوذرى هم به عنوان راوى حضور داشت. براى سلامت كار تا جايى كه مى شد صحنه هايى كه من نقششان را مى گفتم و روبروى هم بودند را جدا جدا مى گرفتيم. يكى از نقش هايى كه من مى گفتم شعبان استخوانى بود كه همه خصوصيات اين كاراكتر توسط على حاتمى مشخص شده بود و نظر خاصى روى گويش او داشت. مرحوم حاتمى در تمام لحظه هاى دوبله كار حضور داشت و توضيحات كامل را به همه مى داد.

 

المپیک خونین مونیخ

 

المپیک تابستانی ۱۹۷۲ که به طور رسمی با نام «بازی‌های المپیاد بیستم» شناخته می‌شود، در شهر مونيخ درآلمان غربي و با حضور ۷٬۱۱۳ ورزشکار زن و مرد از ۱۲۱ کشور جهان و در ۲۱ رشته ورزشی برگزار شد.

ورزشگاه بزرگ و مجهز المپيك مونيخ ، استخر سرپوشیده، پیست تارتان، پوشش گسترده خبری و پخش زنده جریان بازی‌های المپیک از راديو وتلويزيون و حضور بیش از ۴٬۰۰۰ خبرنگار و گزارشگر ورزشی، شکوهی ویژه به این دوره از بازی‌ها داد.

 با اینکه تمام تلاش مسئولین برگزارکننده المپیک مونیخ، نشان دادن چهره جدیدی از پیشرفت های کشور آلمان بدون وارد شدن به سیاست بود، یک واقعه بی سابقه، دهكده المپيك مونيخ را به لرزه درآورد. هشت فلسطيني عضو سازمان «سپتامبر سياه » در نیمه شب روز پنجم سپتامبر 1972 به خوابگاه ورزشکاران اسرائیلی مستقر در دهکده المپیک یورش بردند و تعدادي از ورزشکاران اسرائیلی را به گروگان گرفتند .

در نهایت، با دخالت پليس آلمان این حادثه پس از ۲۳ ساعت و با درگیری در فرودگاه فيلد بروئك به پایان رسید.

گروگان‌گیران ۱۱ ورزشکار اسرائیلی و یک افسر پلیس آلمانی را به قتل رساندند. پنج نفر از هشت نفر ایشان نیز توسط پلیس به قتل رسیدند. مقامات آلمانی اصرار داشتند که این بازیها بدون وقفه ادامه یابد. سه نفر دیگر ابتدا دستگیر شده و چند هفته بعد در جریان ربوده شدن هواپیمای خطوط هوایی لوفت‌هانزا آزاد شده و به ليبي تحویل داده شدند.