سخنانی کوتاه و پر معنا از بزرگان

كنفسیوس : به جای آنکه به تاریکی لعنت بفرستید ، یک شمع روشن کنید.

لوئیس لومباردی : بردن همه چیز نیست ؛ امّا تلاش برای بردن چرا .

مثل آلمانی : افتادن در گل و لای ننگ نیست. ننگ در این است که آنجا بمانی.

فلوبر: خوشبختی یعنی هماهنگی با حوادث روزگار .

سارنف : داشتن پشتکار ، تفاوت ظریف بین شکست و کامیابی است.

ارسطو : عاقل آنچه را که می داند ، نمی گوید ؛ ولی آنچه را که می گوید ، می داند.

ابوالعلا : باید از بدی کردن بیشتر بترسیم تا بدی دیدن.

منتسکیو : انسان همچون رودخانه است ؛ هر چه عمیق تر باشد ، آرام تر و متواضع تر است.


فردا

 شیر افریقایی هر شب که می خوابد می داند که فردا باید از تند ترین غزال افریقایی کمی تند تر بدود تا از گرسنگی نمیرد.

و غزال آفریقایی هر شب که می خوابد می داند که فردا باید از تند ترین شیر آفریقایی کمی تند تر بدود تا کشته نشود .

مهم نیست که تو شیر هستی یا غزال مهم این است که فردا را از امروز تند تر بدوی

 

شکل گیری شهرک نارمک

در شهريور ماه سال 1332، كار تفكيك اراضي نارمك واقع در شرق مسيل ابراهيم آباد كه در آن زمان باير بود، به قطعات 200، 300، 400 و 500 متري به پايان رسيد و دو هفته بعد و از طريق قرعه كشي، اين قطعات به متقاضيان كه عمدتا كارمندان دولت بودند، واگذار شدند. حداقل بهاي هر متر مربع از اين اراضي در آن زمان چهل قران ( چهارتومان) تعيين شده بود كه به اقساط از كارمندان وصول شد. در آغاز کار و تا سالها به خريداران، سند رسمي داده نشد تا نتوانند زمين را که به دليل امتياز کارمند دولت بودن به آنان داده شده بود به ديگران بفروشند.
     بانك ساختماني (بانك مسكن فعلي) كه موسس اين شهرك بود، براي خريداران اراضي نارمك، به اقساط طويل المدت خانه هاي 2 اتاقه و 3 اتاقه بدون ديوار (حصار) بر حسب وسعت زمين ساخت كه هنوز تعداد انگشت شماري از آنها باقي مانده است.
    نارمك كه به صورت يك شهرك مهندسی ساز و با خيابان بندي مدرن ساخته شده بود، تا سالها داراي آب لوله كشي نبود و مردم از آب انبارهايي كه از جوي خيابان پر مي شد، استفاده مي كردند. اين شهرك كه اينك صدها هزار تن از مردم تهران را در خود جاي داده است، در سال 1337 خورشيدي داراي تلفن شد.
     اراضي نارمك در 10 سال بعد (1342) به متري 40 تومان و 20 سال بعد (1352) به متري 400 تومان ترقي كرد .

مجله چیست

در عرف مطبوعات، هرگاه ترتيب انتشار نشريه اي حداكثر ماهي يك بار باشد، برآن نشريه، عنوان «مجله » مي گذارند. قطع، تعداد صفحه ها، تركيب موضوعي مطالب و حتي نوع ماشين چاپي كه مورد استفاده قرار مي گيرد، از جمله مواردي است كه تفاوت ميان تركيب ظاهري مجله و روزنامه را از آن طريق ميتوان تشخيص داد.
مجله مجموعه اي از مطالبي است كه به طور مرتب با فاصله هاي معين زماني منتشر مي شود؛ مطالبي كه درباره يك يا چند موضوع مختلف مي باشند. كلمه Magazine به معناي بازار يا انبار اجناس گوناگون است. اما خريدار مجله تمام اجناس را يكجا خريداري مي كند و از ميان اجناس، آنچه را كه مورد توجه اوست. بهره برداري مي كند و آنگاه به انتظار شماره بعد مي ماند.

ادامه نوشته

سوژه و سوژه پردازان

 


سوژه بهتر است با شرايط اجتماعي انطباق داشته باشد و مناسب زمان حال انتخاب شود و درعين حال از خصلت تأثير بخشي در اصلاح اوضاع (موضوع مورد نظر) برخوردار باشد. اما چه كسي مي تواند سوژه پرداز خوبي باشد؟ شايد گفته شود كسي كه داراي تجربه و سابقة بيشتري در مؤسسه مطبوعاتي باشد، سوژه پرداز خوبي به شمار مي رود. يا سوژه پرداز خوب كسي است كه از قدرت نويسندگي بالايي برخوردار باشد. اما ضمن اينكه موارد فوق را نمي توان انكار كرد، بهتراست به خصوصيات زير براي يك سوژه پرداز خوب اشاره كنيم:

1 ) اطلاعات: سوژه پرداز خوب اطلاعاتش گسترده و نو است؛
2) حشرو نشر اجتماعي: سوژه پرداز خوب فردي منزوي و بريده از واقعتيهاي اجتماعي و نيز منفي گرا نيست. زيرا چنين كسي نمي تواند رسالت خلاقيت سوژه هاي مناسب را به دوش كشد؛
3) نگرش طولي:¹ طرز نگرش سوژه پرداز به پديده هاي اجتماعي و اطلاعات محرمانه و غيرمحرمانه اي كه از آنها دارد. بيشتر طولي است نه عرضي. براي مثال كسي كه در داخل تظاهرات اقدام به مشاهده و كشف واقعيتها مي كند تا چند قدمي خود را بيشتر نمي تواند ببيند، در حالي كه وقتي از بالا به تظاهرات نگريسته شود، بسياري از روابط كشف مي شود، تعداد جمعيت را مي توان تخمين زد، مسير حركت را مي شود پيش بيني كرد و جايگاه رهبر يا رهبران را در بين تظاهر كنندگان مي توان تشخيص داد... همين نكته ها مورد توجه سوژه پرداز است چون نگرش طولي (در عين حال نگرش عرضي هم فراموش نمي شود) به وي اين قدرت را مي دهد تا از بين پديده هاي اجتماعي كه شبكه هاي يك سيستم اجتماعي را تشكيل مي دهند به سراغ آن سوژه اي برود كه كانون تحريك پديده هاي ديگر (مثل گراني، كميابي، احتكار، افزايش ناراحتيهاي رواني، ترافيك، رشوه خواري و امثال آن) به شمار مي رود.
4) جامعه شناسي: احاطة سوژه پرداز به علوم اجتماعي امري ضروري به نظر مي رسد. سوژه پرداز بايد يك جامعه شناس باشد، چون قلمرو كار وي جامعه است. علم جامعه شناسي به سوژه پرداز كمك مي كندكه در تحليل پديده هاي اجتماعي به علت ها بيشتر توجه داشته باشد تا به معلولها.
سوژه پردازي كه قدرت تحليل اطلاعات و داده ها (واقعيتهاي اجتماعي) را ندارد. بيشتر به معلولها نظر مي افكند و به اين ترتيب، حتي اگر سوژه اي با بهترين بيان عرضه شود، جز برانگيختن احساسات مردم كارايي ديگري ندارد. در نتيجه موجب سردرگمي مردم مي شود و نمي تواند توانايي تشخيص ايده هاي نو را در آنها ايجاد كند؛
5)آگاهي و اطلاع از روشهاي تحقيق: اگر سوژه پرداز از روشهاي تحقيق در علوم اجتماعي آگاه باشد، بسياري از سختيها برايش آسان مي شود و بويژه در جمع آوري اطلاعات مورد نظر دربارة يك مصاحبه، تحليل داده ها و نظايرآن، موفقيتهاي بزرگي به دست مي آورد,
6) استقلال رأي: سوژه پرداز مثل همة افراد جامعه، به وسيلة خانواده، دوستان، همكاران، مسؤولان و دست اندكاران احاطه شده است. اگر افراد مذكور بدانند كه وي نقش تعيين كننده اي در مؤسسه مطبوعاتي خود دارد، بنا به منافع شخصي، صنفي و طبقاتي خود، يا برداشت و طرز تلقي شان، تلاش مي كنند او را برانگيزانند تا موضوع مورد نظرشان را، در روزنامه يا مجله چاپ كند كسي كه صاحب يا ذينفع در يك مؤسسة قرض الحسنه يا شركت مضاربه اي است، سوژه پرداز را آماده مي كند كه دربارة مفيد بودن قرض الحسنه ها يا شركتهاي مضاربه اي گزارشي تهيه كند. همسر سوژه پرداز، وقتي مي بيند رانندة تاكسي با وي رفتار ناخوشايندي دارد، به او چنين القا مي كند كه بايد از وضعيت نامطلوب تاكسيها گزارشي تهيه كند.
آيا سوژه پرداز بايد در مقابل اين ابراز نظرها و محركها، خنثي برخورد كند يا تحت تأثير آنها قرار بگيرد؟
بي شك سوژه پردازي موفق است كه «استقلال رأي» داشته باشد، البته دارندة شرايط قبلي، بي شك اين خصلت را هم دارد. اما «استقلال رأي» به اين مفهوم نيست كه وي بايد فردي خود رأي و مستبد باشد و نظر خود را خدشه ناپذير تلقي كند. بلكه شنيدن نظرهاي مردم- از هر قشر و گروه اجتماعي كه باشند- بسيار لازم است. اما سوژه دار بهتر است از اين نظرها در جهت يك «تحليل اجتماعي واقعگرايانه» بهره بگيرد تا روي مناسبترين سوژه كار شود؛
7) تقواي حرفه اي: سوژه پرداز ي كه زندگي خود را وقف به انجام رساندن يك رسالت اجتماعي كرده است و مصالح جامعه را مقدم بر آمال و آرزوهاي شخصي و صنفي و طبقاتيش مي داند، كمتر ممكن است خود را ببازد، يا حسادت، كينه و خشم بر او مستولي شود، چنين فردي وقتي كه در تجربة شخصي با ناملايماتي برخورد مي كند، سعي ندارد بدون تأمل و تعقل وتحقيق،آنرا «سوژة فوري» كرده و به گزارشگر دهد تا خيلي زود چاپ شود. در واقع سوژه پرداز از بُعد منافع فردي- حتي صنفي- خود را فداي مصالح و منافع اجتماعي مي كند.

شرح حالی کوتاه از ساندرا بولاک

ساندرا بولاک با نام کامل ساندرا آنت بولاک در 26 ژولای سال 1964 در ویرجینیا به دنیا آمد .

وقتی بولاک نوجوان بود خانواده اش به واشنگتن نقل مکان کردند . او بعد ها در دانشگاه کارولینای جنوبی ثبت نام نمود و در همین محل بود که وارد کلاس بازیگری شد و در این رشته تحصیل کرد .

 کمی بعد او به تنهایی راهی نیویورک شد تا بخت خود را در زمینه بازیگری تئاتر آزمایش کند در نیویورک او در چند برنامه و مجموعه تلویزیونی ظا هر شد و بازی های خوبی ارائه داد اما حضور در فیلم بسیار پر فروش (سرعت) بود که او را تبدیل به یک ستاره مطرح نمود.

 در حال حاظر ساندرا بولاک یکی از مطرح ترین بازیگران زن سینمای هالیوود است.

 

مصاحبه با علی اصغر محتاج سازنده تیتراژ سریال دلیران تنگستان

                                  

علی اصغر محتاج متولد 1322 همدان است که در 1341 وارد دانشکده هنرهای زیبا شد. محتاج با مرتضی ممیز ، عباس کیارستمی ، علی اکبر صادقی و فرشیدمثقالی هم‌کلاس بود. او در 1350 با معرفی دوست و همشهری‌اش ، قباد شیوا ، به استخدام مجله تماشا (سروش) درآمد. حالا در ایام بازنشستگی ، با شعر و قصه دلمشغولی پیدا کرده است. اغلب شعرهای او را محمد نوری بصورت تصنیف و ترانه خوانده است. البته با آهنگسازی شهرام گلپریان.
شاخص‌ترین اثر این هنرمند ، تیتراژ سریال دلیران تنگستان است که به گفته اهل فن ، یکی از  تیتراژهای شاهکار در تاریخ سینما و تلویزیون ایران است.
این گفتگو پیش‌تر در صفحه گرافیک روزنامه انتخاب به چاپ رسیده است.

 از سال‌های ورودتان به دانشکده هنرهای زیبا بگویید.
من سال 1341 وارد دانشکده شدم تا در رشته نقاشی تحصیل کنم. آن موقع در دانشکده سه رشته بیشتر نبود نقاشی ، مجسمه‌سازی و معماری. همان سال اول با آقای ممیز و کیارستمی ، مثقالی ، علی اکبر صادقی ، کیخسرو خروش ، ناهید حقیقت ، نیکزاد نجومی و خیلی‌های دیگر در یک آتلیه درس می‌خواندیم. آن موقع دانشجویان همه سال‌ها ، در یک آتلیه درس می‌خواندند. وقتی آقای ممیز از فرانسه برگشتند من سال آخر بودم و ایشان استاد ما شدند. آن زمان بعضی دانشجویان که مشکل مالی داشتند پنهانی می‌رفتند در آتلیه‌های تبلیغاتی کار می‌کردند مثل آتلیه جار ، کاسپین ، کانون آگهی زیبا و کانون آگهی 42 که البته جدیدتر از همه بود. کار کردن در این آتلیه‌ها برای بچه‌های دانشجو ، خیلی افت داشت و اگر می‌فهمیدند برایش دست می‌گرفتند چرا که این کارها را بازاری و تجاری می‌دانستند. ما در دانشکده ، کارهای سزان و ونگوگ و اینها را می‌دیدیم و بحث می‌کردیم ولی در این آتلیه‌ها باید برای پودر برف کار می‌کردیم. این خیلی افت داشت. من یادم هست آن موقع آقای محمد بهرامی از همین آتلیه‌ها داشت و کار می‌کرد ولی از نظر ما کارهایش تجاری محسوب می‌شد. ایشان استاد آقای ممیز بودند و آقای ممیز خیلی از ایشان به نیکی یاد می‌کردند. اما به هر حال این ممیز بود که به گرافیک هویت فرهنگی و هنری داد. ممیز سعی کرد سفارش‌های فرهنگی را به این سمت سوق دهد و مثلا تجاری‌ترین کارش این بود که پوستر فیلم طراحی کند!

 شما که هم‌کلاسی استاد ممیز و نیز شاگرد ایشان بوده‌اید ، ممیز را چگونه یافتی؟
انصافا ممیز برای گرافیک هنری و فرهنگی این مملکت خیلی زحمت کشید و خیلی هم فحش خورد! یکی دیگر از کارهای ایشان ، برگزاری بی‌ینال‌های گرافیک بود. بی‌ینال اول یادم هست که آقای ممیز ، شیوا ، فرهادی و من بودیم که اصل کار با آقای ممیز بود. دیگر این که آقای ممیز خیلی تلاش کرد تا آن موقع سندیکای گرافیست‌ها شکل بگیرد.

 مرتبه نخست که سندیکای گرافیست‌ها در حال شکل‌گیری بود شما خیلی فعال بودید ، چه شد که به فکر سندیکا افتادید؟
اینها همه‌اش طرح ممیز بود و حرفش این بود که اگر ما با هم باشیم می‌توانیم به همدیگر کمک کنیم. هم از نظر کاری و هم آنجاهایی که با سفارش‌دهنده رو به رو می‌شویم ، بتوانیم از حقوق یکدیگر دفاع کنیم که البته هیچ وقت موفق نشدیم. من مدت‌ها فکر کردم چرا این سندیکا شکل نگرفت؟ مثلا کفاش‌ها و قصاب‌ها خیلی راحت سندیکا درست می‌کنند ولی ما نتوانستیم. دیدم چون نوع کار شخصی است ، یعنی یک نفر فکر می‌کرد ، پوستری را طراحی می‌کرد و پولش را هم می‌گرفت. این دیگر نیازی به داشتن سندیکا حس نمی‌کرد. خودم کارهایم را می‌کنم دلم خواست ارزان کار می‌کنم نخواستم نمی‌کنم. این باعث شد که اصلا چنین سندیکایی شکل نگیرد. یک بار یادم هست کار داشت به نتیجه می‌رسید. آقای ممیز رفت با وزارت کار صحبت کرد و یک سالن گرفت و از همه گرافیست‌ها دعوت کرد که بیایند. وزارت کار هم گفته بود که هفتاد درصد طراحان باید عضو باشند تا سندیکا قانونی باشد و رسمیت پیدا کند. ولی به این تعداد نرسید چون اغلب متوجه اهمیت موضوع نبودند. سه بار این کار انجام شد و کسی برای تشکیل سندیکا نیامد. دفعه آخر در یک رستورانی در خیابان رشت ، قرار شد دور هم جمع بشویم و سندیکا را تشکیل بدهیم. با وجودی که به همه وعده شیرینی و شام هم داده بودیم فقط من ، ممیز ، نیکزاد نجومی و آراپیک بودیم و باز هم کسی نیامد .

 یک بار دیگر هم در سال های 66_65 این اتفاق رخ داد. این بار به چه امیدی این کار را کردید؟
درست است. همان سال‌های 66_65 بود ، منتهی آقای ممیز دیگر متوجه شد که از این زاویه نمی‌شود وارد شد و سعی کرد از طریق برگزاری نمایشگاه این کار را انجام دهد و گرافیست‌ها را دور هم جمع کند. این هم تا حدودی خوب بود. بی‌ینال اول برگزار شد که کتابش را هم سروش منتشر کرد و آقای فیروزان خیلی کمک کرد. سندیکای جدید را هم تا جایی که شنیده‌ام چندان موفق نبوده. این را هم به خاطر کینه و حسادت نمی‌گویم ، بلکه به خاطر این که نفس این جمع شدن هنوز جا نیفتاده. شاید دلیلش اینست که همه ما هنوز زندگی جمعی و اجتماعی را بلد نیستیم و چیزی که فکر می‌کنم مانع این اجتماعی شدن است ، همان چیزیست که "ریش سفیدی" به آن می‌گوییم که کدخدامنشانه ، مسائل را حل می‌کردند . این روش دیگر کاربرد ندارد. البته همین تشکیل انجمن و سندیکا ، کار سختی است قبول دارم. بالاخره یک سری اشتباهات باید رخ می‌داد و کار بایستی از یک جا شروع می‌شد. خیلی‌ها خیال می‌کنند که می‌دانند ولی در عمل واقعا نمی‌دانند چه کار می‌کنند.

 به نظر می‌رسد انجمن فعلی طراحان ، نسبت به حرکت‌های قبلی ، موفق‌تر است. بطور مثال بی‌ینال پوستر که در 1382 توسط انجمن گرافیست‌ها برگزار شد ، موفقیت بزرگی بود ، هر چند ضعف‌هایی هم داشت.
خب از اول هم همین طور بود! یعنی از همان بی‌ینال اول که برگزار شد آقای ممیز به من گفت برو به مهندس فیروزان بگو ما می‌خواهیم که شما اسپانسر نمایشگاه ما باشید ، اما رک و پوست‌کنده یک کلمه اسم سروش را نمی‌نویسیم و می‌خواهیم بگوییم خود گرافیست‌ها این کار را کردند. آقای فیروزان هم با روی گشاده قبول کرد که همه کارها بعهده خود گرافیست‌ها باشد.

 پس وزارت ارشاد چه کرد؟
ارشاد هیچ کاری نکرد. اکثر طراحان شاید اصلا متوجه نشدند که آقای فیروزان خودش برای موزه هنرهای معاصر ، با وزارت ارشاد هماهنگ کرد. همه فکر کردند خود گرافیست‌ها رفتند با ارشاد صحبت کردند در صورتی که اگر ما می‌رفتیم به خاطر مسائلی که بود ، اصلا موزه را در اختیارمان نمی‌گذاشتند. حتی جوایزی که سروش داد به عنوان ناشر دادند ، نه به عنوان اسپانسر نمایشگاه. آقای ممیز اصرار داشت بچه‌ها احساس کنند که خودشان دارند تمام کارها را انجام می‌دهند.

 آقای محتاج از خودتان بگویید. در بین آثارتان ، کدامیک را بیشتر دوست دارید و مثال می‌زنید؟
من خودم را دوستدار هنر گرافیک می‌دانم و اصلا خودم را هنرمند و گرافیست نمی‌دانم. ولی بالاخره هر کسی از بین دو هزار تا کاری که انجام می‌دهد ، ممکن است دو تایش خوب از کار درآید. من هنوز از تیتراژی که برای سریال دلیران تنگستان ساختم خیلی خوشم می‌آید. که داستان ویژه‌ای دارد.

 داستانش چیست ؟
اینست که من به طور اتفاقی با آقای شهنواز کارگردان این سریال آشنا شدم. بعد ایشان به من پیشنهاد کردند که تیتراژ سریالش را بصورت انیمیشن بسازم. من هم فقط اسم انیمیشن را شنیده بودم !

 شما قبل از تیتراژ سریال دلیران تنگستان ، اصلا انیمیشن کار نکرده بودید؟
هر را از بر نمی‌توانستم تشخیص بدهم! اصلا نمی‌دانستم که از کجا باید شروع کنم و چه جوری کار را جمع کنم. رو حساب جوانی و رودربایستی ، قبول کردم که انیمیشن بسازم. بعد برای این که با داستان سریال آشنا شوم ، مرا برد جام‌جم و یک روز از صبح تا عصر ، هشت قسمت سریال را دیدیم آن هم بدون صدا. قسمتی از داستان را هم خودش تعریف کرد. روی چند تا طرح هم فکر کردم و بعد همین طرحی را که اجرا شد ، برایش تعریف کردم. با خودم گفتم نمی‌پسندد. اتفاقا گفت که خیلی خوب است و برو اجرا کن. آمدیم از این و آن پرسیدیم و گفتند باید طلق بخرید و برای هر ثانیه 24 تا تصویر بکشی!

 شوخی که نمی‌کنید! یعنی شما این را هم نمی‌دانستید؟
اصلا! من انیمیشن کار نکرده بودم. بعد دیدم که تنهایی نمی‌توانم. رفتم سراغ آقای حسن فوزی تهرانی.

 آقای فوزی تهرانی انیمیشن کار کرده بود؟
نه ایشان هم بلد نبود. من الان که فکرش را می‌کنم دلم برای خودم و نسل خودم می‌سوزد که ما چقدر محروم بودیم. با فوزی تهرانی در مجله تماشا همکار بودم. بعد قرار شد هر روز بعد از ساعت اداری برویم نزد یکی از دوستانش به نام برکشلو که در همین خیابان ولیعصر ، پایین‌تر از سینما استقلال ، دفتری داشت. نزدیک چهل روز ما رفتیم و کار کردیم. من به فوزی تهرانی گفتم که ما نیاز داریم که یک تست بگیریم ببینیم که فاصله این تصویرها را چقدر بگیریم که درست از کار درآید. هیچ کس نبود که کمک‌مان کند. یعنی کسی نبود که دوربین تک‌فریم داشته باشد. تلویزیون هم که به ما راه نمی‌داد. خلاصه من پیشنهاد کردم که با دوربین عکاسی ، تصاویر را ضبط کنیم و بعد با آپارات عکس‌ها را پشت سر هم قرار دهیم تا حرکتش را تست بزنیم. غافل از این که فریم‌های عکاسی عمودی است و فریم‌های سینما افقی! وقتی عکاسی کردیم ، دیدیم که نگاتیوها داخل آپارات نمی‌رود! منظور این که ما چقدر دور بودیم از انیمیشن و این مسائل. همین طور روی حدس و گمان حدود 800 فریم تصویر کشیدیم. بعد رفتیم دنبال پانچ و بقیه مسائل.

 شما اول تصاویر را کشیدید ، بعد پانچ کردید !؟
بله. با زحمت زیاد پانچ کردیم. بعد دادیم حلبی‌سازها برایمان پین ساختند! تا اینکه زمان فیلمبرداری فرارسید. آقای ایرج گرگین مدیر شبکه دو ، نامه‌ای نوشت به قسمت فیلمبرداری که از طلق‌های ما فیلم بگیرند. وقتی رفتیم فیلم بگیریم ، خانم‌هایی که مسئول این کار بودند شروع کردند به مسخره کردن ما که استوری‌بردتان کجاست؟ گفتم استوری‌برد ندارم. استوری‌برد چیست؟ گفتند نمی‌شود ، کار خراب می‌شود. بعد گفتم با مسئولیت من فیلم بگیرید. نشان به آن نشان که هشت بار این طلق‌ها را فیلمبرداری کردند که واقعا شش هفت بارش را همان خانم‌ها لج‌بازی کردند و کار را خراب کردند. یا چراغ را روشن می‌گذاشتند یا بعضی فریم‌ها را نمی‌گرفتند. دیگر ساعت‌های آخری که قرار بود فیلم برود روی آنتن ، آقای شهنواز آمد فیلم را برداشت و به اول سریال چسباند و پخش شد. بعدا که به شهنواز گفتم من شش هزار تومان خرج این تیتراژ کردم گفت که باید شصت هزار تومان به تو بدهند! همان شش هزار تومانم را هم ندادند!
این هم از آن جمله مسایلی بود که تشویق شدیم سندیکا تشکیل بدهیم!

 

 

پله پله تا ملاقات خدا

 

سر سفره افطار برنامه‌هاي كدام‌يك از دو رسانه راديو و تلويزيون را انتخاب ميكرديد؟ شايد بگوييد برايمان هيچ فرقي نمي‌كرد، فقط مهم شنيدن صداي اذان و دعاي موقع افطاربود. اما يكي از برنامه‌هاي جالب و شنيدني راديو برنامه «صدا كن مرا» كاري از گروه حماسه شبكه راديويي ايران بود كه هر غروب ساعت 19 بر روي موجFM رديف 9/39 مگاهرتز قرار مي گرفت.

به بهانه پايان ماه مبارك رمضان  مروري كوتاه داريم به اين برنامه.......

حدود يك‌ساعت قبل از افطار، وقتي كه عقربه‌هاي ساعت استوديوي پخش راديو ايران هفت شب را نشان مي‌دهد، شور و شوق وصف‌ناپذيري در اينجا حكمفرماست و همه در تلاشند تا ساعات خوشي را براي ميهمانان ماه خدا فراهم كنند. انگار كه يك ساعت مانده به تحويل سال نو. همه چيز با سرعت و نظم خاصي پيش مي‌رود. وقتي كه سعيده سلطاني و مهدي طهماسبي پشت ميكروفن‌ها قرار مي‌گيرند، زهرا سياقي مطالبي را به آنها يادآوري مي‌كند.

آرم برنامه با صداي علي رمضاني، شعري از سيدكمال هاشم‌زاده و آهنگسازي مسعود مفيدي و صدابرداري آرمان ستوده پخش مي‌شود.

«گاهي وقت‌ها واسه دور هم نشيني/ يك بغل بهونه پشت هم مي‌چيني

تازه شايد همون جوري كه مي‌خواي/ همه را دور يك سفره نمي‌بيني...»

بعد از پخش آرم برنامه طهماسبي با صداي رسايي مي‌‌گويد: «بسم‌الله النور» و سعيده سلطاني با نشاطي صدچندان انگار كه همين الان به ميهماني خدا دعوت شده، مي‌گويد: «مردم عزيز ايران سلام.» طهماسبي ادامه مي‌دهد: «امروز خيلي‌ها از سكوي غرور پايين اومدن تا رو قله بلند بندگي خدا بايستن.» و سلطاني مي‌گويد: «سلام بر همه بندگان خوب خدا.» بعد از پخش يك موسيقي شاد طهماسبي ادامه مي‌دهد: «امروز بعضي‌ها از كاه، كوه ساختن. نه كه فكر كني با توهم و قصور، يك كلاغ چهل كلاغ كردن نه، اونا از كمترين بهانه‌ها بهترين استفاده‌‌هارو كردن.» و سلطاني ادامه مي‌دهد: «سلام به همه اونايي كه سر سفره كوچك و ساده‌شون مهربون‌تر مي‌شينن تا جا براي يك نفر ديگه باز بشه.» بعد از سلام و عليك صميمي با شنونده‌هاي برنامه دو گوينده از مردم خوب ايران مي‌خواهند كه با دو شماره تلفن 22040086 و 22050009 و سامانه پيام كوتاه 3000034 با برنامه ارتباط برقرار كرده و از آداب و رسوم و سنت‌هايي كه در ماه مبارك رمضان در منطقه و روستايشان برقرار است، صحبت كنند. پس از آن در بخش «سي‌ پنجره» نيما كرمي با ادبيات و اجراي متفاوتي از اتفاقات روز جامعه مي‌گويد. اين بخش يك بسته خبري است كه به صورت طنز اجرا مي‌شود. كرمي اين طور آغاز مي‌كند: «عزيز، باقلوا، شكر، هلو، گلابي، شيرين، شيرين‌نبات سر تو بپا، مي‌خوام پنجره را باز كنم.» و چند خبر فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي مي‌خواند. سلطاني و طهماسبي با گفتن جملات مختلفي سعي بر بيان ويژگي‌هاي انسان‌هاي متواضع دارند. پس از آن گزارشگر برنامه الهه دهقان گزارشي از مردم درباره تواضع پخش مي‌كند. اين‌كه آيا هميشه تواضع و فروتني در زندگي خوب است؟ آدم‌هاي متواضع چه شكلي هستند و چه رفتاري دارند؟ سياقي از پشت اتاقك شيشه‌اي استوديو تاك بك مي‌كند و مي‌گويد: «اولين ارتباط تلفني برقرار است.»

بعد از ارتباط تلفني مجري برنامه ادامه مي‌دهد:‌ «مي‌خواهيم يه ماه موندني را در آسمون صدا بزنيم. يك ماه موندني‌ تو آسمان خاطره‌هاي 8 سال دفاع مقدس.» بخش «سي‌ماه» را آرمان ستوده تهيه مي‌كند. در اين بخش با جانبازان و آزادگان و رزمندگان 8 سال دفاع مقدس در خصوص ماه رمضان در جبهه‌ها و اسارت گفتگو مي‌شود و آنها از خاطرات خود مي‌گويند. آزاده اين برنامه عبدالله علي‌مرادي از نيروهاي ارتش است كه 10 سال را در اسارت گذرانده است. او در خصوص ماه رمضان در اسارت و اين كه چگونه اين سال‌هاي سخت را گذرانده است صحبت مي‌كند. مرادي مي‌گويد: غذاي صبح را داخل ظروف پلاستيكي نگاه مي‌داشتيم براي افطار و غذاي ظهر را براي سحر كنار مي‌گذاشتيم. يادم نمي‌آيد كه در اسارت گوشت يا مرغ خورده باشيم.

سعيده سلطاني مي‌گويد: «آماده هستيد كه از خاكريزهاي عاشقي بياييد سر سجاده بندگي خدا بشينيد» و طهماسبي از شنوندگان مي‌خواهد كه قرآن مجيد را باز كنند و سوره غافر را بياورند و آيات هفتم، هشتم و نهم را بشنوند و زمزمه كنند.

مطالب قشنگي قبل از اذان خوانده مي‌شود. طهماسبي اذان مغرب به افق تهران را اعلام مي‌كند و اذان با صداي موذن سليمي پخش مي‌شود. سكوت قشنگي در استوديو حكمفرما مي‌شود، اين همه دويدن‌ها و انتظار به پايان مي‌رسد و طعم شيرين پذيرفته شدن در ميهماني خدا را حس مي‌كنيم.

عوامل برنامه از سردبير گرفته تا مسوول ارتباطات به دور از خانه و خانواده براي فراهم كردن ساعاتي روحاني و مفرح درست در لحظات بندگي انسان با خدا، لحظاتي كه خدا انسان را صدا مي‌كند و انسان خدا را، در تلاش و كوشش هستند تا ياد خدا پررنگ‌تر از هميشه در اذهان باقي‌ بماند.

«سي سخت» و «سي مين» از ديگر بخش‌هاي اين برنامه است. در «سي سخت» دكتر فرهادي درباره سي راه خودسازي صحبت مي‌كند و در «سي‌ مين» 30 خصلت بد خنثي مي‌شود. خصايلي همچون تحقير كردن ديگران و گمان بد نسبت به ديگران.

زهرا سياقي سردبير و نويسنده برنامه از محتواي برنامه صدا كن مرا -‌‌كه به‌‌صورت برنامه عصرانه اجتماعي با دستمايه‌هاي مذهبي و مصاديق اجتماعي است‌‌- مي‌گويد و ويژگي‌هاي پرهيزكاران از ديدگاه حضرت علي(ع)‌ و مصاديق اجتماعي آن را بيان مي‌كند.

سياقي ادامه مي‌دهد: در ابتداي برنامه قرار مي‌گذاريم كه در اين ماه مبارك رمضان سعي كنيم سي‌‌ مين را در وجودمان خنثي كنيم. سي رذيله اخلاقي كه بايد تركشان كنيم و ترك آنها موجب آسايش خود يا ديگران خواهد شد. «سي مرغ» روايت سيمرغ از دنياي امروز و مناسبات آدم‌ها با صداي امير جوشقاني و نويسندگي مارال دوستي، ادعيه ماه رمضان و نيايش از ديگر بخش‌هاي اين برنامه است. وقتي از سياقي درباره علت نامگذاري اسم برنامه مي‌پرسم اين طور جواب مي‌دهد كه علت انتخاب اسم برنامه به نام «صدا كن مرا» دو وجه آسماني و زميني دارد. اين كه خدا ما را صدا مي‌كند و ما او را صدا مي‌كنيم و آرزوها و رفع مشكلاتمان را از او مي‌طلبيم. وجه زميني آن به اين موضوع برمي‌گردد كه در اين ماه ما بيشتر به ياد هم مي‌افتيم، به نيازمندان كمك مي‌كنيم، مهماني مي‌دهيم و به عيادت بيماران مي‌رويم. در واقع ياد خدا پررنگ‌تر مي‌شود و از مشغله‌‌هايي كه دور و برمان است فارغ شده و سراغ كارهاي اساسي و اصلي‌اي كه بايد انجام مي‌دهيم، مي‌رويم.

سعيده سلطاني يكي از گوينده‌هاي برنامه كه از سال 1372 وارد راديو شده و تاكنون برنامه‌هاي مختلفي همچون ساده مثل صبح، والعصر و... را اجرا كرده از حس و حال اجرا در برنامه‌هاي ماه مبارك رمضان خصوصا زمان افطار مي‌گويد: «ماه مبارك رمضان هر لحظه‌اش يك لحظه خاص است و من فكر مي‌كنم كه اجراي برنامه در اين ماه هم شكل خاصي دارد. اين كه شما ساعاتي از برنامه، آن هم آخرين ساعات يك روز روزه‌داري را بايد برنامه اجرا كني. به نظرم آنقدر عشق به مردم در اين كار وجود دارد كه احساس خستگي نمي‌كني و با انرژي برنامه را اجرا مي‌كني. وقتي فكر مي‌كني هر كسي در هر جا در حال آماده شدن براي نشستن در كنار سفره افطار است و صداي تو را از امواج راديو مي‌شنود يا اين كه حس مي‌كني در اين لحظات ارزشمند در كنار مردم حضور داري، حس قشنگي دست مي‌دهد كه مي‌تواند در اجراي برنامه كمك كند.» سلطاني در موقع افطار دعا براي فرج امام‌زمان‌(عج)‌ را فراموش نمي‌كند و مي‌گويد: «قشنگ‌ترين دعا هم در اين لحظات آرزوي سلامتي براي بيماراني است كه در بسترند و تعدادي از آنها شنونده راديو هستند.»

جواد فياضي تهيه‌كننده برنامه «صدا كن مرا» كه از سال 78 سابقه تهيه‌كنندگي برنامه‌هاي راديويي را داراست درخصوص موسيقي استفاده شده در اين برنامه مي‌گويد: «چون ماه مبارك رمضان است و برنامه دستمايه مذهبي دارد سعي كرده‌ايم كه از موسيقي‌هاي سنتي و شاد استفاده كنيم. همچنين چون برنامه از آيتم‌هاي متنوعي برخوردار است، هر آيتم به فراخور نوع مطلب، موسيقي‌اش متفاوت است.» فياضي تصريح مي‌كند كه موسيقي‌هاي استفاده شده در خلال برنامه، خصوصا آيتم‌ها، هميشه مكمل‌ مطالب برنامه است. چون شنونده از طريق حس شنوايي برنامه را دنبال مي‌كند و مي‌خواهيم كه او درك و حس درستي از مطالب و موضوعات يادشده در برنامه داشته باشد، از موسيقي هايي استفاده مي‌كنيم كه او را به فكر وادارد و نسبت به مطلب ارائه شده، حسش برانگيخته شده و عوامل برنامه را تا پايان همراهي كند. اين تهيه‌كننده ادامه مي‌دهد: به خاطر جدا كردن آيتم‌ها از يكديگر و فضاي غالب بر برنامه از آرم استيشن براي اعلام پيام كوتاه و تلفن و اسم برنامه استفاده مي‌كنيم. آرم استيشن مثل پرانتز عمل مي‌كند كه فصل يا بخش‌ جديدي را در برنامه شروع كنيم. فياضي از حس و حالش براي تهيه اين برنامه مي‌گويد: حسي دارم كه قابل بيان نيست.

 

نگاهی به تاریخ - ارتشبد فریدون جم

 

فریدون جم (زادهٔ 1293 در تبريز، مرگ4/3/88 درلندن) فرزند محمود جم، ارتشبد ارتش ایران و از چهره‌های تحصیلکرده و نزدیک به حکومت رضا شاه و محمد رضا پهلوي بود.

او تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در تهران  و پاريس به اتمام رسانید، سپس از دانشكده افسري سن سيرو در فرانسه و دانشکده افسری تهران فارغ التحصيل شد.

وي در سال 1317 با ازدواج با شمس پهلوي داماد رضاشاه شد.

فریدون جم سلسله مراتب درجات خود را در ارتش طي نمود و با درجه سرتیپی، فرمانده دانشکده افسری شد. پس از آن به درجه سرلشگری نائل و بعد از آن درجه سپهبدی گرفت. مدتی معاونت ارتش غرب با او بود و چندی فرماندهی ارتش شرق را تصدی می‌کرد. سرانجام به قائم مقامی ستاد بزرگ ارتشتاران رسید و بعد از ارتشبد آريانا با درجه ارتشبدی رئیس ستاد شد. چند سال در رأس ستاد قرار داشت تا اينكه به طور ناگهانی از ریاست ستاد برکنار و با سمت سفیر به مادريد اعزام گشت. درباره برکناری وی سخن زیاد گفته‌اند. چهار سال در آنجا بود. وقتی مأموریتش پایان یافت، دیگر شغلی به او ارجاع نشد و در لندن اقامت گزید.

فریدون جم در 1357 توسط دولت بختیار چند بار برای عضویت در هیئت دولت دعوت شد و مذاکراتی را نیز با شاه انجام داد اما بدلیل نداشتن اختیارات کافی در وزارت دفاع، حاضر به پذیرش این پست نشد. او همچنین بیانیه بیطرفی ارتش در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ را از لحاظ حقوقی خلاف موازین می‌دانست. وی از جمله مقاماتی در دوران سلطنت پهلوی بود که پس از انقلاب نیز خوشنام باقی ماند. او در سالهای پس از انقلاب از جهت گیریهای سیاسی پرهیز کرد اما در دوران جنگ به حمایت از نیروهای مسلح ایران پرداخت.

فریدون جم در سال 1387 ودر سن ۹۴ سالگی در شهر لندن درگذشت .

 

همایش تجلیل از اسطوره های ارتش

 

 

سومین همایش تجلیل از اسطوره های ارتش با محوریت تجلیل و قدردانی از امیر سرتیپ دوم خلبان فرج الله براتپور، فرمانده دسته پروازی عملیات حمله به اچ 3 و دیگر قهرمانان این عملیات غرورآفرین برگزار گرديد.

در این همایش که در ساعت 17:30 بعد از ظهر  سه شنبه 24 شهریور ماه سال جاري و با حضور خلبانان شرکت کننده در این عملیات و جمعی از خانواده های معظم شهدا و ایثارگران نیروی هوایی ارتش برگزار شد، تنی چند از شخصیتهای کشوری و لشگری سخنرانی نمودند.  

در عملیات غرورآفرین حمله به اچ 3، ده فروند فانتوم (هواپیمای اف 4) نیروی هوایی ارتش در سکوت کامل رادیویی از پایگاه نوژه همدان به پرواز درآمده و به سوی دریاچه ارومیه حرکت کردند. هواپیماها آنجا در ارتفاع پست با دو فروند هواپیمای سوخت رسان 747 برخورد و بعد از سوختگیری، از نوار مرزی ترکیه وارد عراق شده و در آن جا با دو فروند هواپیمای سوخت رسان دیگر نیروی هوایی ارتش ، مجددا برخورد کرده و بعد از سوخت گیری به سمت سه پایگاه هوایی رژیم بعث در الولید رفته، آنجا را کاملا بمباران نموده و از همان مسیر و در سلامتی کامل به پایگاه هوایی همدان بازگشتند.

می توان عملیات حمله به اچ 3 را یکی از بزرگ ترین و قاطع ترین عملیات های هوایی جهان قلمداد کرد چراکه خلبانان تیزپرواز نیروی هوایی ارتش توانستند با چیزی حدود 5 ساعت پرواز، چهار بار سوختگیری هوایی و طی مسافتی بالغ بر 1000 کیلومتر و در سکوت مطلق رادیویی، حماسه ای خلق کنند که هیچ یک ازکارشناسان نظامي  تصور آن را هم نمی کردند.

 

گفتگوی خواندنی تهران امروز با علیرضا خمسه

 

پيش‌غذا
چند دقيقه‌اي زودتر از قرارمان رسيده و پشت ميزي در منتهي‌اليه رستوران كنار چشم‌اندازي از تهران نشسته است. پيشخدمت رستوران مي‌گويد كه دنج‌ترين جا را برايمان كنار گذاشته تا كسي مزاحم نباشد.
نوشيدني سبزي در دست دارد. سلام و عليك‌مان كه تمام مي‌شود پيشخدمت ليوان مرا هم پر مي‌كند از يك نوشيدني سرد و سبز. نوشيدني اسم خاصي ندارد اما پيشخدمت به شيوه فرنگي‌ها مي‌گويد
drink Welcome است يا نوشيدني خوشامدگويي مثلا! با خمسه خوش و بش مي‌كنيم و طعم نوشيدني را مزمزه مي‌كنيم كه بيشتر طعم نعنا مي‌دهد با يك شيريني ملايم. خمسه دست‌هايش را شسته اما كمي شاكي است چون وقتي از دستشويي بيرون مي‌آمده يكي از كاركنان رستوران جلو پريده و دستش را دراز كرده تا با او دست بدهد: «آدم خوب و مهرباني بود اما آدم‌ها بايد بدانند كه وقتي تو دستت را براي غذا خوردن مي‌شويي ديگر دوست نداري با كسي كه نمي‌داني دستش تميز است يا كثيف دست بدهي!»
به‌نظر مي‌آيد كمي وسواسي باشد و درست به همين خاطر است كه وقتي از او مي‌پرسم كه آيا همراه غذايش سالاد هم مي‌خورد يا نه، كمي تعلل مي‌كند تا اينكه پيشخدمت به او اطمينان مي‌دهد كه توي اين رستوران همه چيز بهداشتي و ضدعفوني شده است و خمسه قبول مي‌كند و سالاد هم به سفارش‌هاي ما اضافه مي‌شود.

در حسرت كباب
غذاهاي كودكي‌تان چه بود؟
غذاها معمولا تابستاني و زمستاني بودند. تابستان‌ها بيشتر آب‌دوغ خيار يا سكنجبين خيار مي‌خورديم و زمستان‌ها اشكنه و كله‌جوش. آبگوشت هم كه روي شاخش بود. پلو هم مي‌خورديم.
جدي؟ من فكر مي‌كردم آن موقع خيلي كم پلو مي‌خوردند...
بستگي به رگ و ريشه خانواده‌ها داشت. خانواده‌هايي كه ريشه آذري يا شمالي داشتند مصرف برنج‌شان بيشتر بود.
پلو را با چي مي‌خورديد؟ با خورشت؟
كمتر با خورشت مي‌خورديم. خورشت معمولا مال مهمان بود. آن هم مهمان‌هايي كه آدم با آنها رودربايستي داشت. برنج بيشتر به شكل دمپختك پخته مي‌شد. مي‌داني چيست؟
بله مي‌دانم.
آره دمپختك تركيبي بود از برنج با عدس يا ماش يا لوبيا قرمز يا چشم بلبلي، حسنش اين بود كه گوشت نمي‌خواست و خوشمزه هم بود.
مرغ هم مي‌خورديد؟
مرغ هم بيشتر غذاي مهمان بود. خود عبارت «چلو مرغ» حسي از اشرافگرايي را به ذهن متبادر مي‌كرد. اما بهت بگويم كه مزه چلو مرغ‌هاي آن موقع ديگر تكرار نشدني است. حالا نه آن مرغ‌ها هست نه آن چلوها.
كباب خور هم بوديد؟
كباب درست نمي‌كرديم ولي خيلي وقت‌ها كه مهمان سر مي‌رسيد، بلافاصله مي‌رفتيم مغازه «احمد كبابي» و چند سيخ كباب مي‌‌خريديم. مي‌داني چند وقت است حسرت يك كباب خوب به دلم مانده؟
اما چه كنم كه توي رستوراني كه داريم گفت‌وگو مي‌كنيم نشاني از كباب‌هاي ايراني نيست. همه چيز پيدا مي‌شود از ميگو و خاويار تا گوردون بلو و استيك. خمسه از پيشخدمت مي‌پرسد اين رستوران به كدام غذايش معروف‌تر است و او مي‌گويد به فيله مرغش. انتخاب بدي نيست. هر دو فيله مرغ سفارش مي‌دهيم.

دوي سرعت
خانه پدري در جنوب تهران است. ميان ناصر خسرو و پامنار. محله مروي. پسر بزرگ «معمار خمسه» نيمي از بار زندگي را هم بر دوش دارد. در غياب پدر كه به سفرهاي دور مي‌رود: «غذا خوردن براي ما كاري همراه با لذت نبود. دوي قدرت نبود، دوي سرعت بود. بايد تمام تلاشت را مي‌كردي كه عقب نماني كه گرسنه نماني. غذا تمام نشود و تو سرت كلاه برود. پنج دقيقه دير مي‌رسيدي همه‌چيز تمام شده بود.»
مگر چند نفر بوديد؟
9 تا خواهر و برادر بوديم و با پدر و مادر مي‌شديم 11 نفر.
شوخي مي‌كنيد؟
باور كن. براي همين هم غذاها بيشتر سكنجبين خيار و اشكنه و آبگوشت بود. اين غذاها به كر وصل بود.غذا كه كم مي‌آمد مي‌شد از شلنگ كمك خواست!
و هر روز توي خانه غذا پخته مي‌شد؟
تقريبا هر روز... مگر اينكه غذاها سرد بودند. كار من اين بود كه هر روز مي‌رفتم قصابي و سه سير گوشت مي‌خريدم. همين سه سير مي‌شد ملات غذاهاي گوشتي خانه.
همه‌چيز انگار بركت داشت. خيلي بيشتر از امروز...
و احتمالا چيزي به اسم يخچال هم وجود نداشت.
نه... اصلا. سال‌ها بعد تقريبا در اوايل دهه 50 بود كه يخچال به خانه ما آمد. اتفاقا يخچال را هم خود من خريدم. يك يخچال ناسيونال بود. آن موقع‌ها رسم بود كه چيزهاي جديد را هميشه پسربزرگ خانواده مي‌خريد. يك جور رابط بين گذشته و مدرنيسم بود. يخچال و تلويزيون را هم من خريدم. حضور يخچال توي خانه يك انقلاب بود. ديگر نيازي نبود كه بروم قصابي و سه سير گوشت بخرم. از دست رمضون يخي هم راحت شديم.
رمضون يخي؟ رمضون يخي كي بود ديگر؟
يخ فروش محله‌مان بود. تابستان‌ها مشتري‌اش بوديم. يك دكه داشت و با ناز و كرشمه به مردم يخ مي‌فروخت.
پول خريد يخچال را از كجا آورديد؟
من از 13 سالگي كار مي‌كردم. هر كاري كه فكرش را بكني. يك مدت شاگرد خياطي بودم. بعد سر ساختمان كار مي‌كردم. دستفروشي مي‌كردم. توي كارخانه ريسندگي كار مي‌كردم... اما آن موقع كه يخچال خريدم فكر مي‌كنم سرباز بودم... آره آره سرباز بودم.

فيله مرغ وارد مي‌شود
غذا را مي‌آورند. تكه‌اي گوشت كه شباهت زيادي به مرغ ندارد خوب پخته شده و سس خوشمزه‌اي دارد كه پيش‌تر نخورده‌ام. پيشخدمت تركيب سس را لو نمي‌دهد: «والله راستش من هم نمي‌دانم. سرآشپزمان هر وقت مي‌خواهد سس درست كند، همه درها را قفل مي‌كند و سس را درست مي‌كند تا فرمولش لو نرود.»
از پيشخدمت مي‌پرسم آيا مي‌شود سرآشپز را ديد؟ او پاسخ مي‌دهد كه سرآشپز به مرخصي رفته. مي‌پرسم: پس امشب چه كسي سس را درست كرده؟ مي‌گويد:‌ «اخوي من!» خمسه مي‌پرسد اگر سرآشپز در را قفل مي‌كند اخوي شما از كجا ياد گرفته اين سس را درست كنه؟ من پيشدستي مي‌كنم و مي‌گويم احتمالا از سوراخ كليد نگاه مي‌كرده! پيشخدمت حرفي نمي‌زند، لبخندي تحويل مي‌دهد و مي‌رود.
با آنكه داريم «فيله مخصوص مرغ» را با كارد و چنگال تكه‌تكه مي‌كنيم و مي‌خوريم اما خمسه همچنان حرف از چلوكباب مي‌زند. از چلوكباب‌هايي مي‌گويد كه لاي برنجش زرده تخم‌مرغ مي‌انداخته‌اند و از كبابي‌هايي كه: «آشپزكبابي 50 تا كباب با سيخ دستش مي‌گرفت و سرميزها سرك مي‌كشيد. نگاه مي‌كرد اگر كباب توي بشقابت تمام شده بود خودش را دوان‌دوان مي‌رساند و با دست يك سيخ كباب مي‌انداخت توي بشقابت. تازه اگر نمي‌خوردي ناراحت مي‌شد.»
هله‌هوله خور هم بوديد؟
نه زياد ولي خودم هله‌هوله فروش بودم. خيلي از تابستان‌ها كارم اين بود كه از اين خرت و پرت‌هايي كه بچه‌ها دوست داشتند مي‌فروختم.
مثلا چي؟
مثلا آلاسكا. چرخ داشتم و داد مي‌زدم: «آلاسكا، اسكيمو، بستني» يا يك جور نان كرمانشاهي مي‌فروختم به اسم «نون يوخه» باميه مي‌فروختم. توي بساطم قره‌قوروت و تمبرهندي و فوتينا هم پيدا مي‌شد. ولي خودم علاقه ‌چنداني به اين جور چيزها نداشتم. يك پسر لاغر و تركه‌اي بودم.
خمسه از ظهرهايي ياد مي‌آورد كه از مدرسه به خانه مي‌آمده: «مدرسه‌ها بيشتر دو شيفتي بودند. صبح ساعت 30: 7 مي‌رفتيم تا 12. بعد مي‌آمديم خانه ناهار مي‌خورديم و ساعت 2:30بر مي‌گشتيم مدرسه. ظهرها در مسير آمدن به خانه از پشت پنجره خانه‌هاي مردم عبور مي‌كرديم. از هر پنجره‌اي بويي مي‌آمد. يك جا بوي پلو، يك جا بوي قيمه، يك جا بوي مرغ... بعد هيجان زده بوديم كه حالا خودمان توي خانه چه داريم. حالا فكر كن بعد از اين همه انتظار بررسي خانه و ببيني كه غذا اشكنه است... با اين حال اين كار يك حسن داشت و اينكه باعث شد من حافظه بويايي‌ام تقويت شود و بوها را خوب تشخيص مي‌دهم.
اين مال تمرين‌هايتان نيست، فكر مي‌كنم مال بيني بزرگتان است؟
فكر نمي‌كنم. حتي اگر بيني‌ام را ببرم و دور بيندازم حافظه بويايي‌ام قوي است.
بيني‌تان به مادر رفته يا به پدر؟
من كلا خوشگلي‌ام به آقام رفته.
به پدرتان مي‌گفتيد آقا؟
آره... خدا بيامرزدش.
و به مادر چه مي‌گفتيد؟
مامان... البته حالا كه بيشتر دوستش داريم مي‌گوييم «مامان جان.»
من فكر مي‌كنم «مامان جان» كلمه خاص نوه‌هاست كه توي دهان پدر و مادرها هم مي‌افتد.
آره... راست مي‌گويي.

 
يه ساندويچ بدون خيار شور
ساندويچ هم مي‌خورديد؟
ساندويچ جز لاينفك سينما بود. به‌غير از رفتن به سينما معمولا كاربردي نداشت. خانه ما ناصر خسرو بود تا لاله‌زار فاصله چنداني نداشت. سينماركس، سينما سعدي و سينما ايران سينماهايي بود كه مي‌رفتيم. ساندويچ را مي‌زديم و بعد مي‌رفتيم سينما. اصلا اين شعار معروف بود كه اول ساندويچ بعدا سينما. واقعا هم جزو مناسك سينما رفتن بود. مي‌داني من چه ساندويچي دوست داشتم؟
نه... چي؟
ساندويچ كوكوسبزي. يك ساندويچ فروشي بود كه فقط كوكو و كتلت مي‌پخت. توي چهار راه مخبرالدوله.
هماني كه كوكوهاي قطور مي‌پزد؟
دقيقا.
هنوز هم هست. قطر كوكويش 15 سانت است.
خيلي خوشمزه بود.
سوسيس و كالباس هم مي‌خورديد؟
معمولا نه. خانواده ما مذهبي بود و آن دوران خانواده‌هاي مذهبي نسبت به سوسيس و كالباس چندان خوش‌بين نبودند. مادرم مي‌گفت معلوم نيست اينها را از چي درست مي‌كنند. مخصوصا بين عوام شايعه شده بود كه دستگاه‌هايي آمده كه از يك طرف گاو را توي آن مي‌كنند و از آن طرف سوسيس و كالباس بيرون مي‌آيد. براي همين مادر معمولا نمي‌گذاشت ساندويچ سوسيس و كالباس بخوريم. مي‌گفت ساندويچ سالم بخوريد.
ساندويچ سالم چي بود؟ ساندويچ تخم‌مرغ.
تخم‌مرغ كه توي خانه هم بود؟
آره ولي مال ساندويچ‌فروشي خيارشور هم داشت!  



قيمه در پاريس
بچه پامنار چندي نمي‌گذرد كه سر از فرانسه در مي‌آورد. براي تحصيل به پاريس مي‌رود. با خاطره آبگوشت و اشكنه، حالا مجبور است غذاهاي فرانسوي بخورد. از او مي‌پرسم سخت نبود؟ «چرا سخت بود ولي چون انگيزه درس خواندن داشتم، همه چيز را تحمل مي‌كردم. غذاي دانشگاه مثل غذاي همه دانشگاه‌هاي دنيا مزخرف بود. تازه با ذائقه ما هم جور در نمي‌آمد. دو تا گلوله برنج شفته بي‌نمك. يك كمي سبزيجات پخته و يك تكه گوشت يا مرغ يا ماهي. دل خوشي‌مان به اين بود كه گاهي به مناسبت عيد يا مراسمي دور هم جمع شويم و غذاي ايراني بپزيم. يكي قيمه مي‌پخت. يكي ماست و خيار مي‌آورد. يكي سالاد شيرازي درست مي‌كرد. نمي‌داني چقدر مزه مي‌داد. با اين حال از فرانسوي‌ها يك چيز خيلي مهم ياد گرفتم اينكه به آشپز احترام بگذارم و از او درباره غذا بپرسم. بين ما ايراني‌ها رسم است كه وقتي مهماني مي‌رويم تندوتند غذا را مي‌خوريم و آخر سر به صاحبخانه مي‌گوييم دست شما درد نكند اما فرانسوي‌ها غذا را آرام آرام مي‌خورند. گاهي غذا خوردن‌شان چند ساعت طول مي‌كشد. يك تكه گوشت مي‌خورند و پنج دقيقه به به و چه چه مي‌كنند و بعد هزار تا سوال از صاحبخانه مي‌پرسند كه مثلا اين گوشت چه حيواني است؟ يا چقدر آن را سرخ كرده؟ يا چه ادويه‌اي به آن زده. اين سوال‌ها صاحبخانه را سر‌ذوق مي‌آورد. اين طوري است كه غذا خوردن راهي مي‌شود براي برقراري ارتباط و نزديك‌تر شدن آدم‌ها به يكديگر.» توي رستوران امشب به روش فرانسوي‌ها چند كارد و چند چنگال كنار بشقاب گذاشته‌اند. به خمسه مي‌گويم كه يكي از گرفتاري‌هاي هميشگي من توي رستوران‌هاي فرنگي اين است كه نمي‌دانم از كدام كارد و كدام چنگال براي كدام بخش از غذايم استفاده كنم. خمسه مي‌گويد: «فكرش را نكن، ببين با كدام راحت‌تري، همان را بردار.»

كله و پاچه و افطار
«ديشب جايت خالي افطاري بوديم. منزل مادر. همه اهل فاميل‌ ماهي يك بار خانه يكي جمع مي‌شويم و يك شام يا ناهار دور هم هستيم. اين‌طوري همه از حال و روز هم خبردار مي‌شويم. يك صندوق هم داريم كه هر كدام ماهي پنج هزار تومان تويش مي‌گذاريم و هر ماه قرعه‌كشي مي‌كنيم و يك وام يك ميليون توماني به يكي از اعضاي فاميل مي‌دهيم. ديشب نوبت مادر بود كه افطاري بدهد. جايت‌ خالي كله‌پاچه داد.»
حرفش را هم نزنيد. من يكي كه فكرش هم حالم را خراب مي‌كند. تازه آن هم براي افطاري!
نگو... خيلي مزه مي‌دهد. من حسابي خوردم. البته عذاب وجدان هم گرفتم. احساس كردم چربي‌ام بالا رفته. اتفاقا سر افطار ديدم بچه‌ها مرتب دارند آب يخ مي‌گردانند. من گفتم اين كار را نكنيد. چون كله‌پاچه چرب است و آب‌يخ اين چربي را توي معده منجمد مي‌كند. آن وقت هضمش سخت مي‌شود... من متعلق به نسلي هستم كه اين چيزها برايش مهم بود. اينكه چه چيزي طبعش گرم است، چه چيزي سرد است. چه‌كسي بايد چه چيزي را در چه موقعيتي بخورد و چه‌كسي نبايد اين كار را بكند. اگر توي يك مهماني چند جور غذادرست مي‌شد، حكمتي داشت يعني صاحبخا نه مثلا ماهي مي‌پخت براي آنها كه طبع‌شان گرم است. فسنجان مي‌پخت براي آنها كه طبع‌شان سرد است يا حالا هر چيز ديگر. لزومي نداشت كه همه از همه چيز بخورند ولي الان توي يك مهماني اگر پنج جور غذاست، همه به خودشان فرض مي‌دانند كه از هر پنج تا بخورند توي عروسي‌ها كه ديگر بدتر. مردم نقش ساكشن را بازي مي‌كنند. بشقاب‌هاي پر از باقالي پلو و جوجه كباب و سالاد و ژله را مي‌بيني كه همه با هم مخلوط شده‌اند.

در آرزوي يك رستوران
خمسه دوست دارد روزي يك رستوران بزند. نه براي درآمدش و نه براي وسوسه‌هاي شخصي كه براي هدفي ديگر. «خيلي دوست دارم عادت‌هاي غذايي مردم را تغيير بدهم. بهشان غذاي خوب بدهم. دوست دارم يك رستوران بزنم كه غذاي امسالش از غذاي پنج‌سال پيش‌ بهتر باشد. چند تا رستوران توي تهران مي‌تواني پيدا كني كه غذاي امسال‌شان بهتر از غذاي پارسال‌شان باشد؟ تقريبا مي‌توانم بگويم هيچ.» گفت‌وگو با خمسه تا آخر شب طول مي‌كشد. تا وقتي كه رستوران آرام‌آرام خلوت مي‌شود و چراغ‌هاي تهران بزرگ يكي‌يكي خاموش مي‌شوند. بشقاب فيله‌هاي مرغ تقريبا خالي مي‌شود و چندتايي ذرت مي‌ماند و يك تكه گل كلم و چند پركاهو. پيشخدمت لبخند زنان جلو مي‌آيد و مي‌پرسد كه آيا چيز ديگري لازم داريم يا نه. من كه انگار يك گاو درسته را خورده‌ام، خمسه را نمي‌دانم.

پیتزا داوود

پیتزا داوود اولین رستوران عرضه کننده پيتزا در ایران است. این رستوران از سال ۱۳۴۰ تا اکنون در خیابان نوفل لوشاتو تهران ، جنب سفارت فرانسه ، كوچه لولاگر مشغول فعالیت می باشد.

پیتزا داوود در سال ۱۳۴۰ ه.ش و سه سال قبل از دومین رستوران عرضه کننده پیتزا در ایران، پيتزا پنتري واقع در خیابان ویلا، تاسیس شده است. این رستوران با مشارکت داوود (مدیر فعلی) و یک شریک ارمنی تاسیس گردید که شریک دوم پس از چند سال از این رستوران کناره گرفت.

خواندني

  • دیوارها پوشیده از اشیایی است که طی سالیان فعالیت به عنوان هدیه به پیتزا داوود اهدا شده است.اما در حال حاضر به دلايل بهداشتي ، از آن اشياء چيز زيادي باقي نمانده است .
  • در این رستوران هیچ چیز به غیر از پیتزا و نوشابه فروخته نمی شود.
  • پس از ورود و قبل از آماده شدن سفارش تکه‌ای کاغذ آلومینیومی حاوی مقداری کالباس به همراه سس گوجه فرنگی و آویشن و فلفل سبز در اختیار مشتریان قرار می گيرد.
  • اگر داوود تصور کند که کسی از پس خوردن حجم غذای سفارش داده شده بر نخواهد آمد، سفارش را نمی پذیرد.
  • پس از صرف غذا و قبل از پرداخت داوود از تمامی افراد سوال می کند که آیا سیر شده اند یا خیر، که در صورت منفی بودن پاسخ به آنها کالباس بیشتر داده می شود.
  • داوود در مواردی که احساس کند مشتریان دارند برای هم خالی می بندند، با به صدا در آوردن صدای زنگ صحبت آنها را قطع می کند و با تابلویی به صورت آشکار هشدار داده است که خالی بندی و مخ زنی در رستوران او ممنوع است.

ضمناً اگر موقع پرداخت با دوستانتان تعارف كنيد ، آقا داوود تعيين مي كنند چه كسي بايد حساب كند .

 

راز سواستیکا یا صلیب شکسته

   در 15 سپتامبر سال 1935 ميلادي و در جريان آريائي كردن آلمان ـ «سواستيكاSwastika» علامت فرخندگي، شانس خوب و نماد نژاد آريايي را كه از هزاران سال پيش در هند و  در مراسم و جشنها بكار برده مي شود بر پرچم آلمان نقش كردند. آرين ها اين نماد را (خطوط متقاطع شكسته كه مخالفان هيتلر آن را به صليب شكسته تعبير كرده اند) هنگام مهاجرت به اروپا با خود حمل مي نمودند كه يك نمونه از آن در خرابه هاي شهر «تروا» به دست آمده است. سواستيكا يك واژه سانسكريت (هندي) به معناي شانس آور(خوش يمن) است (در سانسكريت «سواستي Svastiبه معناي تندرستي است). در پي رسميت يافتن سواستيكا به عنوان پرچم آلمان بود كه غير آريايي ها در آن كشور از داشتن نشريه و پرداختن به امور حساس و به مقام مهم دولتي رسيدن محروم شدند.

اقناع چیست

 

اقناع فرآيندي است از خلال آن مي كوشيم تا نگرش ديگران راتغيير دهيم. اقناع از طريق توسل به جذابيتها صورت مي گيرد به جاي آنكه از زور و قدرت استفاده شود و  فرآيندي است كه با توسل به تعقل و احساس در قالب مهارتهاي كلامي و غيركلامي و رسانه اي ذهنيت افراد را غالبا جهت تغيير رفتار و وادار كردن آنها به عمل معيني تحت تاثير قرار مي دهد اين فرآيند هر چند دربردارنده ويژگي روان شناختي آزادي است و ترغيب شونده احساس مي كند موافق ميل خود، اهداف و رهنمودهاي تعيين شده را انجام مي دهد اما در واقع متضمن نوعي فشار رواني است كه در مسير ترغيب ميان منطق و استدلال به هيجانها متوسل مي شود  در واقع اقناع حد وسط ميان منطق، استدلال، تهديد و تنبيه به شمار مي رود. سه دستورالعمل براي اقناع ضروري است:

1-    مجذوب كردن

2-    آموختن (عرضه پيام با استدلال)

3-    منقلب كردن (مخاطبان را از احساس انباشته كردن)

ماجرای نجات موسولینی توسط سروان اوتو اسکورزنی

 

۶۵ سال پيش در روز 12 سپتامبر سال 1943 ميلادي ، جهان با حيرت از ماجراي نجات و فرار بنيتو موسوليني از بازداشت خانگي در منطقه دست نيافتني «لانه عقاب» در كوه گران ساسو توسط يك گروه كماندويي اس اس به فرمانده سروان اوتو اسكورزني آگاه مي شود.

 بنيتو موسوليني ، ديكتاتور سابق ايتاليا از سوي پادشاه ايتاليا ويكتور امانوئل سوم و شوراي عالي فاشيست از كار بركنار شده بود و به دستور دولت در يك مكان دست نيافتني موسوم به «لانه عقاب» در كوه گران ساسو به ارتفاع 2912 متر در رشته كوه هاي آبروز در بازداشت خانگي به سر مي برد.

موسوليني به دستور آدولف هيتلر ، رهبر آلمان نازي در يك عمليات حيرت آور توسط يك گروه كماندويي اس اس و چتربازان آلماني به فرماندهي سروان اوتو اسكورزني آزاد شده و به آلمان منتقل مي شود.

نيروهاي متفقين در روز 10 ژوييه سال 1943 ميلادي جزيره سيسيل ايتاليا متحد آلمان نازي را تصرف كرده و سپس در 3 سپتامبر وارد كالابريا جنوبي ترين بخش خاك ايتاليا شده و در روز 9 سپتامبر سال 1943 ميلادي تا كامپانيا پيشروي مي كنند.

نزديك شدن متفقين به شهر رم موجب وحشت طبقه سياسي ايتاليا مي شود.

ويكتور امانوئل سوم پادشاه ايتاليا و شوراي عالي فاشيست بنيتو موسوليني را از مقام نخست وزيري بركنار كرده و او را بازداشت مي كنند.

آنها در روز 23 ژوييه سال 1943 ميلادي بادوليو را به مقام نخست وزيري منصوب مي نمايند .

نخست وزير جديد ايتاليا با شتاب با متفقين در مورد آتش بس به مذاكره مي پردازد.قرارداد آتش بس در روز 8 سپتامبر فاش مي شود.

هيتلر متقاعد شده بود كه تنها دوچه (لقب موسوليني) قادر است نيروهاي ناسيوناليست ايتاليايي را تحكيم كرده و دوباره مبارزه در كنار او را از سربگيرد.

هيتلر از نيروي هوايي آلمان «لوفت وافه» مي خواهد عمليات فرار موسوليني را طراحي كند.

آلماني ها به دليل آنكه محل زندان موسوليني چندين بار تغيير كرده بود براي يافتن مكان او دچار مشكلاتي مي شوند.

سرانجام موسوليني را در «لانه عقاب» در قله كوه گران ساسو واقع در 120 كيلومتري شمال شرقي شهر رم مي يابند.

موسوليني در هتل كامپو ايمپراتوره برفراز يك صخره دست نيافتني كه تنها با تله كابين قابل دسترسي بود ، در بازداشت به سر مي برد.

در روز 10 سپتامبر در يك پرواز شناسايي برفراز اين منطقه يك محوطه كوچك مسطح در نزديكي هتل تشخيص داده مي شود.

اسكورزني تصميم مي گيرد براي رسيدن به اين مكان از هواپيماهاي گرايدر استفاده كند زيرا استفاده از چتربازان بسيار خطرناك بود.

يك گروه كماندويي چترباز اس اس نيز مامور تصرف فرودگاه كوچك اكوئيلا و به دست گرفتن كنترل تله كابين مي شود. عمليات 2 روز بعد در يك هوايي ابري انجام مي گيرد.

از 12 فروند گرايدر تنها 8 فروند آنها موفق به فرود در آن محوطه كم وسعت مسطح مي شوند.

بلافاصله نيروهاي كماندويي آلماني براي نجات بنيتو موسوليني اقدام مي كنند و نگهبانان ايتاليايي در مقابل آنها كمترين مقاومتي از خود نشان نمي دهند.

اسكورزني براي فرار دادن دوچه از يك هواپيماي كوچك شناسايي مدل فيسلر استورخ كه خلباني آن را گرلاخ خلبان مشهور به عهده داشت ، استفاده مي كند.

گرلاخ در يك اقدام جسورانه موفق به فرود مي شود اما برخاستن دوباره با 2 مسافر يعني اسكورزني و موسوليني بدون آنكه اثاثيه ديكتاتور فراموش شوند به دشواري انجام شد.

اين عمليات به اندازه اي سريع انجام شد كه هنوز آخرين گرايدر آلماني فرود نيامده بود.

موسوليني اندكي پس از آزادي با خانواده اش در شهر وين تجديد ديدار كرده و سپس براي پيوستن به هيتلر به اقامتگاه او مشهور به «لانه گرگ» در پروس شرقي مي رود.

اوتو اسكورزني براي اين عمليات موفقيت آميز مدال صليب آهني را دريافت مي كند.

دستگاه تبليغات آلمان نازي از خبر آزادي بنيتو موسوليني نهايت استفاده را مي كند.

اين خبر به اندازه اي حيرت آور بود كه در جلسه مجلس عوام انگلستان اعلام مي شود.

هيتلر مانع از اين مي شود كه موسوليني دوران بازنشستگي خود را در آلمان سپري كند.

موسوليني ناگزير به سرعت به شمال ايتاليا مي رود و يك جمهوري خودخوانده به نام «جمهوري سوسيال ايتاليا» را تاسيس كرده و رياست آن را به عهده مي گيرد.

به اين ترتيب ، در روز 12 سپتامبر سال 1943 ميلادي جهان با حيرت از ماجراي نجات و فرار بنيتو موسوليني از بازداشت خانگي در منطقه دست نيافتني «لانه عقاب» آگاه مي شود.

موسوليني نزديك به 2 سال پس از اين تاريخ در روز 27 آوريل سال 1945 ميلادي توسط پارتيزان هاي ايتاليايي به قتل مي رسد و پس از اينكه جنازه او را در خيابان ها مي كشند ، آن را وارونه به دار مي آويزند و اين فرجام كار بنيتو موسوليني ، دوچه ، رهبر فاشيست هاي ايتاليا بود.

 

درباره وافن اس اس

وافن‌اِس‌اِس‌ها (به آلمانی :  Waffen SS: یعنی گروه مسلح) یکی از شاخه‌های نظامی آلمان در جنگ جهانی دوم بودند. گرچه از امکانات کمی بهره می‌بردند اما با استفاده از همین امکانات کم وحشت را در دل دشمنان می‌انداختند. در دو جبههٔ شرق و غرب اروپا نام لشگرهای وافن اس‌اس وحشت در دل دشمنان می‌انداخت؛ به عبارت دیگر یک وافن اس اس تا آخرین قطرهٔ خون خود از کشورش دفاع می‌کرد؛ بدون اینکه ترسی از تجهیزات دشمن داشته باشد و به خاطر همین وافن اس اس‌ها در جنگ علاوه بر اینکه تأثیر گذار بودند؛معروف هم شده بودند. لشگرهای مختلف وافن اس اس از آغاز تا پایان جنگ، تقریباً در همهٔ جبهه‌ها حضور داشتند وعدهٔ زیادی از سربازان وافن اس اس جان خود را در همین جبهه‌ها از دست دادند.رهبری این واحدهارا هاینریش هیملر به عهده داشت.


تاریخچهٔ تشکیل وافن اس‌اس:
در سال‌های پس از پایان جنگ جهانی اول و  پس از شکل‌گیری جمهوری وایمار احزاب مختلفی سر کار آمدند هر حزب برای خارج کردن دیگری از گردونه قدرت  از گروه‌های فشار استفاده می‌کرد و رهبران احزاب مختلف برای کنار زدن حزب مخالف خود از هیچ کاری کوتاهی نمی‌کردند. پس احزاب‌ها نیاز به محافظ (بادی‌گارد) پيدا نمودند و بسته به نوع و نام حزب‌ اسامي گوناگونی داشتند. آدولف هیتلر نیز از این قاعده مستثنی نبود و حزب او نیاز به گروه محافظان داشت. همین کار باعث شد به دستور شخص آدولف هیتلر در سال ۱۳۰۲ خورشیدی گروه Stabwache (تلفظ:اشتاب وَخِه) گارد صاحب منصبان برای محافظت از سران بلند پایه حزب ناسیونال سوسیالیست تشکیل شد. رهبری این گروه مثل همیشه به وفادارترین اشخاص به حزب واگذار شد یوزف برختولد و یولیوس شرک ماموريت پيدا نمودند تا کار محفاظت از افراد را به عهده گیرند. بعدها این گروه ۲۰۰ نفره نامی بس ترس آور برای دشمنان شد که به نام نیروهای وحشت آدولف هیتلر یاStossTrupp (تلفظ:اشتوس تروپ) خوانده می‌شد.

در سال ۱۳۰۲ که آدولف هیتلر به جرم کودتا به زندان افتاد؛ حزب ناسيونال سوسیالیست تعطیل و گروه محافظ نیز منحل گشت. پس از آزادی آدولف هیتلر از زندان  وي دستور تشکیل گروه محافظتی جدیدي به نام گروه محافظت با نشان Schutzstaffen (تلفظ:شوتز اشتافن) را داد که به اس‌اس معروف شد. گروهی که بعدها جایگاهی مهم در تاریخ آلمان یافت.
تا سال ۱۳۰۶ گروه اس‌اس زیر نظر مستقیم حزب قرار داشت؛ اما از آنجا که هیتلر قدرت شناخت استعداد درونی، ذاتی و توانایی افراد را داشت هاینریش هیملر را به فرماندهی کل اس‌اس گماشت. هیملر تصمیم گرفت از اس اس سازمانی بزرگ بسازد.
نیروهایی که هاینریش هیملر ویاران او برای اس‌اس استخدام می‌کردند گلچینی بودند از بهترین، نیرومندترین و وفادارترین جوانان آلمانی که از دید جسمی، روحی، ذهنی وعقیدتی برتر بودند.



اولین اقدام جدی اس‌اس:

حزب در کنار اس‌اس یک سازمان دیگر نيز داشت به نام اس-‌آ(  SA) که توسط ارنست روهم یکی از دوستان هیتلر اداره می‌شد. این گروه در سال ۱۹۳۲ دارای چهارصدهزار نفر عضو بود. ارنست روهم که تشنهٔ قدرت بود علیه دوست قدیمی خود یعنی آدولف هیتلر دست به تحرکاتی زد؛ همین امر باعث شد تا به دستور هيتلر و در شب ۹ تیرماه همان سال تمام سران بلند پایه  اس آ و منجمله روهم به قتل رسيدند. این شب به شب خنجرهای برهنه معروف شد.آمارهای آن شب تعداد کشته شدگان سران مخالف را ۸۴ نفر می‌گویند و تمام اموال آنها به جرم خیانت به کشور مصادره شد.
این اتفاقات باعث شد اس‌اس پس از کادر سیاسی نازی به دومین نهاد مهم نظامي سیاسی آلمان تبدیل شود.


شکل گیری لشگرهای گوناگون اس‌اس:

از جملهٔ این گروه‌ها می‌توان از لشگر محافظان شخصی هیتلر نام برد که در زمان آغاز جنگ و نیاز به افراد نخبه، تبدیل به یک واحد موتوریزه به نام اس‌اس آدولف هیتلر شد. این لشگر با اینکه زیر گروه اس‌اس بود، اما ساختار و سازهٔ کاملاً متفاوت داشت. افراد این گروه در حضور آدولف هیتلر سوگند یاد می‌کردند و زیر دستور او کار می‌کردند. ازگروه دیگر اس‌اس می‌توان به آر- اس- ‌دی یاد کرد، که توسط هاینریش هیملر به وجود آمده بود و سربازان آن از برترینهای اس‌اس و گشتاپو برگزیده مي شدند.


سربازگیری و آموزش در وافن اس اس:

با آغاز سربازگیری اس‌اس، مدارس ویژه‌ایی برای همین کار در بادتولزت و برانشوایگ تشکیل گشت تا افسران و سربازان آینده وافن اس‌اس را تربیت کنند.هیملر ستوان پاول هاوزر را به عنوان مسئول و ناظر این آموزشگاه‌ها گماشت. از اقدامات اين ستوان می‌توان به ایجاد دو هنگ جدید به نام ژرمانیا و دویچلند اشاره کرد که بعدها تبدیل به تیپ و بعد ازآن تبديل به  لشگر زرهی رایش و لشگر وایکینگ شدند.

آموزشگاه‌ها بر آموزش اعتقادی تاکید زیادی داشتند و این آموزش‌ها تا به حدی بود که کارشناسان جنگ جهانی دوم این را یکی از علت‌های ضعف وافن اس‌اس برمی شمارند.

اما کارشناسان معتقد هستند اگر لشگرهای گوناگون وافن اس‌اس را به آنگونه که ورماخت را تجهیز کرده بودند؛ تجهیز می‌کردند. صفحه جنگ گونهٔ دیگر ورق می‌خورد.

اس‌اس؛ وافن اس‌اس می‌شود:

با قطعی شدن حمله به لهستان هنگ‌های فرعی به هم پیوستند تا لشکرهای جدیدی به وجود آورند.در سال ۱۳۱۹ خورشیدی طی توافقی بین ارتش آلمان و اس‌اس ؛ عنوان رسمی وافن اس‌اس رسما به این گروه‌ها و لشکرها اطلاق شد.


جبهه‌های حضور وافن اس اس:

وافن اس‌اس ها تقریباً در هر نبردی حضور داشتند. از حمله به لهستان تا نبرد بارباروسا، کورسک، فتح خارکف، هجوم به یونان، فتح کیف و حتی نبردهای تن به تن شهری استالینگراد و همچنین محافظت از مرزهای مناطق اشغالی. روزهای پایانی جنگ سربازان کوچک یعنی سربازان نوجوانی که عضو وافن اس‌اس شده بودند از شهرهای آلمان در برابر مهاجمان دفاع می‌کردند و مهم‌ترین حضور این سربازان کوچک را می‌توان به میدان جنگ برلین، مقر حضور هیتلر اشاره نمود که دو لشکر محافظان اس‌اس و لشکر جمجمه مقاومت بسیاری در مقابل حملهٔ ارتش‌های شوروی به برلین از خود نشان دادند. سربازان کوچک از داخل کانال‌های فاضلآب حرکت می‌کردند و پشت سر سربازان روسی و تانک‌های آنها در می‌آمدند و آنها را نابود می‌کردند (تانک‌های تي۳۴ روسی از پشت دارای زرهی ضعیف‌تر بود وبا یک پانزر فوست به راحتی از پای در می‌آمد). سربازان کوچک باعث شدند گرفتن برلین برای ژنرال ژوکف به مدت ۲ هفته به عقب بیفتد.

پذیرش دواطلبان خارجی:

هیملر دوست داشت وافن اس‌اس فقط برای آلمانی‌ها نباشدو یک لشکر چند ملیتی برای مبارزه با کمونیسم داشته باشد یا به گفته خودش : «سرتاسر اروپا را از قوم خدانشناس بلشویک پاک کند».

هیتلر به این کار راضی نمی‌شد و به چند ملیتی بودن تعدادی از لشکرهای ورماخت راضی بود و هیچ تمایلی به چند ملیتی شدن وافن اس‌اس نداشت اما سرانجام هیملر او را به انجام این کار قانع کرد. در سال ۱۳۱۹ خورشیدی این عمل تصویب گشت. لشکر چند ملیتی با نام لشگروایکینگ به وجود آمد و فرماندهی آنرا بر عهد سرتیپ فلیپس اشتاینر سپردند.


لباس‌های وافن اس اس:

این سپاه بزرگ دارای یونیفورمی شبیه به نیروی ورماخت بود ولی دارای رنگ‌های گوناگون، سیاه پرکاربرد ترین رنگ بود و این هم به خاطر اینکه وحشت آور باشد. همچنین لشگر‌های مختلف آرم‌های مخصوص به خود را مورد استفاده قرار می‌داند. برای فرق بین نیروی ورماخت و وافن اس اس ، اس اس‌ها از بازوبندی با نشان پرچم آلمان نازی استفاده می‌کردند والبته این بازوبند را به هر کسی نمی‌دادند. همچنین به اینان نیز چند مدال مخصوص علاوه بر مدالهای شجاعت و فداکاری تعلق می‌گرفت.

ساز و برگ نظامی:

متاسفانه لشگرهای مختلف وافن اس اس را آنگونه که باید تجهیز نکردند و به آنها سلاح‌های درجهٔ پایین می‌داند و عموماً از سلاح‌های ساخت جمهوری چک، فنلاند وکشورهای دیگراستفاده مي كردند. البته لشگر ژرمانیا(به معنی کشور آلمان) دارای سلاح‌های به روز در زمان خود بود و همین باعث کارا بودن این لشگر می‌شد. گرچه لشگر‌های دیگر به تجهیز ژرمانیا نمی‌رسیدند ولی این موضوع از کارکرد آنها نمي کاست.

از اوپک جه می دانیم

 

سازمان کشورهای صادر کننده نفت با نام اختصاری اوپک، یک كارتل نفتی می باشد.

  مقر بین المللی اوپک از سال 1344 در شهر وين در کشور اتريش واقع شده‌ است .

هدف اصلی این سازمان، آنچنان که در اساسنامه بیان شده، به این شرح است: «هماهنگی و یکپارچه سازی ‍سیاست‌های نفتي کشورهای عضو و تعیین بهترین راه برای تامین منافع جمعی یا فردی آنها، طراحی شیوه‌هایی برای تضمین ثبات قیمت نفت در بازار نفت بین المللی به منظور از بین بردن نوسانات مضر و غیر ضروری؛ عنایت و توجه ویژه به کشورهای تولید کننده نفت و توجه خاص به ضرورت فراهم کردن درآمد ثابت برای کشورهای تولید کننده نفت؛ تامین نفت کشورهای مصرف کننده به صورت کارآمد، مقرون به صرفه و همیشگی؛ و بازده مناسب و منصفانه برای آنهایی که در صنعت نفت سرمایه گذاری می‌کنند..»

 تاریخچه

ونزوئلا اولین کشوری بود که با نزدیک شدن به ايران ، عراق ، كويت، وعربستان در سال ۱۹۴۹ و ارائه این پیشنهاد که آنها به تبادل نظر بپردازند و برای برقراری روابط نزدیک تر و همیشگی بین خود راههای جدیدی کشف کنند، در راستای تأسیس سازمان کشورهای صادرکننده نفت (اوپک) گام برداشت. در سپتامبر ۱۹۶۰، دولت عراق کشورهای فوق را به اجلاسی در بغداد دعوت کرد تا درمورد کاهش قیمت مواد خام تولید شده توسط کشورهای متبوع خود به مذاکره بپردازند. در نتیجه این مذاکرات، اوپک با هدف یکپارچه سازی و هماهنگ کردن سیاست‌های ناظر بر نفت کشورهای عضو تأسیس شد. ایران، عراق، کویت، عربستان سعودی و ونزوئلا اعضای اولیه اوپک بودند. این سازمان بین سالهای ۱۹۶۰ تا ۱۹۷۵گسترش یافت و قطر، (۱۹۶۱)،اندونزي (۱۹۶۲)، ليبي(۱۹۶۲)،امارات (۱۹۶۷)،الجزاير(۱۹۶۹) و نيجريه(۱۹۷۱) به جمع کشورهای اولیه اوپک پیوستند. اكوادور و گابن نیز بعدها به عضویت اوپک در آمدند، که اولی یعنی اکوادور در دسامبر ۱۹۹۲ از عضویت اوپک خارج شد و گابن نیز در ژانویه ۱۹۹۵ با تکرار حرکت اکوادور، از جمع کشورهای عضو اوپک خارج شد. اگر چه عراق همچنان یکی از اعضای اوپک محسوب می‌شود، لیکن تولیدات نفتی این کشور از مارس ۱۹۹۸جزو سهام مورد توافق اوپک قرار نداشته‌است. تخمین و برآورد EIA بیانگر آن است که یازده عضو فعلی اوپک تولید کننده قریب به ۴۰٪ از نفت جهان هستند و حدود دو سوم (65%) ذخایر نفتی شناخته شده جهان در اختیار آنهاست

 

 

عکس هایی از کلودیو کاردیناله هنرپیشه ایتالیایی

حمید عاملی - پیر قصه گوی رادیو

حمید عاملی در سال  1320 و در تهران زاده شد. او از سال 1334 در مجله‌های كيهان بچه ها و اطلاعات هفتگي و روشنفكر داستان‌های کوتاه کودکان می‌نوشت و از سال  1337 به گویندگی راديو در برنامه «كار و كارگر » پرداخت. او در سال ۱۳۵۰ گوینده برنامه رادیویی « راه شب  » شد.

 حمید عاملی همچنین بیش از ۱۰۰ عنوان  کتاب داستان نوشته است.

حمید عاملی در سال ۱۳۵۲، پس از مرگ فضل اله مهتدي(صبحی)، قصه‌گوی برنامه « قصه ظهر جمعه » شد. او در آخرین سالهای کاری خود گوینده برنامه‌ « يك شب از هزار و يك شب » رادیو بود و ۹۰۰ قسمت آن را اجرا کرد.

مراسم بزرگداشتی برای حمید عاملی چند روز پیش از مرگش در رادیو تهران برگزار شد و او در آن مراسم گفته بود که پس از بازگشت از بیمارستان مجدداً به رادیو بازخواهد گشت.

به گفته منوچهر آذری، عاملی در شهر بادرود انجمن شعری را پایه‌گذاری کرده بود و هر ماه یک‌بار تا بادرود می‌رفت و در جلسات این انجمن شرکت می‌کرد.

او سرانجام در 16 دي ماه سال 1386 بر اثر بيماري سرطان در تهران در گذشت .

 

مصاحبه ای خواندنی و جالب از مصطفی دنیزلی

مصطفي دنيزلي حضور در ايران را فرصت جديد براي زندگي خود دانست.

با مصطفي دنيزلي در منزل وي مصاحبه‌ي ويژه‌اي انجام داديم كه براي دوستداران ورزش، شنيدني هاي بسياري دارد. وي در ايران سابقه هدايت پرسپوليس و پاس را داشت. او اكنون در بشيكتاش تركيه حضور دارد.
وي مردم ايران خصوصا تهران را بسيار دوست داشته و به ساختار فرهنگي ايران بسيار علاقه مند است. با او بيشتر در مورد نگاه شخصي وي به جهان و ايران صحبت كرديم. با خواندن اين مصاحبه، وي را از نزديك خواهيد شناخت.

ادامه نوشته