احمد رسولی، یکی از کمدینهای قدیمی است که به همراه برادر مرحوماش، در کابارهها و کافههای تهران به برادران رسولی مشهور بودند. احمد همیشه در نقشِ مرد و برادرش با پوشیدن لباس زنانه - زنپوش - زوج هنری موفقی بودند که در اکثر کافهها و تئاترها به روی صحنه میرفتند و با برنامههای مفرحشان شادی را به دلهای مشتریان مهمان میکردند. احمد رسولی که اکنون هفتاد ساله است در تهران تالاری دارد و در مراسم هايي كه در آن تالار برگزار مي شود ، خودش همچنان روی سن میرود و برنامههای شاد اجرا میکند. زمان انجام اين مصاحبه وي عازم سفر بود و به قول خودش میخواست به دیدن نوهی مشترکاش با گوگوش برود؛ دختر احمد رسولی همسر کامبیز قربانی ( پسر گوگوش) است .
آقای رسولی میخواهم از شما که سالهای پیش از انقلاب در کابارهها و تئاترهای مختلف تهران برنامه کمدی اجرا میکردید، برایمان بگویید این مکانها بیشتر در کدام نقاط تهران بود و مشتریهای این کابارهها و تئاترها بیشتر چه قشری از جامعه بودند؟
کابارههای ایران چند نوع بود؛ درجهبندی داشت. پایین شهر، بالای شهر مطرح نبود. یکی از کابارههای قشنگی که میگفتند یکی از چهار کابارهی بزرگ دنیا است کاباره شکوفهنو بود که در بدترین محلهی تهران - شهرنو - بود ولی مردم از هر قشری و از هر صنفی؛ ارتشی، بارفروش، کاسب، پولدار، بیپول به این کاباره میرفتند و برنامهها را تماشا میکردند. ما بیشتر شبها مهمان از دربار داشتیم، مهمان از دیگر کشورها داشتیم.
اوناسیس وقتی به ایران میآمد میرفت شکوفهنو. نورمنویزدام چند سالی - در اوج شهرتاش - به ایران که میآمد، میرفت شکوفه نو. یا خوانندگان بزرگی که در امریکا و اروپا شهرت داشتند به آنجا دعوت میشدند.که هم از اینها استقبال میشد و هم پول خوبی میگرفتند.
شب که میشد مردم خسته و کوفته از هر قشری که فکر کنید به این کابارهها میرفتند و خستگیشان را در این کابارهها در میکردند. حالا یک وقت میرفتند لالهزار که کافههای قشنگی بود و خوانندههایی مثل آغاسی میخواند، عشقشان را تفریحشان را در این کافهها با یک آبجو سر میکردند و لذتاش را میبردند.
عیسی به دین خود، موسی به دین خود بود. کسی کاری به کسی نداشت. اگر کسی میخواست نماز بخواند میخواند؛ یادم هست در لالهزار یک مسجد روبروی تئاتر بود که میرفتیم نماز را آنجا میخواندیم .
لالهزار جایی بود که بهترین هنرمندان این کشور از آنجا بلند شدند. هنرمندانی مثل آقای ظهوری، سارمی، سارنگ، محزون، خانم مهین دیهیم، آقای انتظامی، مرتضی احمدی و ... اینهایی که الآن مشهور هستند همهشان افتخاراتشان اول به لالهزار است .
اینها هنرمندان بزرگی بودند که از لالهزار شروع کردند. مهدی مصری سیاه میشد، آقای ظهوری سیاه میشد. همین آقای انتظامی از رو تختهحوض شروع کرده، سیاهبازی کرده. سیاهبازی به معنای بداههگویی.
میآمدند مثلاً میگفتند امشب برنامه چیست؟ میگفت حاجی در حجله. تو چی بازی میکنی؟ من حوصلهاش را ندارم، یک خط رُل میآیم. تو چی هستی؟ من نقش پسره را بازی میکنم... میرفتند سه ساعت مردم را میخندادند و میآمدند پایین؛ بدون اینکه یک کلام از اینها از روی نوشته باشد؛ از خودشان بداهه میگفتند. برنامههای خود من طوری بود که در این چندین سالی که برنامه داشتم یک شب نشد برنامههایم تکراری باشد.
بین این کافهها و کابارهها کدامیک پاتوق قشر روشنفکر بود؟
کافه جمشید که سر ارباب جمشید، سر منوچهری بود. کافهی بزرگی بود که روشنفکران قدیمی شب آنجا جمع میشدند؛ پنج سیر عرق را میداد پونزدهزار. غلغله بود؛ اصلاً ساعت نُه شب دیگر جای نشستن نبود. بیشتر دانشگاهیها، قضات دادگستری و اقشار شبیه اینها عشقشان این بود که شب میآمدند آنجا و شامشان را میخوردند.
صحنههای بزنبزن و لاتبازیهایی که در فیلمفارسیها میدیدیم و حوادثی که در کافهها رخ میداد، واقعاً وجود داشت؟
اوایلی که کافهها و کابارهها باز شده بود، یک جنگ و جدالهایی بود. مثلاً یکی میخواست خودشرا به رخ زنی بکشد، یک لگد میزد زیر میز یا داد و فریاد میکرد. پاسبانها میآمدند او را میگرفتند میبردند و طوری وي را مهار میکردند که دیگر اجازه آمدن به آنجا را نداشت. اگر یک نفر پاشنهی کفشاش را میخواباند، کفشاش را میبریدند میدادند دستاش. اگر کسی کتاش را روی شانهاش میانداخت آستیناش را میبریدند.
کمدینهایی که پیش از شما در کابارهها برنامه اجرا میکردند چه کسانی بودند؟ نام چند نفرشان را بگویید.؟
هنرمندانی بودند مثل مجید محسنی، حمیدقنبری، امیرفضلی، مرتضی احمدی، سارنگ و بعد برادران تقدسی و ... . اینها کسانی بودند که طنز این جامعهرا شبها روی صحنه میآوردند.
یک خاطره از دورهی کار هنریتان برایمان تعریف کنید.
در کاباره مولنروژ کار میکردیم، شبی آخرین برنامهمان را که اجرا کردیم یکی آمد، با لهجهی کاشانی گفت: آقای رِسولی الهی قربونت برم، ما عروسی داریم، عروس و دوماد گفتند باید بِرادِران رسولی بیاند کاشون. گفتم آقاجان ما در سه، چهار کاباره برنامه داریم و شب گرفتاریم نمیتوانیم. گفت: جون تو اصلاً حرفشو نِزَن! عروس و دوماد هی میگن بِرادِران رِسولی، ما هم بِشون قول دادیم.
خلاصه عروسیشان را یک روز عقب انداختند که روز جمعه که کاباره خلوتتر است ما برویم کاشان. مبلغیرا گفتیم و قبول کرد و داد؛ یک ماشین بزرگ آوردند ما را سوار کردند و به طرف کاشان راه افتادیم. خیلی با عزت و احترام رفتار میکرد میانهی راه به رستورانی رفتیم غذا سفارش داد: آقا جون پنجتا جوجه کباب بِرا بِرادِران رِسولی بیار. هر چه میگفتیم ما یک پرس بیشتر نمیخوریم میگفت نه جون ِ شوما، نمیشه.
بعد از ظهر رسیدیم کاشان. ما را بردند حمام و سلمانی و بعد هم هتل، شب با ماشین آمدند دنبالمان. یکی از بزرگترین عروسیهای کاشان بود؛ در یک خانهی بسیار بزرگ که دستکم چهار هزار نفر آدم آنجا جمع شده بودند. هم روی پشت بام نشسته بودند هم پایین. وقتی وارد عروسی شدیم خودمان با خودمان گفتیم بابا ما عجب اسم و رسمی پیدا کردیم!
دو سه نفر بودند که هی به هم تعارف کردند یکی شان گفت: اجازه بدین من معرفی کنم تا همه بدونند چه هنرمندانی وارد کاشون شدند! ما هم خوشحال شدیم. رفت میکروفون را برداشت ـ از این میکروفون بوقیها - گفت: از اون آقای دوماد و خانوم عروس و تمام میهمانهایی که اینجا نشِستن تقاضامندیم به افتخار این دو تا مسخرهچی که اومِدن در کاشون، دست ِ بلند و مرتب بزنند!